{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎀🦋 پارت بعد — ویو آت 🌸𐙚

🎀🦋 پارت بعد — ویو آت 🌸𐙚

رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد آرایش کردم. موهام رو مرتب کردم و وقتی آماده شدم، رفتم پایین.

هیون‌وو همین که منو دید، لبخند زد.

آت: دایی، خیلی خوب شدی!

هیون‌وو با خنده نگام کرد.

هیون‌وو: خودت خیلی خوشگل شدی، پرنسس من.

با خنده براش یه بوسه فرستادم.

آت: 😘

بعد وسایلم رو برداشتم و سوار ماشین شدم.

୨୧ ───────── 𐙚🌸 ───────── ୨୧

🎀🦋 ویو تهیونگ 🦋🎀

من و اعضا زودتر به رستوران رسیده بودیم.

چند دقیقه‌ای گذشت، اما هنوز خبری از آت و هیون‌وو نبود.

کوک اطرافش رو نگاه کرد.

کوک: چرا نیومدن؟

ته: نیومدن.

کوک: آره دیگه.

ته: آها.

جین که متوجه شده بود چند دقیقه‌ست چشم از در برنداشتم، خندید.

جین: وای ته! چند دقیقه‌ست کاملاً داری به در نگاه می‌کنی! 😂

همه زدن زیر خنده.

با اخم برگشتم سمتشون.

ته: کجا رو نگاه می‌کنم؟

کوک خندید.

کوک: همه فهمیدیم.

همون لحظه در رستوران باز شد.

آت وارد شد.

آت: سلام.

اعضا: سلام.

چند لحظه بعد هیون‌وو هم وارد شد.

هیون‌وو: سلام، خوبید؟

اعضا: ممنون، شما خوبید؟

هیون‌وو: ممنون، خوبم.

୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧

🌸𐙚 ویو آت 𐙚🌸

هیون‌وو صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم و با لبخند گفت:

هیون‌وو: دردونه‌ی من، پرنسس و ملکه‌ی من... هرچی نیاز داشتی، به خودم بگو.

لبخند زدم و نشستم.

୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧

🦋 ویو تهیونگ 🎀

همین چند کلمه کافی بود تا احساس کنم دارم از حرص خفه می‌شم.

دردونه... پرنسس... ملکه...

کوک که قیافه‌م رو دید، برای اینکه نزنه زیر خنده، سریع سرفه کرد.

هیون‌وو: چیزی سفارش دادید؟

ته: نه.

آت با تعجب نگام کرد.

آت: ته، حالت خوبه؟ یه‌جوری شدی.

ته: آره، خوبم.

کوک خم شد و خیلی آروم در گوشم گفت:

کوک: آره، عالی‌ای. 😂

با حرص زیر لب گفتم:

ته: خفه.

جین برای عوض کردن بحث گفت:

جین: بفرمایید، چیزی سفارش بدید.

هیون‌وو رو به آت کرد.

هیون‌وو: دردونه‌ی من، چی می‌خوری؟

آت لبخند زد.

آت: فعلاً تازه اومدیم. بذار یه کم حرف بزنیم، بعد سفارش می‌دیم.

هیون‌وو: هرچی شما بگی.

کوک دوباره خودش رو به جین نزدیک کرد و آروم گفت:

کوک: الاناس که از حرص منفجر بشه.

جین سرشو تکون داد.

جین: تأیید می‌کنم. 😂

من با اخم نگاشون کردم.

ته: صداتون رو می‌شنوم‌ها.

آت خنده‌ش گرفت.

چند لحظه بعد اطرافش رو نگاه کرد.

آت: راستی، جیا چرا نیومد؟

کوک جواب داد:

کوک: کار واجب داشت.

آت: اوکی.

همون لحظه صدای زنگ گوشی هیون‌وو بلند شد.

هیون‌وو گوشی رو از جیبش درآورد، صفحه رو نگاه کرد و بعد رو به آت گفت:

هیون‌وو: پرنسس من، ببخشید... باید این تلفن رو جواب بدم.

آت سرشو تکون داد.

آت: باشه، هیون جون.

هیون‌وو چند قدم از میز فاصله گرفت و مشغول صحبت با تلفن شد.

୨୧ ───────── 𐙚🦋 ───────── ୨୧

🎀 ویو تهیونگ 🌸

چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.

ته: چی؟ «پرنسس»، «ملکه»، «دردونه»... بعد «هیون جون»؟!

کوک لبش رو گاز گرفت که نخنده.

کوک: داداش...

ته: هیچی نگو.

جین خنده‌ش گرفته بود.

ته: واقعاً دارم منفجر می‌شم از حرص. 😐💢

و بدتر از همه این بود که هنوز هیون‌وو برنگشته بود و من نمی‌دونستم قرار بود تا کی مجبور باشم این صحنه‌ها رو تحمل

꒰⁠⑅⁠ᵕ⁠༚⁠ᵕ⁠꒱⁠˖⁠♡⁩ 𐙚🦋🎀🦋𐙚

╭───────────────╮
🌸🎀 𝑨𝒅𝒂𝒎𝒆 𝑫𝒂𝒓𝒂𝒅... 🎀🌸
╰───────────────╯

✧・゚: ✧・゚: 🦋 :・゚✧:・゚✧

𐙚🌸🦋 ادامه دارد... 🦋🌸𐙚
اسلاید دوم لباس آت
اسلاید سوم ناخن آت
اسلاید چهارم کیف و کفش آت
اسلاید پنجم لباس ته
اسلاید ششم لباس هیون وو
۱۲ لایک ....
دیدگاه ها (۰)

بهترین فیک هارو می‌نویسه فالو یادتون نره 𐙚🎀 https://wisgoon...

پشت نگاه سردت .... پارت 24 𐙚🦋 ویو تهیونگ 🦋وقتی به مدرسه رسید...

پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط