آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری
غایت کام و عشق توست جان که به خدمتت رسید
بنده میان بندگان بسته میان به عاشقی
روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنی
دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری
هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی
پیش که داوری برند از تو که عشق مطلقی
جانم اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
گر نرسد عنایتی وز تو به یک اشارتی
گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
نیروی و مقابلی غایب و در تصوری
جان دهمت که در زمان زنده شود عاشقی
گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته نگذری
قلبم اگر هلاک شد، عمر تو باد و عشق تو
ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری
سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری
غایت کام و عشق توست جان که به خدمتت رسید
بنده میان بندگان بسته میان به عاشقی
روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنی
دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری
هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی
پیش که داوری برند از تو که عشق مطلقی
جانم اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
گر نرسد عنایتی وز تو به یک اشارتی
گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
نیروی و مقابلی غایب و در تصوری
جان دهمت که در زمان زنده شود عاشقی
گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته نگذری
قلبم اگر هلاک شد، عمر تو باد و عشق تو
ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری
- ۲.۱k
- ۰۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط