مافیای خشن من پارت ۲ نوشته: sarii

ویو ات
فردا مدرسه دارم واییی ولش کن نمیرم
واییی دلم درد می‌کنه نه نه نه
رفتم دستشویی واییی تف تو زندگی پریود شده بودم
ات:حالا چیکار کنم ای بابا آجوما رفته بیرون فقط من و ارباب خونه ایم
مجبورم به ارباب بگم خجالت میکشم بغضم گرفت
ات:اربااااااب (داد)
ویو شوگا
داشت خوابم می‌گرفت ات داد زد خاک تو سرش رفتم پیشش
-:چته هوار می‌کشی (عصبی)
ات:رنگم اینه گچ شد
ات:ب ‌.... ببخشید فقط (ترس بغض)
ویو شوگا
دیدم ترسیده فک کردم مشکلی شده نگران شدم ولی نشون ندادم
-:چته
ات:می......میشه ب..برام پ...پ..(خجالت بغض کیوت)
-:پ چی
:پد بیاری (خجالت گریه آروم کیوت)
-:باشه حالا چرا گریه می‌کنی و لکنت میگیری
ات:سکوت کرده
-:وایسا الان میرم بگیرم
ات:واییییی مردم از خجالت
چند مین بعد
-:بیا
ات:ممنون (ات قرمز شده)
-:حالا .. حالا چرا مثل گوجه فرنگی شدی(خنده شدید)
ات: میشه نخندی (خجالت بغض)
-:باشه حالا بغض نکن (سرد نگفت)
ات: کارای لازم و کردم اومدم بیرون آجوما اومد
ات:آجوما آجوما
آجوما : ها ترسیدم چیشده
ات:نمیتونستی زودتر بیای (ناراحت و کیوت) داستانو تعریف کرد
آجوما : داره می‌خنده
ات:آجوما نخند
آجوما : دلت درد نمیکنه بیا کمک کن
ات: درد می‌کنه ولی مسکن خوردم
آجوما:بیا غذا درست کنیم الان صدای شوگا در میاد
غذا رو درست کردن
-:آجومااااااااااااا (داد عصبانی )
آجوما : غذا آمادس بیا
-:چه عجب
-:آجوما بشین دیگه
آجوما :اومد
-:ات بیا بشین تو هم بخور
ات:نه ممنون
-:گفتم بیا یعنی بیا
ات:آخه گشنم نیست
ات از پله ها داشت می‌رفت بالا پاش گیر کرد افتاد بهوش شد
-:رفتم دیدم افتاده بیهوشه
-:ات ات پاشو ات ای احمق آجوما
بیا ات بیهوش شده (نگران)
-:زنگ بزن دکتر (نگران)
اتو بغل کردم گذاشتم رو تختم
نیم ساعت بد
دکتر :سلام مریض کجاست
-:این جاست (نگران)
ات:وایی سرم
-:ات خوبی(نگران)
دکتر :چیزی نیست باید یه سرم بزنم کجات درد می‌کنه
ات:بازوم (بغض)
دکتر :لباستو درآر ببینم
ات:نمیخوام تا حالا پسری بدنمو ندیده چه برسه که دست بزنه (بغض خجالت)
دکتر : ولی من دکترم
ات:ربطی داره
-: اَه کلافم کردی ، بلند شدم بزور لباسشو درآوردم
(منحرفا یه نیم تنه کوتاه داره از زیرش)
دکتر معاینه کرد
دکتر :ات چند وقته اینجایی
ات:۱ روز
دکتر: کتک خوردی
ات:نه مگه چیکار کردم
دکتر :چرا انقد بدنت کبوده (نگران)
-:بده ببینم
ات:نمیخوام ، بدنشو گرفت
-:اومدم.......
دیدگاه ها (۱۹)

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

#برادر ناتنی من

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.خوشح...

#میکاپ_آرتیست_من

پنهان عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط