داستان۳ پدخوانده۳

یشینگ با فریاد:هی بزارید بریم داخل اینجا خونه مونه...شما نمی تونید جلومونو بگیرید بزارید بریم داخل....(نگاه به جونمیون کرد که درحال افتادن بود با اشک).. هی..هی...جونمینااا...تو رو خدا تو یکی نه... جونمینااا...
*،*،*،*،*،*،*،*
یشینگ
با بیهوش شدن جونمیون به بیمارستان رفتیم... اونجا فهمیدم سهونم همون جاست...حال سهون خیلی بد بود با اینکه صدمه چندانی ندیده بود ولی چون شاهد مردن اعضای خانواده بود از نظر روحی کاملا از بین رفته بود...حقم داشت اون فقط۱۳ سالش بود...حالم خیلی بده...خدایا چرا من....کاش بخوابمو این فقط یه کابوس باشه...داشتم آروم آروم بالای سر جونمیون و سهون که داخل یه اتاق بستری بودن گریه میکردم که جونمیون چشماشو باز کرد...اشکامو پاک کردم... باید قوی میبودم درسته۱۶سالمه ولی من یه سال از جونمیون بزرگترم ....
یشینگ:جونمینااا...خوبی؟...سردرد داری؟... چیزی برات بیارم؟
جونمیون با گیجی اتاق نگاه کرد وقتی چشمش به سهون که روی تخت بقلی بود افتاد با یادآوری امروز محکم یشینگ رو گرفت شروع به گریه کرد...اول با هق هق اما بعد بلند...یشینگ هم بقلش کرده بود درحالی که اشک میریخت با دستش کمرشو نوازش میکرد...بعد از ۲ساعت وقتی جونمیون آرومتر شد... یشینگ بهش لیوان آبی داد...
یشینگ یه دست جونمیون رو گرفت:جونمیونااا میدونم چه دردی میکشی ولی....(نگاهی به سهون کرد که با داروهای آرامبخش خوابیده بود)وای باید قوی باشی...بخاطر سهونی هم شده...من از یکی از افسرا شنیدم با عموم تماس گرفتن...فردا از چین میاد... همه چی درست میشه...م...من پشتتم...
جونمیون می خواست یشینگ رو دلداری بده...میخواست بهش بگه احتیاجی نیست خودشو قوی نشون بده...وای فقط یه جمله تونست بگه:ممنونم
یشینگ لبخندی زد:حالا بخواب...
جونمیون کمی به گوشه تخت رفت و با دست به یشینگ فهموند اونم بیاد روی تخت... و به این ترتیب هر دو به خواب رفتن به امید روزی که قلب شکستشون درمان بشه یا حداقل کمی ازش...
.
....بعد از مدتی جونمیون بهتر شد ...آقای لی هان( عموی یشینگ) با هواپیما سریع خودشو بهشون رسونده بود...و تمام کارهای کفت و دفت رو انجام داد....با پولی که برای بچه ها به ارث رسیده بود نصفشو به اسم خودشون سرمایه گذاری کرد و بقیه رو هم فروخت...داخل حسابای بانکیشون ریخت...سهون به خاطر شک حرف نمی زد،نمی خندید،گریه نمیکرد، حتی اخم یا عصبانی هم نمی شد...چون جونمیون و سهون کسی رو توی کره نداشتن تصمیم گرفت با خودش اونا رو هم به چین ببره و همونجا مواظبشون باشه...وضع مالی آقای لی بد نبود اون پزشک معروفی بود و توانایی تامین ۳تا بچه رو داشت...
.
*،*،* ،*،*،*،*
جونمیون
بعد از دفن پدر و مادر فکر کردم ما رو می برن یتیم خونه ولی عموی یشینگ ما رو پیش خودش برد... اون واقعا آدم خوبی بود هیچ چیز برامون کم نگذاشت... توی چین من و یشینگ به تحصیلمون ادامه دادیم ...اوایل برام سخت بود ولی کم کم بهش عادت کردم..من وکالت خوندم و یشینگ همونطور که انتظار داشتم دکتر جراح شد...سهونم بعد از کمکهای بی دریق عمو هان و یشینگ و من حالش بهتر شد البته الانم احساساتشو نشون نمیده ولی حداقل حرف میزه و الانم با جهشی که کرده تونست نفر اول دانشگاه فناوری و نرم افزار بشه...بهش افتخار میکنم...
زندگیمون داشت روی خوش نشون میداد که یه نامه به دستم رسید که داخلش نوشته بود پدرومادر من و یشینگ با توطعه مردن و همه چی صحنه سازی بوده... تصمیم گرفتم تحقیق کنم...بعد از گذشت ۱سال فهمیدم درست بود...خیلی اعصبانی بودم...قضیه رو به یشینگ و سهون گفتم...
جونمیون:من برمی گردم کره...نمیزارم آب خوش از گلوسون پایین بره...
یشینگ با نگرانی:اینکارو نکن...من حس خوبی ندارم....
سهون:منم میام..
جونمیون:نه خطرناکه
سهون:تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری...من یه هکرم بهم نیاز پیدا میکنی...
جونمیون:چرا میتونم من برادر بزرگتم...
یشینگ با داد:هی...الو...کسی صدای منو میشنوه...میگم نرید
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

بهار بدون تو

قسمت ۸(بخش دو)

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

دختر و پارتی

اجبار به بدبختی پارت ۲۹

عاشقانه های شبنم

dark life = ۳۷

دروغ شیرین:) پارت ۱۶.

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 28یک هفته دیگه گذشت و هیچ تغییری توی وضعیت ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط