عشق بی رحم

پارت ۱۳
آکوتاگاوا گفت: مشکل من اینه که هر بار وقتی جینکو رو میبینم قلبم تند میزنه و احساس میکنم نمیتونم بهش آسیب بزنم!
چویا کمی سکوت کرد و بعد گفت: هی مردیمو و زنده شدیم عاشق شدن آکوتاگاوا هم دیدیم!
آکوتاگاوا با تعجب گفت: عشق چیه؟
چویا اول کمی خندید و گفت: آکوتاگاوا بی رحم نمیدونه عشق چیه؟
آکوتاگاوا اخم کرد و گفت: حالا بگین دیگه!
چویا با آرامش گفت: خب عشق اینه که وقتی طرف رو میبینی قلبت تند میتپه وقتی با یکی دیگه حرف میزنه حسودی میکنی ، دوست داری هی ببینیش!
در طولی که چویا این حرف ها را میگفت به دازای فکر می‌کرد!
او خیلی وقت بود که عاشق دازای بود، ولی این عشق با ترک کردن مافیا توسط دازای فراموش شد!
و همینطور که چویا به دازای فکر می‌کرد آکوتاگاوا هم به آتسوشی فکر می‌کرد.
او میدانس که وقتی آتسوشی را می‌بیند قلبش تند می‌زند و همینطور دوست دارد هی ببینتش!
بعد کم کم آکوتاگاوا از آنجا خارج شد و به سمت پارک مخصوص مافیا رفت!
کمی در آنجا قدم زد.
از زبان آکوتاگاوا...
بعد از شنیدن حرف های چویا به پارک مافیا اومدم!
آخه منو چه عشق. فکر میکردم تمام احساساتمو فراموش کردم!
بعد به نرده نزدیک رودخونه تکیه دادم.
من تا حالا عاشق نشدم و وقتی بچه بودم این احساسات رو رها کردم تا راحت تو مافیا زنده بمونم!
از بچگیم هیچ حدف و احساسی نداشتم ولی بعد از دیدن دازای دنبال تائید کردنش بودم و بعد جینکو رو دیدم و عاشقش شدم چرا همیشه همچی یهویی میشه!
چرا الان دلم میخواد بازم اون چهرشو نگاه کنم!
باید برم و نگاهش کنم آره فعلا میرم تا دوباره اونو ببینم نه چیز دیگه!
از زبان تسویا یا همون بنده...
آکوتاگاوا آرام قدم هایش را در تاریکی به سمت آژانس تنظیم کرد و رفت.
او کم کم به خانه آتسوشی رسید و اتاق آتسوشی را پیدا کرد و آرام به چهره اش خیره شد و دید پنجره باز است پس آرام به داخل اتاق رفت.
به چهره آتسوشی خیره شد و بعد چشمش به دفترچه برنامه آتسوشی افتاد آرام رفت و از برنامه روزانه آتسوشی عکس گرفت و بی سر و صدا از آنجا خارج شد.
پشت صحنه:
آکوتاگاوا: از عشق بدم میاد؟
آتسوشی: آکوتاگاوا چی گفتی!
آکوتاگاوا با دیدن آتسوشی غش کرد!
تسویا: میبینم باید یه عاشق دیگه برای آتسو پیدا کنم!
آکوتاگاوا زنده شد و گفت: اگه یه نفر دیگه رو بیاری تا عاشق جینکو باشه کشتمت!
تسویا: خب خب میخوام بهم بگین تا اینجا سناریوم چطور بوده و قراره ادامش چطور باشه؟
دیدگاه ها (۱۳)

عشق بی رحم (ویژه)

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_4★وسوسه عشق ★از دید اکوتاگاوا ★با سر درد بدی از خواب ب...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط