𝐏𝟑

𝐏𝟑


+ شما.... منو از کجا میشناسین؟
_ من..... فک کنم شما شخصیت کتابی هستین که من میخوندم.
+ شخصیت کتاب؟؟؟
_ بله.... فک کنم.
+ یعنی میگی دنیای اطراف من یه کتابه؟
_ بله فکر کنم.
تهیونگ از بوته ها بیرون رفت و شروع کرد به قدم زدن. دختر که نمیدونست اونجا کجا بود به دنبالش رفت.
+ چرا میای دنبالم؟
_ من اینجارو نمیشناسم. به کمکتون نیاز دارم.
+ تو اگه اینارو به کسی میگفتی سریع میبردنت توی اتاقی قایمت میکردن. ولی من فکر نمیکنم دیوونه ای. دوست دارم بشنوم. پس بگو.
_ امسال چه سالیه؟
+ سال 𝟏𝟖𝟖𝟎
_ 𝟏𝟖𝟖𝟎 ؟ یعنی به صد سال قبل سفر کردم؟؟؟؟؟؟
تهیونگ با تعجب گفت : صد سال قبل؟؟؟ یعنی سال ..... 𝟏𝟗𝟖𝟎؟
_ آره.
+ خیلی جالبه. بگو.
_ من تو سال 𝟏𝟗𝟖𝟎 یعنی صد سال آینده. من رفتم کتابخونه و یک کتابی برداشتم شروع به خوندنش و بعد از اینجا سر در آوردم.
+ اسم اون کتاب چی بود؟ یا بهتره بگم اسم کتابی که من یکی از شخصیتاشم چیه؟
_ فک کنم 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞 𝐢𝐧 𝐅𝐫𝐚𝐧𝐜𝐞
+ اسم قشنگیه. نویسندش کیه؟
_ نمیدونم. یه سوال دارم.
+ میتونی بپرسی.
_ چرا حرفای منو باور میکنی؟ از کجا میدونی شاید من الکی گفتم.
+ من کسی رو ندارم که هم صحبتم باشه. پس از بودنت خوشحالم.
دیگه به دریاچه ای رسیده بودن. مهتاب به دریاچه میتابید.
+ اینجا مکان آرامش منه. من همیشه میام اینجا.
_ قشنگه.
+ اسم منو میدونی. تهیونگ هستم. اسم تو چیه؟
_ من من الیزا هستم. اسم من الیزاست....... .
برای پارت بعد دل ادمینتونو شاد کنین. خیلی حالش بده. لایک و کامنت یادتون نره.
دیدگاه ها (۴)

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

چند پارتی بازیچه

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

*[توی رستوران]— سلام بچه‌ها، خوش اومدین.— سلام.[از همه سریع‌...

سناریو کورو پارت یک

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

🎭 آخرین نقشپارت یازدهملیانا پوشه را محکم در دستش گرفته بود.—...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط