{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارن: بچه بودم قرار بود عمو لیوای اینا بیان خونمون مهمونی

ارن: بچه بودم قرار بود عمو لیوای اینا بیان خونمون مهمونی برا فقرا داشتیم، 
بابایی گفت: عموت که اومد میری جلوش اگه شیرینی آورده بود، میگی عمو خودت شیرینی هستی، چرا شیرینی آوردی، اگه گل آورد، میگی عمو خودت گلی چرا گل آوردی...
منم گفتم باشه، خلاصه!
عمو اومد و دیدم واسه نذری یه گوسفند آورده!



من بچه بودم میفهمی؟؟؟
بچهههههههههه
دیدگاه ها (۲)

آتسوشی:ﺑا ﻳﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ به دازای sms ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢﺧﻴﻠﻲ ﮔﺎﻭیﺑﺮ...

😍 😍 😍 با جان ک کاری ندارم. مرد اسبی بیریخت 😂 😂 ولی آرمین و ا...

کونیکیدا: یه دیوار داریم سره کوچمون ک شهرداری اومد رنگش کرد ...

دازای: تو خیابون با تلفن حرف میـزدمیه یارو فضولی از بغلم داش...

اینم پارت ۴ رویادنبالم کن تا پارت بعدی این رمان رو ببینی تو...

رمان اسیر خان پارت چهارم ۴

P6جیهوپ:هه جین میشه تو شیرینی خامه ایی بخوری؟؟؟هه جین:اخه خو...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16 ات .  وقتی این حرف ر...

ابلیس

Name : اشک در آغوش گلبرگشالگردنم را پوشیدم و سریع از خونه زد...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.1ا.ت:کوکیییکوک:جانم پیشی کوچولوی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط