چند پارتی بازیچه
پارت ۲
این بار محافظ نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
محافظ فوراً ساکت شد.
اما نگاه تهیونگ دوباره به ا.ت برگشت.
عجیب بود.
این دختر نه از لباس گرانقیمتش حسابی میبرد، نه از محافظانش، نه از نگاه سردش.
فقط ایستاده بود و با قیافهای کاملاً جدی، حرفهای احمقانه میزد.
و تهیونگ، مردی که سالها بود هیچکس نتوانسته بود حتی لبخندی واقعی از او بگیرد، داشت برای اولین بار از یک گفتوگوی بیمعنی لذت میبرد.
البته هنوز خودش خبر نداشت.
### یک دقیقه بعد...
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد.
ـ ماشین رو آماده کن.
ا.ت بلافاصله برگشت.
ـ ببخشید!
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اگه میخواید منو بدزدید، فقط یه خواهش دارم.
محافظان به هم نگاه کردند.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
ـ تو فکر میکنی میخوام تو رو بدزدم؟
ا.ت با جدیت سر تکان داد.
ـ ببینید، من آدم واقعبینیام. ماشین مشکی، دو تا محافظ، کتوشلوار گرون، قیافه عصبی... فقط مونده بود بگید «دختره رو بیارید».
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
ـ تو فیلم زیاد میبینی؟
ـ نه، آقا. من کتاب هم میخونم. ولی تو کتابها معمولاً آدمرباها خوشتیپترن.
سارا دیگر داشت از خنده اشک میریخت.
تهیونگ به ا.ت خیره شد.
ـ پس از نظر تو من خوشتیپ نیستم؟
ا.ت ناگهان متوجه شد چه گفته.
ـ نه! یعنی... چرا! یعنی خوشتیپ هستید، ولی...
ـ ولی؟
ـ ولی شخصیتتون نیاز به آپدیت داره.
یکی از محافظان سرفه کرد.
تهیونگ آرام گوشیاش را در جیب گذاشت.
ـ ا.ت.
ـ بله؟
ـ امروز بعد از مدرسه، همینجا منتظرم میمونی.
لبخند ا.ت خشک شد.
ـ ببخشید؟
ـ شنیدی.
ـ آقا، من بعد از مدرسه کلاس دارم.
ـ لغوش کن.
ـ کلاس زبان دارم!
ـ لغوش کن.
ـ کلاس زندگی دارم!
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
ـ کلاس زندگی؟
ـ بله! همون کلاسی که به آدم یاد میده با غریبههای مشکوک سوار ماشین نشه!
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد به طرف ماشین رفت.
ـ ساعت سه. دیر نکنی.
ا.ت با دهان باز به رفتنش نگاه کرد.
وقتی ماشین دور شد، برگشت سمت سارا.
ـ سارا.
ـ چیه؟
ـ من امروز ساعت سه قراره توسط یه مرد خوشتیپ با شخصیت آپدیتنشده ربوده بشم.
سارا خندید.
ـ شاید عاشقت شده!
ا.ت چنان خندید که نزدیک بود کیفش از دستش بیفتد.
ـ عاشق من؟! عزیزم، این آقا اگه عاشق بشه، احتمالاً اول از همه به خودش شلیک میکنه!
اما چند خیابان آنطرفتر...
تهیونگ روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
محافظش پرسید:
ـ رئیس، درباره اون دختر چه دستوری بدیم؟
تهیونگ سکوت کرد.
بعد، بدون اینکه نگاهش را برگرداند، گفت:
ـ اسمش رو پیدا کن.
ـ و بعد؟
تهیونگ برای لحظهای تصویر لبخند دختر در ذهنش زنده شد.
ـ میخوام بدونم کجا زندگی میکنه، با کی زندگی میکنه و هر روز کجا میره.
محافظ سر تکان داد.
ـ متوجه شدم.
تهیونگ گوشیاش را برداشت، صفحه را روشن کرد و برای چندمین بار به عکسی که یکی از محافظان مخفیانه از ا.ت گرفته بود نگاه کرد.
دختر وسط خنده چشمهایش را بسته بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ چه موجود عجیبی...
مکث کرد.
و بیآنکه خودش بفهمد، لبخند زد.
این فقط یک ملاقات چنددقیقهای بود؛ اما برای اولین بار بعد از سالها، کیم تهیونگ دلش میخواست روزش زودتر تمام شود تا دوباره یک نفر را ببیند.
این بار محافظ نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
محافظ فوراً ساکت شد.
اما نگاه تهیونگ دوباره به ا.ت برگشت.
عجیب بود.
این دختر نه از لباس گرانقیمتش حسابی میبرد، نه از محافظانش، نه از نگاه سردش.
فقط ایستاده بود و با قیافهای کاملاً جدی، حرفهای احمقانه میزد.
و تهیونگ، مردی که سالها بود هیچکس نتوانسته بود حتی لبخندی واقعی از او بگیرد، داشت برای اولین بار از یک گفتوگوی بیمعنی لذت میبرد.
البته هنوز خودش خبر نداشت.
### یک دقیقه بعد...
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد.
ـ ماشین رو آماده کن.
ا.ت بلافاصله برگشت.
ـ ببخشید!
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اگه میخواید منو بدزدید، فقط یه خواهش دارم.
محافظان به هم نگاه کردند.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
ـ تو فکر میکنی میخوام تو رو بدزدم؟
ا.ت با جدیت سر تکان داد.
ـ ببینید، من آدم واقعبینیام. ماشین مشکی، دو تا محافظ، کتوشلوار گرون، قیافه عصبی... فقط مونده بود بگید «دختره رو بیارید».
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
ـ تو فیلم زیاد میبینی؟
ـ نه، آقا. من کتاب هم میخونم. ولی تو کتابها معمولاً آدمرباها خوشتیپترن.
سارا دیگر داشت از خنده اشک میریخت.
تهیونگ به ا.ت خیره شد.
ـ پس از نظر تو من خوشتیپ نیستم؟
ا.ت ناگهان متوجه شد چه گفته.
ـ نه! یعنی... چرا! یعنی خوشتیپ هستید، ولی...
ـ ولی؟
ـ ولی شخصیتتون نیاز به آپدیت داره.
یکی از محافظان سرفه کرد.
تهیونگ آرام گوشیاش را در جیب گذاشت.
ـ ا.ت.
ـ بله؟
ـ امروز بعد از مدرسه، همینجا منتظرم میمونی.
لبخند ا.ت خشک شد.
ـ ببخشید؟
ـ شنیدی.
ـ آقا، من بعد از مدرسه کلاس دارم.
ـ لغوش کن.
ـ کلاس زبان دارم!
ـ لغوش کن.
ـ کلاس زندگی دارم!
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
ـ کلاس زندگی؟
ـ بله! همون کلاسی که به آدم یاد میده با غریبههای مشکوک سوار ماشین نشه!
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد به طرف ماشین رفت.
ـ ساعت سه. دیر نکنی.
ا.ت با دهان باز به رفتنش نگاه کرد.
وقتی ماشین دور شد، برگشت سمت سارا.
ـ سارا.
ـ چیه؟
ـ من امروز ساعت سه قراره توسط یه مرد خوشتیپ با شخصیت آپدیتنشده ربوده بشم.
سارا خندید.
ـ شاید عاشقت شده!
ا.ت چنان خندید که نزدیک بود کیفش از دستش بیفتد.
ـ عاشق من؟! عزیزم، این آقا اگه عاشق بشه، احتمالاً اول از همه به خودش شلیک میکنه!
اما چند خیابان آنطرفتر...
تهیونگ روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
محافظش پرسید:
ـ رئیس، درباره اون دختر چه دستوری بدیم؟
تهیونگ سکوت کرد.
بعد، بدون اینکه نگاهش را برگرداند، گفت:
ـ اسمش رو پیدا کن.
ـ و بعد؟
تهیونگ برای لحظهای تصویر لبخند دختر در ذهنش زنده شد.
ـ میخوام بدونم کجا زندگی میکنه، با کی زندگی میکنه و هر روز کجا میره.
محافظ سر تکان داد.
ـ متوجه شدم.
تهیونگ گوشیاش را برداشت، صفحه را روشن کرد و برای چندمین بار به عکسی که یکی از محافظان مخفیانه از ا.ت گرفته بود نگاه کرد.
دختر وسط خنده چشمهایش را بسته بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ چه موجود عجیبی...
مکث کرد.
و بیآنکه خودش بفهمد، لبخند زد.
این فقط یک ملاقات چنددقیقهای بود؛ اما برای اولین بار بعد از سالها، کیم تهیونگ دلش میخواست روزش زودتر تمام شود تا دوباره یک نفر را ببیند.
- ۸.۵k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط