عشق بی رحم
فصل دو
پارت ۱۱
چند سال گذشت...
الیس بزرگ تر شد و یک روز در بیرون قدم میزد که چشمش به دختر بچه ای کوچک خورد که در حال بازی بود!
الیس کمی به بازی بچه ها نگاه کرد و متوجه شد دختر بچه عاشق نجات دنیا و بهتر کردن دنیا است!
احساسش بهش گفت که او گزینه مناسب است!
الیس به سمت دختر بچه رفت و خم شد تا با بچه هم قدر شود.
آرام با صدای ملایم گفت: سلام دختر کوچولو، اسمت چیه؟
دخترک با لحن کودکانه اش گفت: اسمم دایسافکی اوسوشی هست و بزرگترین دختر خانواده دایسافکی هست!
الیس سر اوسوشی رو نوازش کرد و گفت: وایی چه خوب تو چقدر بچه نازی هستی اوسوشی_چان!
اوسوشی لبخند زد و گفت: خیلی مرسی خانم!
الیس لبخندی زد و گفت: اسمم الیس هست!
میتونم یه سوال بپرسم ازت اوسوشی_چان؟
اوسوشی لبخندی زد و آرام گفت: آره میتونین بپرسین الیس_سان
الیس لبخند زد و بعد با کمی جدیت پرسید: اگه قدرت بازسازی دنیا رو داشتی باهاش چیکار میکردی؟
اوسوشی بی درنگ گفت: دنیا رو جای بهتری میکردم که همه خوشحال باشن!
الیس تعجب کرد هیچوقت کسی به مصممی این بچه ندیده بود و برایش تازگی داشت یک بچه اینقدر مهربان و با ادب باشد ولی با این حال لبخند کوچکی زد و گفت: اوسوشی_چان خوب گوش کن!
من به تو همچین قدرتی میدم که بتونی ازش برای کار های خوب استفاده کنی و نباید به هیچ کس چیزی بگی!
و بعد کتاب را به اوسوشی داد و ادامه داد: اگه بقیه راجب این قدرتت پرسیدن از کجا آوردیش بگو یهویی فهمیدم همچین قدرتی دارم!
میدونم مسئولیت بزرگیه ولی میتونی از پسش بر بیای؟
اوسوشی سرش را به نشانه موافقت تکان داد و گفت: حتما من این کار رو میکنم!
آن روز پیوندی میان یک دختر بزرگ تنها و یک کودک مهربان شکل گرفت!
چند سال بعد پدر الیس، الیس را مجبور به ازدواج با رئیس مافیا بندر کرد! (رئیس قبل موری)
بعد این ازدواج الیس فهمید اوسوشی یک خواهر کوچک دارد و والدینشان مرده اند و سرپرستی آنها به دست رئیس مافیا است!
بعد گذر مدتی الیس پسری بدنیا آورد!
پسری با موهای شکلاتی و چشمانی به همان رنگ زیبای موهایش!
نامش را دازای گذاشتند!
الیس خیلی پسرش را دوست داشت و مراقبش بود و در عین این حال مراقب اوسوشی هم بود!
بعد مدتی فئودور ناپدید شد و اوسوشی ناراحت بود ولی بعد گذر چهار ماه اوسوشی عاشق شد!
الیس از عشق اوسوشی حمایت کرد و نتیجه شد ازدواج آن دو!
وقتی اوسوشی حامله شد همسرش کشته شد و الیس مراقب اوسوشی بود!
اوسوشی یک روز به الیس گفت: الیس_سان من میترسم که بمیرم و بچم...بچم....تنها بمونه! (با گریه گفت)
الیس آرام اوسوشی را در آغوش گرفت و گفت: نترس من همیشه مراقب بچت خواهم بود!
اوسوشی آرام شد و بعد بدنیا آوردن دخترش او را به یک فرد مطمئن سپرد و دقیقا چهار سال بعد توسط فئودور کشته شد!
الیس ناراحت و ناامید توانست فقط به راهی برای مخفی کردن آتسوشی فکر کند و بالاخره فکری بی رحمانه اما نجات دهنده به ذهنش رسید!
او به کسی که مراقب آتسوشی دختر اوسوشی بود گفت: تو باید یه یتیم خونه درست کنی و متاسفانه باید هر روز آتسوشی رو شکنجه و اذیت کنی چون این تنها راه مخفی موندن آتسوشیه!
بعد از آن اتفاق وقتی دازای هشت ساله بود اوسوشی توسط افراد فئودور دزدیده شد!
پایان فلش بک...
زمان حال...
آتسوشی به هوش آمد
پشت صحنه:
آتسوشی: چرا من بدبخت رو داری بدبخت میکنی؟
یبار میای آکوتاگاوا رو ازم میگیری و یبارم میای میگی تقصیر کی بود اذیت شدم و هی اشکم رو در میاری!
تسویا: داستان جالب میشه اینطوری!
من تقصیر ندارم یهو همچین ایده قشنگی به ذهنم رسید!
ولی نترس آخر مسیرت خوشه!
آیا: آره آتسو خیلی پایان رو دوس دارم!
آتسوشی: قولم نمیزنین؟
آیا و تسویا: نه
تسویا: خوب این پارت تموم شد منتظر نظرات و لایک های زیباتونم و بگین پارت بعد رو امروز بدم یا فردا؟
پارت ۱۱
چند سال گذشت...
الیس بزرگ تر شد و یک روز در بیرون قدم میزد که چشمش به دختر بچه ای کوچک خورد که در حال بازی بود!
الیس کمی به بازی بچه ها نگاه کرد و متوجه شد دختر بچه عاشق نجات دنیا و بهتر کردن دنیا است!
احساسش بهش گفت که او گزینه مناسب است!
الیس به سمت دختر بچه رفت و خم شد تا با بچه هم قدر شود.
آرام با صدای ملایم گفت: سلام دختر کوچولو، اسمت چیه؟
دخترک با لحن کودکانه اش گفت: اسمم دایسافکی اوسوشی هست و بزرگترین دختر خانواده دایسافکی هست!
الیس سر اوسوشی رو نوازش کرد و گفت: وایی چه خوب تو چقدر بچه نازی هستی اوسوشی_چان!
اوسوشی لبخند زد و گفت: خیلی مرسی خانم!
الیس لبخندی زد و گفت: اسمم الیس هست!
میتونم یه سوال بپرسم ازت اوسوشی_چان؟
اوسوشی لبخندی زد و آرام گفت: آره میتونین بپرسین الیس_سان
الیس لبخند زد و بعد با کمی جدیت پرسید: اگه قدرت بازسازی دنیا رو داشتی باهاش چیکار میکردی؟
اوسوشی بی درنگ گفت: دنیا رو جای بهتری میکردم که همه خوشحال باشن!
الیس تعجب کرد هیچوقت کسی به مصممی این بچه ندیده بود و برایش تازگی داشت یک بچه اینقدر مهربان و با ادب باشد ولی با این حال لبخند کوچکی زد و گفت: اوسوشی_چان خوب گوش کن!
من به تو همچین قدرتی میدم که بتونی ازش برای کار های خوب استفاده کنی و نباید به هیچ کس چیزی بگی!
و بعد کتاب را به اوسوشی داد و ادامه داد: اگه بقیه راجب این قدرتت پرسیدن از کجا آوردیش بگو یهویی فهمیدم همچین قدرتی دارم!
میدونم مسئولیت بزرگیه ولی میتونی از پسش بر بیای؟
اوسوشی سرش را به نشانه موافقت تکان داد و گفت: حتما من این کار رو میکنم!
آن روز پیوندی میان یک دختر بزرگ تنها و یک کودک مهربان شکل گرفت!
چند سال بعد پدر الیس، الیس را مجبور به ازدواج با رئیس مافیا بندر کرد! (رئیس قبل موری)
بعد این ازدواج الیس فهمید اوسوشی یک خواهر کوچک دارد و والدینشان مرده اند و سرپرستی آنها به دست رئیس مافیا است!
بعد گذر مدتی الیس پسری بدنیا آورد!
پسری با موهای شکلاتی و چشمانی به همان رنگ زیبای موهایش!
نامش را دازای گذاشتند!
الیس خیلی پسرش را دوست داشت و مراقبش بود و در عین این حال مراقب اوسوشی هم بود!
بعد مدتی فئودور ناپدید شد و اوسوشی ناراحت بود ولی بعد گذر چهار ماه اوسوشی عاشق شد!
الیس از عشق اوسوشی حمایت کرد و نتیجه شد ازدواج آن دو!
وقتی اوسوشی حامله شد همسرش کشته شد و الیس مراقب اوسوشی بود!
اوسوشی یک روز به الیس گفت: الیس_سان من میترسم که بمیرم و بچم...بچم....تنها بمونه! (با گریه گفت)
الیس آرام اوسوشی را در آغوش گرفت و گفت: نترس من همیشه مراقب بچت خواهم بود!
اوسوشی آرام شد و بعد بدنیا آوردن دخترش او را به یک فرد مطمئن سپرد و دقیقا چهار سال بعد توسط فئودور کشته شد!
الیس ناراحت و ناامید توانست فقط به راهی برای مخفی کردن آتسوشی فکر کند و بالاخره فکری بی رحمانه اما نجات دهنده به ذهنش رسید!
او به کسی که مراقب آتسوشی دختر اوسوشی بود گفت: تو باید یه یتیم خونه درست کنی و متاسفانه باید هر روز آتسوشی رو شکنجه و اذیت کنی چون این تنها راه مخفی موندن آتسوشیه!
بعد از آن اتفاق وقتی دازای هشت ساله بود اوسوشی توسط افراد فئودور دزدیده شد!
پایان فلش بک...
زمان حال...
آتسوشی به هوش آمد
پشت صحنه:
آتسوشی: چرا من بدبخت رو داری بدبخت میکنی؟
یبار میای آکوتاگاوا رو ازم میگیری و یبارم میای میگی تقصیر کی بود اذیت شدم و هی اشکم رو در میاری!
تسویا: داستان جالب میشه اینطوری!
من تقصیر ندارم یهو همچین ایده قشنگی به ذهنم رسید!
ولی نترس آخر مسیرت خوشه!
آیا: آره آتسو خیلی پایان رو دوس دارم!
آتسوشی: قولم نمیزنین؟
آیا و تسویا: نه
تسویا: خوب این پارت تموم شد منتظر نظرات و لایک های زیباتونم و بگین پارت بعد رو امروز بدم یا فردا؟
- ۴.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط