فریب
پارت ۵
(ارباب ویو😂)
واقعا جینوو خیلی سر به زیر و خوبه… در عین حال کنجکاو و گیجه…گاهی وقتا حواس پرتیش منو میخندونه…ازش خوشم میاد دلم میخواد بهش بگم ولی اگه اون گرایشش متفاوت باشه چی؟… بیخیال نامجون تو ارباب این عمارتی و اون زیر دستته یکم اعتماد به نفس داشته باش…انتخابی جز دوست داشتنم نداره…رفتم توی اتاقش…نبود…یکم اونجا سرک کشیدم… خیلی مرتب بود… منتظر بودم تا بیاد که چیزی زیر پام بود…یک کارت بود…برش داشتم…یعنی چی بود…
(جین ویو)
رفتم تو اتاق تهیونگ تا بهش قرارداد ها رو بدم و همینطور اطلاعات که بفرسته برای رئیس رفتم تو اتاقش
(تهیونگ ویو)
داشتم میرفتم سمت اتاقم که اتفاقی به یکی برخوردم
-آهاااایییی مراقب باش…
×چطور جرئت میکنی؟
-مگه تو کی هستی؟
×احمق من داداش اربابتم…
-چ..چییی؟…عذر میخوام منو ببخشید
×برو…حواست به کارت باشه
-چشم…
رفتم اتاقم که جین رو دیدم
+جامیونگ اینا رو بفرست برای کروکودیل ها
-باشه
+این فلش اطلاعاته…بفرست برای رئیس(خیلی آروم)
-باشه
(جین ویو)
از اونجایی که توی اتاق تهیونگ هم دوربین بود فلش رو زیر برگه ها گذاشته بودم…از اتاقش اومدم بیرون و خوشحال از انجام ماموریت به اتاقم برگشتم که با دیدن ارباب یک لحظه ترسیدم…روی صندلیم نشسته بود بهم نگاه کرد
&ببینم جینوو…قرارداد ها رو دادی به جامیونگ…یا…بهتره به جای جینوو…کیم سوکجین قرارداد ها رو بده به جامیونگ…هوم؟(پوزخند)
یه لحظه بدنم سرد شد و از ترس عرق کردم…مونده بودم چی بگم و احساس کردم زندگیم به پایان رسیده
&چرا چیزی نمیگی مامور کیم؟
+..م..من…مامور…نیس..
&دیگه انکار فایده ای نداره…دوتا انتخاب داری مامور کیم…یا همینجا به عنوان دست راست من بهم خدمت میکنی…یا زندت نمیزارم…
+...
اون داره منو با حق انتخاب دادن آزارم میده…چرا منو نمیکشه؟…باید راه دوم رو انتخاب کنم…اگه اول رو انتخاب کنم خیانت میشه…نه کیم سوکجین…زرنگ باش…باید از فرصتی که بهت میدند خوب استفاده کنی…
&...خب؟
+....در خدمت گذاری حاضرم…ارباب
& راستی فکر نکن الان ازت مطمئن شدم
بلند شد و اومد کنارم وایساد…خم شد و دم گوشم گفت
&زیر نظرت دارم…کار احمقانه ای نکن
با حرفی که زد باد گرمی به گوشم خورد و تمام تنم لرزید هم از ترس هم از حس عجیبش…
+....چشم….
از اتاق رفت بیرون…با چیزی که یادم افتاد به سمت اتاق تهیونگ دویدم…در رو با شتاب باز کردم
-چیزی شده هیونگ؟…
+اطلاعات رو فرستادی؟(هول و نفس نفس)
-نه هنوز الان میفرستم…
+نه نه…نفرست
-چرا؟
+نزدیک بود لو بریم الان زمان خوبی نیست
-باشه
+خوبه من رفتم…
رفتم سمت اتاقم و به ادامه کارام رسیدم…
(ارباب ویو😂)
واقعا جینوو خیلی سر به زیر و خوبه… در عین حال کنجکاو و گیجه…گاهی وقتا حواس پرتیش منو میخندونه…ازش خوشم میاد دلم میخواد بهش بگم ولی اگه اون گرایشش متفاوت باشه چی؟… بیخیال نامجون تو ارباب این عمارتی و اون زیر دستته یکم اعتماد به نفس داشته باش…انتخابی جز دوست داشتنم نداره…رفتم توی اتاقش…نبود…یکم اونجا سرک کشیدم… خیلی مرتب بود… منتظر بودم تا بیاد که چیزی زیر پام بود…یک کارت بود…برش داشتم…یعنی چی بود…
(جین ویو)
رفتم تو اتاق تهیونگ تا بهش قرارداد ها رو بدم و همینطور اطلاعات که بفرسته برای رئیس رفتم تو اتاقش
(تهیونگ ویو)
داشتم میرفتم سمت اتاقم که اتفاقی به یکی برخوردم
-آهاااایییی مراقب باش…
×چطور جرئت میکنی؟
-مگه تو کی هستی؟
×احمق من داداش اربابتم…
-چ..چییی؟…عذر میخوام منو ببخشید
×برو…حواست به کارت باشه
-چشم…
رفتم اتاقم که جین رو دیدم
+جامیونگ اینا رو بفرست برای کروکودیل ها
-باشه
+این فلش اطلاعاته…بفرست برای رئیس(خیلی آروم)
-باشه
(جین ویو)
از اونجایی که توی اتاق تهیونگ هم دوربین بود فلش رو زیر برگه ها گذاشته بودم…از اتاقش اومدم بیرون و خوشحال از انجام ماموریت به اتاقم برگشتم که با دیدن ارباب یک لحظه ترسیدم…روی صندلیم نشسته بود بهم نگاه کرد
&ببینم جینوو…قرارداد ها رو دادی به جامیونگ…یا…بهتره به جای جینوو…کیم سوکجین قرارداد ها رو بده به جامیونگ…هوم؟(پوزخند)
یه لحظه بدنم سرد شد و از ترس عرق کردم…مونده بودم چی بگم و احساس کردم زندگیم به پایان رسیده
&چرا چیزی نمیگی مامور کیم؟
+..م..من…مامور…نیس..
&دیگه انکار فایده ای نداره…دوتا انتخاب داری مامور کیم…یا همینجا به عنوان دست راست من بهم خدمت میکنی…یا زندت نمیزارم…
+...
اون داره منو با حق انتخاب دادن آزارم میده…چرا منو نمیکشه؟…باید راه دوم رو انتخاب کنم…اگه اول رو انتخاب کنم خیانت میشه…نه کیم سوکجین…زرنگ باش…باید از فرصتی که بهت میدند خوب استفاده کنی…
&...خب؟
+....در خدمت گذاری حاضرم…ارباب
& راستی فکر نکن الان ازت مطمئن شدم
بلند شد و اومد کنارم وایساد…خم شد و دم گوشم گفت
&زیر نظرت دارم…کار احمقانه ای نکن
با حرفی که زد باد گرمی به گوشم خورد و تمام تنم لرزید هم از ترس هم از حس عجیبش…
+....چشم….
از اتاق رفت بیرون…با چیزی که یادم افتاد به سمت اتاق تهیونگ دویدم…در رو با شتاب باز کردم
-چیزی شده هیونگ؟…
+اطلاعات رو فرستادی؟(هول و نفس نفس)
-نه هنوز الان میفرستم…
+نه نه…نفرست
-چرا؟
+نزدیک بود لو بریم الان زمان خوبی نیست
-باشه
+خوبه من رفتم…
رفتم سمت اتاقم و به ادامه کارام رسیدم…
- ۴۴۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط