{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

TEN YEARS OLD LOVE ⁶

کولر رو روشن کرد و برگشت سمتم
چهیون: امروز بهم زنگ-

ات : میشه اول لباستو عوض کنی؟

چهیون : میشه اول بگی؟

ات : میدونی که همیشه من برنده میشم؟

سرشو کج کرد و مظلومانه نگام کرد

چهیون: دلت میاد؟

با خنده گفتم
ات : چرا که نه .

با چشم غوره گفت..

چهیون : اوکی اصا نخواستیم اه

رفت طرف اتاق تا لباسشو عوض کنه. منم رفتم تو آشپزخونه تا اسموتی هایی که وقتی از سرکار اومدم درست کردم رو از یخچال در بیارم.

سینی رو گذاشتم روی میز جلوی مبل و نشستم.

کارت CIB درست جلوم بود گذاشتمش تو جیبم و منتظر نشستم.

2 دقیقه بعد صدای دمپایی هاش اومد و بعد خودش ظاهر شد.

همزمان که داشت موهاشو با کش بالا میبست گفت...

چهیون : داشتی میگفت_...وااییی

لبخند گشادی زدم و گفتم

ات : گفتی گرمته منم عجی مجی کردم اسموتی ها ظاهر شدن

چهیون : ای بابا خانوم جادوگر چرا زحمت کشیدید.

نشست کنارم.

ات : چه زحمتی هر روز تو کافه درست میکنم.

چهیون : عاو راستی تونستی وارد آشپزخونه بشی؟!

ات: آرهه دیروز دورم تموم شد...اونشب نیومدی خونه که بهت بگم....

چهیون: خیلی عذر میخوام ازت واقعا میدونی که شیفت بودم..

ات: نه اشکالی نداره گذشته

لبخندی زد و با صدای بلند گفت

چهیون : حالا بیا به افتخارش اسموتی بخوریییمم

ات: هوراااا

لیوانامونو زدیم به هم و سر کشیدیم.

از اونجایی که اجازه ی خوردن مشروب نداریم سرمونو با اینجور چیزا گرم میکنیم.

چهیون: خیلی خوش مزست شیرینی عسلییی

ات: خوشحالم که خوشت اومده

چند دقیقه ای سکوت بینمون بود تا اینکه سکوتو شیکوندم و کارت رو بهش نشون دادم.

ات: میدونم الان وقتش نیست ولی بزار بگم...

کارتو ازم گرفت و نگاش کرد

با چشم های گرد شده رو بهم گفت

چهیون : سی آی بی؟؟

ات: میشناسی؟

چهیون : معلومه که آره!

اروم زمزمه کردم..

ات: ولی من نمیشناختمش

چهیون کارتو گذاشت رو میز با جدیت تمام دستامو گرفت و گفت

چهیون : معنی این الان چیه؟

ات: نمیدونم چهیون...هیچی نمیدونم...امروز آقایی که اسمش اون پایین نوشته شده...اومد کافه و بهم پیشنهاد کار داد...بنظرت الان این منطقیه؟ گفت واسه رسمی شدن سنم کمه ولی برای کارآموزی دیره!

ابروهاشو داد بالا و چند ثانیه ای فقط نگام کرد

چهیون : پیشنهاد کار؟!

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.

سرشو به طرف کارت چرخوند.

چهیون : آقای کانگو میگی؟

ات: اوهوم...نمیدونم چرا ولی همه چیمو میدونست! اینکه ژاپن بودم...اینکه مامانم مرده و تو...تورم میدونه...میترسم...

چهیون: خب داشتن این اطلاعات از طرف اون منطقیه...ولی ترس؟

سرمو بردم بالا و تو چشماش نگاه کردم...
...
دیدگاه ها (۷)

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

part¹²ویو جونگکوک::نمیدونستم اون یارو کی بود و ات رو واسه چی...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساد...

.......//برده ی زیبا//.......

#in_your_eyespart_10۵ویو کایلاکوک چند دقیقه بعد با یه ظرف بس...

مهمونی خطرناک پارت= 9جونگ کوک: حالا راحت ترم پرنسسم و تو امش...

رمان اسیر خان پارت دهم 1۰

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

به زیباییه مشکی

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط