اینم پارت ۴ رویا
اینم پارت ۴ رویا
دنبالم کن تا پارت بعدی این رمان رو ببینی
تو که هنوز دنبال نکردی پس دنبالم کن
part4______رویا
(در این سناریو شما ا/ت هستید)
خب ببینید من یه راز بزرگ دارم
اگه بخوام راستش رو بگم من واقعا ۱۵ سالم نیست
من میشه گفت
۳۲ سالمه و من یکی
از فرمانده هام اما من به هیچ کس نگفتم
اما برای اینکه به خوایم
دیوار ماریا رو پس بگیریم
باید به بچه ها بگم و اروین گفتن این راز
رو به من سپرده و باید تا امروز
میگفتم تصمیم داشتم
امروز موقع
ناهار به بچها بگم ولی
خب نتونستم استرس دارم اما هر جور شده بایدبهشون بگم
ا/ت:اهان اونجاست
میکاسا:ارح
جان :ایناهاش حالش خوبه الکی جَو میدی
من به سمت هانجی و لیوای رفتم
هانجی:هنوز نگفتی
ا/ت:نه
لیوای:میدونی اگه نگی فردا به مشکل میخوریم
تو باید جوخه ی خودتی رو کنترل کنی هانجی نمیتونه این تعداد رو کنترل کنه
ا/ت:میدونم میشه شما معرفیم کنید
هانجی:معلومه امشب میگم به همه
ا/ت:مرسی خیلی خیلی ممنون
لیوای:اه این بچه بازیا چیه!
لیوای به سمت ارن رفت که میکاسا حالا داشت هعی بدن سرد و خوابشو تکون میداد تا ارن بیدار شه اما ارن اینبار خیلی خسته بود
شب *
سر میز شام بود امشب به ما گوشت داده بودن چون فردا قرار بود دیوار ماریا رو پس بگیریم
برای همین منو هانجی و لیوای و اروین تو جای فرماندهان نشسته بودیم و همه با تعجب به من نگاه میکردن بعد از شام وقتی همه میخواستن برن همه ی ما فرمانده ها بلند شدیم و هانجی یک قدم از ما جلو تر وایسادیم
هانجی:همگی توجه کنید همه شما امشب تعجب کردید که ا/ت هچو امروز تو جایگاه فرماندهان نشسته بود خوب اینجا جای هچو هاست ولی ما برای شناخت دقیق شما یکی از فرمانده هارو در داخل جوخه ی لیوای قرار دادیم ولی از امروز به بعد ا/ت هچو به انوان کسی که واقعا هست فرماندهی میکنه و برای فردا جوخه ی خود را که تا الان در جوخه ی من پنهان شده بودند کنترل میکنه.
همه به هم نگاه میکردند حس خوبی داشتم انگار که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود
ولی باز هم باید نگران فردا باشم چون بعد از ۱ سال قراره دوباره فرمان بدم
شب خوابم نبرد همش تو فکر فردا بودم ساعتای ۳ صبح بود که لیوای در اتاقم رو زد
ا/ت:بیا داخل
لیوای:بیدار بودی؟
ا/ت:آره
لیوای:چرا نخوابیدی؟
ا/ت:تو خودت چرا نخوابیدی؟ هعی ببخشید اصلا حالم خوی نیست
لیوای چراغ نفتی که تو دستش گرفته بود رو روی میزم گذاشت و به سمت تختم اومد روی تختم نشت و در حالت نشته دراز کشید
لیوای:ا/ت میتونم بهت اعتماد کنم؟
ا/ت:شوخیت گرفته معلومه میتونی
لیوای:بسیار خب من یه اعترافی دارم
ا/ت:اه دارم منحرف میشم اشغال
#انیمه #اوتاکو #وان_پیس #اتک_آن_تایتان #ارن #میکاسا #گوجو #سوکونا #لیوای #دفترچه_مرگ #لایت #ال #شیطان_کش #تانجیرو #نزوکو #مای_هیرو #باکوگو #دکو #ایزوکو #شوتو #مگومی
دنبالم کن تا پارت بعدی این رمان رو ببینی
تو که هنوز دنبال نکردی پس دنبالم کن
part4______رویا
(در این سناریو شما ا/ت هستید)
خب ببینید من یه راز بزرگ دارم
اگه بخوام راستش رو بگم من واقعا ۱۵ سالم نیست
من میشه گفت
۳۲ سالمه و من یکی
از فرمانده هام اما من به هیچ کس نگفتم
اما برای اینکه به خوایم
دیوار ماریا رو پس بگیریم
باید به بچه ها بگم و اروین گفتن این راز
رو به من سپرده و باید تا امروز
میگفتم تصمیم داشتم
امروز موقع
ناهار به بچها بگم ولی
خب نتونستم استرس دارم اما هر جور شده بایدبهشون بگم
ا/ت:اهان اونجاست
میکاسا:ارح
جان :ایناهاش حالش خوبه الکی جَو میدی
من به سمت هانجی و لیوای رفتم
هانجی:هنوز نگفتی
ا/ت:نه
لیوای:میدونی اگه نگی فردا به مشکل میخوریم
تو باید جوخه ی خودتی رو کنترل کنی هانجی نمیتونه این تعداد رو کنترل کنه
ا/ت:میدونم میشه شما معرفیم کنید
هانجی:معلومه امشب میگم به همه
ا/ت:مرسی خیلی خیلی ممنون
لیوای:اه این بچه بازیا چیه!
لیوای به سمت ارن رفت که میکاسا حالا داشت هعی بدن سرد و خوابشو تکون میداد تا ارن بیدار شه اما ارن اینبار خیلی خسته بود
شب *
سر میز شام بود امشب به ما گوشت داده بودن چون فردا قرار بود دیوار ماریا رو پس بگیریم
برای همین منو هانجی و لیوای و اروین تو جای فرماندهان نشسته بودیم و همه با تعجب به من نگاه میکردن بعد از شام وقتی همه میخواستن برن همه ی ما فرمانده ها بلند شدیم و هانجی یک قدم از ما جلو تر وایسادیم
هانجی:همگی توجه کنید همه شما امشب تعجب کردید که ا/ت هچو امروز تو جایگاه فرماندهان نشسته بود خوب اینجا جای هچو هاست ولی ما برای شناخت دقیق شما یکی از فرمانده هارو در داخل جوخه ی لیوای قرار دادیم ولی از امروز به بعد ا/ت هچو به انوان کسی که واقعا هست فرماندهی میکنه و برای فردا جوخه ی خود را که تا الان در جوخه ی من پنهان شده بودند کنترل میکنه.
همه به هم نگاه میکردند حس خوبی داشتم انگار که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود
ولی باز هم باید نگران فردا باشم چون بعد از ۱ سال قراره دوباره فرمان بدم
شب خوابم نبرد همش تو فکر فردا بودم ساعتای ۳ صبح بود که لیوای در اتاقم رو زد
ا/ت:بیا داخل
لیوای:بیدار بودی؟
ا/ت:آره
لیوای:چرا نخوابیدی؟
ا/ت:تو خودت چرا نخوابیدی؟ هعی ببخشید اصلا حالم خوی نیست
لیوای چراغ نفتی که تو دستش گرفته بود رو روی میزم گذاشت و به سمت تختم اومد روی تختم نشت و در حالت نشته دراز کشید
لیوای:ا/ت میتونم بهت اعتماد کنم؟
ا/ت:شوخیت گرفته معلومه میتونی
لیوای:بسیار خب من یه اعترافی دارم
ا/ت:اه دارم منحرف میشم اشغال
#انیمه #اوتاکو #وان_پیس #اتک_آن_تایتان #ارن #میکاسا #گوجو #سوکونا #لیوای #دفترچه_مرگ #لایت #ال #شیطان_کش #تانجیرو #نزوکو #مای_هیرو #باکوگو #دکو #ایزوکو #شوتو #مگومی
- ۴۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط