{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری

غایت کام و عشق توست جان که به خدمتت رسید
بنده میان بندگان بسته میان به عاشقی

روی به خاک می‌نهم گر تو هلاک می‌کنی
دست به بند می‌دهم گر تو اسیر می‌بری

هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی
پیش که داوری برند از تو که عشق مطلقی

جانم اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
گر نرسد عنایتی وز تو به یک اشارتی

گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
نی‌روی و مقابلی غایب و در تصوری

جان دهمت که در زمان زنده شود عاشقی
گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته نگذری

قلبم اگر هلاک شد، عمر تو باد و عشق تو
ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری
دیدگاه ها (۱)

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمی‌شود نظر بس که لطیف ...

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمی شود نظر بس که تو لط...

آمدمت که بنگرم، باز نظر به خود کنمسیر نمی‌شود نظر، بس که لطی...

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمی شود نظر، بس که لطیف...

چو بنگرم به چشم تو دل بدهم برای توخسته نمی‌شود سرم درهوس صدا...

نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟چو شادم می‌توانی داشت،...

نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟چو شادم می‌توانی داشت،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط