سناریو مایکی
سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخت بالا. و بلعد به سمت مرد داد زد
( این؟! این که خیلی بدن ظریفی داره... مطمئنی میتونه طاقت بیاره؟!)
شیسه با این جمله حالا بیشتر از قبل میترسید اما مرد حتی کلمه ای نگفت و فقط سر و دستشو چندباری تکون داد و به منظور اینکه تو ببرش و کاریت نباشه.
مرد قدم هاشو به سمت شیسه ی روی زمین افتاده برداشت و دستاشو دراز کرد اما تو قدم سوم دید شیسه افتاده روی زمین و چشماشو بسته. درسته! دختر کوچولو از فرط ترس بیهوش شده بود.
مرد ابرو هاشو برد بالا و لباشو کشید به سمت پایین.
دلش به حال دخترک بیچاره سوخت. شاید اون یکم با مردای اونجا فرق میکرد. در خصوص بچه ها!
مرد با موهای قهوه ای و چشمای سرخش دستی تو موهاش کشید و پوفی از سر کلافگی کشید و بعد به سمت بدن ریزه میزه و بی حرکت دختر کوچولو خم شد.
شیسه انقد سبک بود که مرد تا به سمتش خم شد و اونو از روی زمین بلند کرد چماش از تعجب گرد شد. شیسه خیلی سبک بود و راحت میتونستن حملش کنن. تازه فهمید چرا مرد ضعیفی مثل نیکولاس تونسته بود اونو با یه دست بلند کنه. برعکس نیکولاس.. جردن آدم قوی بود. جردن پسری بود که تازه به اینجا اومده بود و آدمای اونجا اونو دست کم نرفتن ولی اون پسر خیلی زرنگی بود و اون میدونست که ممکنه شیسه نتونه طاقت بیاره. هرچی نباشه انجام اون کار روی بدن کوچیک شیسه خیلی ریسکش بالا بود.
شیسه رو تو دستاش مدل پرنسس بغل کرده بود و به سمت اتاق محل قرار میرفت.
نگاهش به بدن کوچولو و ظریف دختر خورد که پر جای زخم و خراش بود. هعی! به زودی بدن این دختر زخم های بیشتری رو می طلبید و باید تحمل میکرد.
(^o^) (^o^)
شیسه از حرفای سردی که به دست و پاهاش می خورد پلک های لرزون رو بلند کرد. بدنش سفت بود و نتونست حرکت کنه. سر تکون داد تا بفهمه چرا نمیتونه تکون بخوره اما وقتی به پایین پاهاش نگاه کرد دید که پاهاش و دستاش با بند های آهنی به تخت آهنی که نیم خیز شده بود بسته شده. خیلی ترسناک بود. مخصوصا برای یه دختربچه! به دور و برش نگاه کرد. روی ورودی در نوشته شده بود ( آیا شجاعت ورود به اینجا حالا میتونه نجاتت بده؟!)
شیسه بدنش بیشتر از قبل میلرزید چرا که بغل گوشش روی تخت آهنی لکه هایی از خون بود که بوش هم میتونست تمام بدن شیسه رو فلج کنه.
روی کف زمین هم خون ریخته بود. دور و بر چراغ های قرمز داشت و اصلا شبیه یه اتاق عادی نبود. مشخص بود اون اتاق اتاق چندتا مرد عادی نیست... شیسه بدون اینکه حتی کلمه ای به یاد بیاره فقط بلند داد زد ( کمکم کنید.. خواهش میکنم یونا.. مایکی کمکم کنید.)
اما چه فایده اونا که اونجا نبودن. الان هرکدوم درحال زندگی خودشون بودن. هیچ نمیدونستن از اتفاقایی که قراره برای شیسه بیفته اما شیسه تو این جمله قطره اشکی ریخت که جونش.. آرزوهاش، اعتبارش،معصومیتش و آرامشش هم همراه قطره اشک فرو ریخت. جای اون بندهای آهنی روی تمام بدنش میسوخت. چیزی تو اون لحظه خشکش کرد. صدای چندتا مرد رو از دور شنید که داشتن باهم بلند بلند صحبت می کردن
.. خب حالا باید چیکارش کنیم..؟،
*جردن میگه بدنش اصلا مناسب این کار نیست!
" آخه بچه قحط بود که رفتن یه دختربچه ی آنقدری رو برداشتن آوردن... اگه بمیره چی؟!
= نه میگن گفته بودن تحملش دربرابر درد بالاعه
شیسه چشماش بست. آروز میکرد که همین حالا بمیره شایدم دلش میخواست کل ساختمون آوار شه روی تموم افراد اینجا و اونم همراهشون زیر این آوار جون بده... حداقل از مردن زیر دست این مردا بهتر بود.
صدای قدم ها نزدیک تر شد. شیسه فقط یه کلمه به ذهنش میرسید ( ببخشید!)
این کلمه رو به مایکی و یونا تو ذهنش میگفت. به اونا قول داده بود مخصوصا به یونا... فکر میکرد شاید این عوضیا بعد یه مدت ولش کنن و شاید بتونه دوباره یونارو ببینه.. اما حالا دیگه هیچوقت این اتفاق نمیافتاد! اما مایکی.. اون کسی بود که قول داده بود اما عمل نکرده بود. شیسه تقصیری نداشت اما بازم متأسف بود که در آخرین دیدارشون درست و حسابی خدافظی نکردن. روزی که بعد از اون مایکی دیگه سر و کلش پیدا نشد یه خدافظی ساده کردن و شیسه مثل همیشه آروم برای مایکی دست تکون داد و مایکی رفت اما دیگه پیداش نشد. خب این جیزی بود که فلب شیسه رو به درد میآورد. اون میخواست بهش معلوم شه مایکی دوسش داره و به فک شه حتی اگه دنبالش نیاد و بهش توجه نکنه برای همین درحالی که اون مرد ها در اتاق رو باز میکردن دنبال یه خاطره بود!
{جنگل چشمات}
مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخت بالا. و بلعد به سمت مرد داد زد
( این؟! این که خیلی بدن ظریفی داره... مطمئنی میتونه طاقت بیاره؟!)
شیسه با این جمله حالا بیشتر از قبل میترسید اما مرد حتی کلمه ای نگفت و فقط سر و دستشو چندباری تکون داد و به منظور اینکه تو ببرش و کاریت نباشه.
مرد قدم هاشو به سمت شیسه ی روی زمین افتاده برداشت و دستاشو دراز کرد اما تو قدم سوم دید شیسه افتاده روی زمین و چشماشو بسته. درسته! دختر کوچولو از فرط ترس بیهوش شده بود.
مرد ابرو هاشو برد بالا و لباشو کشید به سمت پایین.
دلش به حال دخترک بیچاره سوخت. شاید اون یکم با مردای اونجا فرق میکرد. در خصوص بچه ها!
مرد با موهای قهوه ای و چشمای سرخش دستی تو موهاش کشید و پوفی از سر کلافگی کشید و بعد به سمت بدن ریزه میزه و بی حرکت دختر کوچولو خم شد.
شیسه انقد سبک بود که مرد تا به سمتش خم شد و اونو از روی زمین بلند کرد چماش از تعجب گرد شد. شیسه خیلی سبک بود و راحت میتونستن حملش کنن. تازه فهمید چرا مرد ضعیفی مثل نیکولاس تونسته بود اونو با یه دست بلند کنه. برعکس نیکولاس.. جردن آدم قوی بود. جردن پسری بود که تازه به اینجا اومده بود و آدمای اونجا اونو دست کم نرفتن ولی اون پسر خیلی زرنگی بود و اون میدونست که ممکنه شیسه نتونه طاقت بیاره. هرچی نباشه انجام اون کار روی بدن کوچیک شیسه خیلی ریسکش بالا بود.
شیسه رو تو دستاش مدل پرنسس بغل کرده بود و به سمت اتاق محل قرار میرفت.
نگاهش به بدن کوچولو و ظریف دختر خورد که پر جای زخم و خراش بود. هعی! به زودی بدن این دختر زخم های بیشتری رو می طلبید و باید تحمل میکرد.
(^o^) (^o^)
شیسه از حرفای سردی که به دست و پاهاش می خورد پلک های لرزون رو بلند کرد. بدنش سفت بود و نتونست حرکت کنه. سر تکون داد تا بفهمه چرا نمیتونه تکون بخوره اما وقتی به پایین پاهاش نگاه کرد دید که پاهاش و دستاش با بند های آهنی به تخت آهنی که نیم خیز شده بود بسته شده. خیلی ترسناک بود. مخصوصا برای یه دختربچه! به دور و برش نگاه کرد. روی ورودی در نوشته شده بود ( آیا شجاعت ورود به اینجا حالا میتونه نجاتت بده؟!)
شیسه بدنش بیشتر از قبل میلرزید چرا که بغل گوشش روی تخت آهنی لکه هایی از خون بود که بوش هم میتونست تمام بدن شیسه رو فلج کنه.
روی کف زمین هم خون ریخته بود. دور و بر چراغ های قرمز داشت و اصلا شبیه یه اتاق عادی نبود. مشخص بود اون اتاق اتاق چندتا مرد عادی نیست... شیسه بدون اینکه حتی کلمه ای به یاد بیاره فقط بلند داد زد ( کمکم کنید.. خواهش میکنم یونا.. مایکی کمکم کنید.)
اما چه فایده اونا که اونجا نبودن. الان هرکدوم درحال زندگی خودشون بودن. هیچ نمیدونستن از اتفاقایی که قراره برای شیسه بیفته اما شیسه تو این جمله قطره اشکی ریخت که جونش.. آرزوهاش، اعتبارش،معصومیتش و آرامشش هم همراه قطره اشک فرو ریخت. جای اون بندهای آهنی روی تمام بدنش میسوخت. چیزی تو اون لحظه خشکش کرد. صدای چندتا مرد رو از دور شنید که داشتن باهم بلند بلند صحبت می کردن
.. خب حالا باید چیکارش کنیم..؟،
*جردن میگه بدنش اصلا مناسب این کار نیست!
" آخه بچه قحط بود که رفتن یه دختربچه ی آنقدری رو برداشتن آوردن... اگه بمیره چی؟!
= نه میگن گفته بودن تحملش دربرابر درد بالاعه
شیسه چشماش بست. آروز میکرد که همین حالا بمیره شایدم دلش میخواست کل ساختمون آوار شه روی تموم افراد اینجا و اونم همراهشون زیر این آوار جون بده... حداقل از مردن زیر دست این مردا بهتر بود.
صدای قدم ها نزدیک تر شد. شیسه فقط یه کلمه به ذهنش میرسید ( ببخشید!)
این کلمه رو به مایکی و یونا تو ذهنش میگفت. به اونا قول داده بود مخصوصا به یونا... فکر میکرد شاید این عوضیا بعد یه مدت ولش کنن و شاید بتونه دوباره یونارو ببینه.. اما حالا دیگه هیچوقت این اتفاق نمیافتاد! اما مایکی.. اون کسی بود که قول داده بود اما عمل نکرده بود. شیسه تقصیری نداشت اما بازم متأسف بود که در آخرین دیدارشون درست و حسابی خدافظی نکردن. روزی که بعد از اون مایکی دیگه سر و کلش پیدا نشد یه خدافظی ساده کردن و شیسه مثل همیشه آروم برای مایکی دست تکون داد و مایکی رفت اما دیگه پیداش نشد. خب این جیزی بود که فلب شیسه رو به درد میآورد. اون میخواست بهش معلوم شه مایکی دوسش داره و به فک شه حتی اگه دنبالش نیاد و بهش توجه نکنه برای همین درحالی که اون مرد ها در اتاق رو باز میکردن دنبال یه خاطره بود!
- ۱.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط