{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر بسوی  آسمان  هر شب  تماشا میکنم

سر بسوی  آسمان  هر شب  تماشا میکنم
عشقِ  پنهان از نظر مردود وحاشا میکنم
عاشقی گُم  گشته درافلاک شاید در زمین  
نامه ی ننوشته را ازسوی جان تا می کنم
من که گفتم راه پر پیچ و خطر داری مرو
ای دل رسوا برو  مشت تو را وا می کنم
تیغِ   ابروئی  کشید و گشته ای تسلیم او
او رها کرد و تو گفتی شعله بر پا میکنم
یاد او بگذار و از این در برون کن پای خود
باز میگوئی که او را مست و شیدا می کنم؟
گر بسوزی سوختی خاکسترت آتش کشم   
گر که رفتی قامت سرخت شکیبا می کنم
دیدگاه ها (۴)

دیشب از سوز وفراقش غرق این جریان شدمباهزاران مصیبت در شعر...

سیرم  از دنیا و گه بر آشیان سر می زنم خسته از آنجا گهی سرسوی...

پیراهنم را ازچمدان خیال بیرون می کشمبه همراه نازبالش بته ای ...

پاے تو اگر قصد سفر داشته باشدشاعر همه شب دیده تر داشته باشد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط