^فیک جونگکوک^(پارت۷۰)

جونگکوک با یه حرکت وحشیانه، سمتشون یورش برد. دستش رو برد سمت همون گارسونی که خون من رو به جوش آورده بود؛ کرواتش رو چنان چنگ زد که انگار داشت حنجره‌ طرف رو میگرفت. گارسون رو با یه قدرت غیرانسانی، تقریبا پرت کرد جلوی پای پدرش.
"بهشون یاد دادی عاقبت هرکی چشمش دنبال زن جئون جونگکوک باشه چی میشه؟! یا باید خودم دست‌ بکار شم؟!"
پدرش خشکش زده بود. چهرش از شوک، پر از حسرت و پشیمونی شده بود؛ انگار اصلا فکرش رو هم نمیکرد که زیر پوست این مهمونی شیک، چنین آشغالی هم وجود داشته باشه. من با چشم‌های گرد شده به گارسون نگاه کردم؛ کرواتش کج و کوله شده بود، موهاش بهم ریخته بود و صورتش از ترس، رنگ‌پریده.
پدرش بالاخره با صدایی که از لرزش پشیمونی میلرزید، گفت:
"والتر! چه غلطی کردی تو؟!"
والتر، اون گارسون، حتی یه پلک هم نزد. اون‌قدر بی‌خیال و بی‌احساس بود که ترس من رو دوبرابر کرد. جونگکوک دیگه از کوره در رفته بود؛ یقه والتر رو توی مشت گره‌کردش گرفت و با صدایی که انگار از اعماق جهنم میومد، فریاد زد:
"نمیشنوی چی میگه؟! خودت بگو چه غلطی کردی!"
من اون وسط، توی یه خلاء مطلق گیر کرده بودم. نمیدونستم باید چی کار کنم، باید فرار میکردم یا باید ساکت میموندم. از شدت وحشت، تنها چیزی که تونستم بگم، یه ناله‌ آروم بود:
"جونگکوک…"
با شنیدن اسمش از زبون خودم انگار زمان ایستاد. جونگکوک، پدرش و والتر، هر سه با هم برگشتن سمت من. نگاه جونگکوک وقتی به من افتاد، از قبل هم خشن‌تر و تاریک‌تر شده بود. اخماش اونقدر عمیق شده بود که انگار میخواست صورتش رو از هم بدوزه. اما یقه والتر رو ول نکرد.
"ولش کن… بیا بریم…"
اینو گفتم تا شاید دست بردار شه.اما یه نگاه پر از نفرت به صورت والتر انداخت و یه ضربه‌ محکم و خشک به صورتش زد. صدای برخورد دستش با صورت طرف، توی گوشم پیچید.یه چیزی زیر لب به والتر گفت... بعد یقش رو ول کرد و با قدم‌های سنگین به سمت من اومد.
وقتی رسید بهم، دستم رو گرفت. نه، اون دستم رو نگرفت!اون دستم رو چنگ زد! انگار میخواست گوشت پوستم رو از استخون جدا کنه. فشار انگشت‌هاش اونقدر زیاد بود که حس کردم مچ دستم الانه که زیر فشار اون مشت فولادی، خرد بشه. وقتی از نزدیک به صورتش نگاه کردم، تمام دنیای من دور سرش چرخید. صورتش تحت فشار بود؛ رگ‌های گردنش مثل کابل‌های در حال انفجار بیرون زده بود و چشماش… چشماش دیگه اون چشم‌های مهربون نبود، یه هیولای در حال شکار بود.
دستم رو با بی‌رحمی کشید و من رو از بین اون همه آدم که با دهن‌های باز و نگاه‌های کنجکاو به ما زل زده بودن، بیرون برد.
بارون با شدت زیادی میبارید.
_
ادامه‌دارد
دیدگاه ها (۱۲)

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

برده عمارت جئون

Destiny part 13

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۸ (از زبان راوی)(هشدار...

مافیای من

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

فیک جدید اوردماسم فیک:چرا عاشقش شدم؟ژانر،عاشقانه،مافیایی،رقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط