---
---
پارت ۲۵ – عملیات: زوج مصنوعی!
ساعت ۵ عصر – خانه پدربزرگ
پدربزرگ (با غرور): «امشب یه مهمونی رسمی داریم. همهی خانوادهها و رفقای قدیمی دعوتن.»
کوک (با اخم): «نکنه باز میخوای من و این کلهشقو به ملت نشون بدی؟»
پدربزرگ: «دقیقا! باید مثل یه زوج عاشق ظاهر بشید. لباس رسمی بپوشید، لبخند بزنید و جوری رفتار کنید که انگار شب عروسیتونه!»
ات (با چهرهی منجمد): «لبخند... به کوک؟ لبخند؟! من به سوسک لبخند بزنم راحتتره!»
کوک: «من به مار لبخند بزنم، قشنگتره!»
پدربزرگ (با نگاه تهدیدآمیز): «یا این نقشو خوب بازی میکنین، یا... فردا میفرستمتون ماه عسل تو قطب شمال!»
ات و کوک (همزمان): «مااااه عسل؟ قطب چـی؟!»
---
نیمساعت بعد – اتاق تعویض لباس
ات: «این لباس چرا اینقد چسبونه؟ انگار پیچیدنم تو پلاستیک!»
کوک (با لبخند شیطون): «خب چون زیبا شدی... البته اگه صورتت رو نبینیم!»
ات: «تو که با اون کت رسمیت شبیه مدیر کمپ تابستونی شدی، حرف نزن!»
کوک (به آینه نگاه کرد): «حداقل من جذابم!»
ات: «برای گربههای ولگرد شاید...
https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
پارت ۲۵ – عملیات: زوج مصنوعی!
ساعت ۵ عصر – خانه پدربزرگ
پدربزرگ (با غرور): «امشب یه مهمونی رسمی داریم. همهی خانوادهها و رفقای قدیمی دعوتن.»
کوک (با اخم): «نکنه باز میخوای من و این کلهشقو به ملت نشون بدی؟»
پدربزرگ: «دقیقا! باید مثل یه زوج عاشق ظاهر بشید. لباس رسمی بپوشید، لبخند بزنید و جوری رفتار کنید که انگار شب عروسیتونه!»
ات (با چهرهی منجمد): «لبخند... به کوک؟ لبخند؟! من به سوسک لبخند بزنم راحتتره!»
کوک: «من به مار لبخند بزنم، قشنگتره!»
پدربزرگ (با نگاه تهدیدآمیز): «یا این نقشو خوب بازی میکنین، یا... فردا میفرستمتون ماه عسل تو قطب شمال!»
ات و کوک (همزمان): «مااااه عسل؟ قطب چـی؟!»
---
نیمساعت بعد – اتاق تعویض لباس
ات: «این لباس چرا اینقد چسبونه؟ انگار پیچیدنم تو پلاستیک!»
کوک (با لبخند شیطون): «خب چون زیبا شدی... البته اگه صورتت رو نبینیم!»
ات: «تو که با اون کت رسمیت شبیه مدیر کمپ تابستونی شدی، حرف نزن!»
کوک (به آینه نگاه کرد): «حداقل من جذابم!»
ات: «برای گربههای ولگرد شاید...
https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط