•رمان سرنوشت:)!•
•رمان سرنوشت:)!•
Part:04
•🤍•
دیانا: از آسانسور پیاده شدیم و وایستادیم جلوی در خونه
همه تازه عروسا فانتزیشون این بود که خونشون و خودشون بچینن ولی من هع....
درو باز کرد و رفتم داخل دهنم باز مونده بود از این چیدمان خفن
همه چیو از زیر نظر گذروندم از آشپزخونه تا حال...خونش کاغذ دیواریای طوسی کار شده بود با مبل های راحتی بنفش همه چی خنثای قشنگی باهم داشت...
ارسلان: اگه نگاه کردنتون تموم شده بیا اتاقتو بهت نشون بدم...
دیانا: با این حرفی که زد ی نفس راحت کشیدم پس اونم تصمیم نداشت بهم دست بزنه که اتاقامون جداعه...
راه افتاد سمت جلو و منم پشت سرش رفتم که جلوی ی اتاق وایستاد در اتاق باز کرد اتاق بزرگی بود با تم سفید و بنفش از ترکیب رنگش خوشم اومد نتونستم جلوی کنجکاویم و بگیرم...
_رنگ بنفشو دوس داری؟
ارسلان: اره خیلی زیاد..
دیانا: لبخند محوی زدم از اینکه توی ی قضیه تفاهم داریم خوشم اومد کنار اتاق ی تخت دو نفره بود رفتم روش نشستم که ارسلانم اومد کنارم نشست...
ارسلان: باید درباره ی سری چیزا حرف بزنیم حداقل الان که اسمت تو شناسنامه منه...
دیانا: میشنوم..
ارسلان: ببین چند تا قانون برای هم بیا بزاریم و از حد و مرزش نگذریم...اول من شروع میکنم
دیانا: زیر لب باشه ای گفتم...
ارسلان: اول از همه حق دخالت تو کارای همو نداریم...
دیانا: مگه اینکه اون کار به زندگی هم ربط داشته باشه...
ارسلان: من کاری با زندگی تو ندارم تو میتونی از زندگیت تو این خونه لذت ببری...
دیانا؛ واقعا الان احساس کردی من از زندگیم اینجا لذت میبرم؟
ارسلان: مهم نیست ولی اگه بخوایم عین زن و شوهرای واقعی با هم زندگی کنیم پس تو در برابر من وظایفی داری که شاید دوست نداشته باشی انجام بدی....
دیانا: بعد حرفش خنده شیطونی کرد...
_خیلی بیشوری
ارسلان: خب تو چه قانونی داری؟
دیانا: من هر وقت دوست داشته باشم با دوستام در ارتباطم ی دفعه یاد ی چیزی افتادم و بلند گقتم تازههههه
ارسلان: چته بچه تازه چی؟
دیانا: من نمیتونم ظرف بشورم دستم حساسیت داره...بعد حرفم ارسلان ی خنده بلندی کرد...
ارسلان: خانوم کوچولو ما تو خونمون ماشین ظرف شویی داریم...ناهار شام و که بلدی دیگ؟...
دیانا: من خیلی هم خوب غذا درست میکنم ولی واسه خودم نه تو...
ارسلان: نه دیگه نشد ما الان حداقلش باید به عنوان ی هم خونه همد بپذیرم ...
Part:04
•🤍•
دیانا: از آسانسور پیاده شدیم و وایستادیم جلوی در خونه
همه تازه عروسا فانتزیشون این بود که خونشون و خودشون بچینن ولی من هع....
درو باز کرد و رفتم داخل دهنم باز مونده بود از این چیدمان خفن
همه چیو از زیر نظر گذروندم از آشپزخونه تا حال...خونش کاغذ دیواریای طوسی کار شده بود با مبل های راحتی بنفش همه چی خنثای قشنگی باهم داشت...
ارسلان: اگه نگاه کردنتون تموم شده بیا اتاقتو بهت نشون بدم...
دیانا: با این حرفی که زد ی نفس راحت کشیدم پس اونم تصمیم نداشت بهم دست بزنه که اتاقامون جداعه...
راه افتاد سمت جلو و منم پشت سرش رفتم که جلوی ی اتاق وایستاد در اتاق باز کرد اتاق بزرگی بود با تم سفید و بنفش از ترکیب رنگش خوشم اومد نتونستم جلوی کنجکاویم و بگیرم...
_رنگ بنفشو دوس داری؟
ارسلان: اره خیلی زیاد..
دیانا: لبخند محوی زدم از اینکه توی ی قضیه تفاهم داریم خوشم اومد کنار اتاق ی تخت دو نفره بود رفتم روش نشستم که ارسلانم اومد کنارم نشست...
ارسلان: باید درباره ی سری چیزا حرف بزنیم حداقل الان که اسمت تو شناسنامه منه...
دیانا: میشنوم..
ارسلان: ببین چند تا قانون برای هم بیا بزاریم و از حد و مرزش نگذریم...اول من شروع میکنم
دیانا: زیر لب باشه ای گفتم...
ارسلان: اول از همه حق دخالت تو کارای همو نداریم...
دیانا: مگه اینکه اون کار به زندگی هم ربط داشته باشه...
ارسلان: من کاری با زندگی تو ندارم تو میتونی از زندگیت تو این خونه لذت ببری...
دیانا؛ واقعا الان احساس کردی من از زندگیم اینجا لذت میبرم؟
ارسلان: مهم نیست ولی اگه بخوایم عین زن و شوهرای واقعی با هم زندگی کنیم پس تو در برابر من وظایفی داری که شاید دوست نداشته باشی انجام بدی....
دیانا: بعد حرفش خنده شیطونی کرد...
_خیلی بیشوری
ارسلان: خب تو چه قانونی داری؟
دیانا: من هر وقت دوست داشته باشم با دوستام در ارتباطم ی دفعه یاد ی چیزی افتادم و بلند گقتم تازههههه
ارسلان: چته بچه تازه چی؟
دیانا: من نمیتونم ظرف بشورم دستم حساسیت داره...بعد حرفم ارسلان ی خنده بلندی کرد...
ارسلان: خانوم کوچولو ما تو خونمون ماشین ظرف شویی داریم...ناهار شام و که بلدی دیگ؟...
دیانا: من خیلی هم خوب غذا درست میکنم ولی واسه خودم نه تو...
ارسلان: نه دیگه نشد ما الان حداقلش باید به عنوان ی هم خونه همد بپذیرم ...
- ۹.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط