رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۱۳
_ وقتی پدر بزرگم گفت نمی خوای بفهمی چه کسی پدر مادرت رو کشته داغ کردم دوباره اون حس کوفتی سراغم اومد چرا من اینجوری شدم من که اینجوری نبودم ولی مجبورم، مجبور من باید کسی که پدر و مادرم رو کشته ازش انتقام بگیرم
_ چشم پدربزرگ
€ افرین نوه خودم ، حالا هم برو کسی شک نکنه فقدر یادت نره باید اعصابت رو کنترل کنی اگر نه همیچی به گند کشیده میشه
_ چشم
€ برو
_ چشم.
_ به سمت اتاق شکنجه رفتم جایی که ات اون تو هست باید بهش خوبی کنم در اتاق شکنجه رو باز کردم دیدم بی حال نشسته رو صندلی به سمتش رفتم رو زانو هام نشستم تا هم قدش بشم
_ ات منو ببخش
× خواهش میکنم دست از سرم بردار از جونم چی میخوای ها
_ ات گوش کن خودت باعث اعصبانیتم شدی ما فردا عروسی میکنیم
× چی فردا( بغض)
_ اره
× چرا فردا اصلا چرا انقدر زود
_ پدر بزرگم گفته
× میشه ازت یک خواهشی کنم
_ اره
× میشه باهام به یک جایی بیای
_ کجا ؟
× بهت میگم
_ باشه پس آماده شو که بریم
× ممنون
× لباس هامو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و به سمت جونکوک رفتم
× من امادم
_ بریم
× ممنون
ویو تو راه ات:
× سکوت سنگینی بینمون بود من از سکوت خوشم نمیاد واسه همین شروع کردم به حرف زدند
× جونکوک میشه بریم عروسک فروشی
_ مگه بچه ای ( تعجب )
× نه برو میفهمی
_ ای بابا باشه
× مرسییی
×رسیدیم عروسک فروشی خییلی بزرگ بود شروع کردم برداشتن عروسک راستش اگه بخواین بدونید من همیشه به بچه ها پرورشگاه کمک میکنم یک نفر تو پرورشگاه هست که با دنیا عوضش نمیکنم اونو خیلی دوست دارم آخرین باری که دمش شب قبل از اینکه برم خونه جونکوک و زندگی نکبتم شروع بشه بود .( جلو تر میفهمید اون چه کسی هست ) .
× خوب تمام شد ( با دستای پر حالت کیوت)
_ این همه عروسک نکنه برای خودته کوچولو
× یااا من کوچولو نیستم ولی برای چند کوچولو هست
_ بچه داری ( تعجب و عصبی )
× معلومه که نه میفهمی اصلا چقدر سوال میکنی اَه ( خنده) .
_ معلوهم که میفهمم کوچولو
× معلومه که میفهمم کوچولو ( ادا جونکوک رو در میاره )
_ ( خنده) اولین بار بود یکی منو میخندون نه من نباید اینجوری بشم سری لبخندم رو جمع کردم ولی ات با ذوق شروع کرد حرف زدن
× تو الان خندیدی
_ نه من نخندیدم
× چرا خودم دیدم آقای قول سنگی
_ من نخندیم یک بار دیگه بگی خندیدم تنبه هت میکنم
× اصلا به من چه اصلا نخند انقدر نخند که دلت بپوسه
_ خوب بریم
× باش
_ آدرس بده
×........( آدرس پرورشگاه رو میده )
_ اینجا که پرورشگاهه
× میدونم
_ خوب چرا میخوای بریم
× من به یکی قول دادم میرم دیدنش
_ تو پرورشگاه ؟
× اره
_ اوک
× راه افتاد به سمت پرورشگاه اسم پرورشگاه اونجا قاصدک بود خیلی اسم قشنگیه بچه ها با ادبی هم داره
_ خوب رسیدیم
× آخ جون ( با ذوق )
× رسیدیم پرورشگاه قاصدک خیلی اینجارو دوست دارم من عاشق بچه هام واسه همین همیشه به اینجا سر میزدم تا یک روز با یکی اینجا آشنا شدم اون بچه تنها بود هیچ کس رو نداشت پدر و مادرش تو تصادف میمیرند و خانواده مادری اونو رو به پرورشگاه میارند وقتی اولین بار به اینجا اومدم او بچه رو دیدم که داشت گریه میکرد و اسم پدر و مادرش رو صدا میکرد از اون روز باهاش دوست شدم و اونم با من دوست شد
خانم پرستار: سلام ات حالت خوبه
× سلام خانم جولی ممنون خوبم
خانم جولی : چرا این مدت نیومدی به دوست پسرت سر بزنی ( خنده)
× الان اینجام تا بهش سر بزنم ( خنده)
_ دوست پسرر( عصبانی )
× میفهمی
خانم جولی: ات ایشون رو معرفی نمیکنی
× خوب چیزه .... اع
_ من شوهرشم
خانم جولی : او مبارکه ات چرا نگفتی
× ببخشید
خانم جولی: میدونی دوست پسرت اعصبانی میشه( خنده)
× بله که میدونم خوب من باید برم بهش سر بزنم شما این عروسکا رو به بچه ها بدید
خانم جولی: چشم دخترم تو برو که خیلی بی قراری میکنه کوچولو ما برای شما
× باشه مامان جولی
× جونکوک بیا بریم
_ اوهوم ( سرد )
× اتفاقی افتاده؟
_ دوست پسر اره
× ( خنده ) بیا خودت میبینش
_ ات اگه پسر باشه میکشمت
× باشه حالا بیا
× رسیدم به اتاق تهیون بله درست فهمیدی تهیون یک پسر کوچولو کیوته ولی با همون کیوتیش زبون دار نگم براتون وارد اتاق شدم که با تهیون که به پنجره نگاه میکرد مواجه شدم دلم براش خیلی تنگ شده بود سریع صداش کردم که چرخید طرفم
تهیون: اتتتتتتتتتتت خودتی چرا دست دخترم نیومدی دیدنم
× ببخشید کار داشتم
تهیون : این دفعه رو میبخشم این آقای کیه ...
ادامه دارد💞
همش جا نشد تو این پارت منتظر پارت بعد باشید تنکیو بای بای 😘
_ چشم پدربزرگ
€ افرین نوه خودم ، حالا هم برو کسی شک نکنه فقدر یادت نره باید اعصابت رو کنترل کنی اگر نه همیچی به گند کشیده میشه
_ چشم
€ برو
_ چشم.
_ به سمت اتاق شکنجه رفتم جایی که ات اون تو هست باید بهش خوبی کنم در اتاق شکنجه رو باز کردم دیدم بی حال نشسته رو صندلی به سمتش رفتم رو زانو هام نشستم تا هم قدش بشم
_ ات منو ببخش
× خواهش میکنم دست از سرم بردار از جونم چی میخوای ها
_ ات گوش کن خودت باعث اعصبانیتم شدی ما فردا عروسی میکنیم
× چی فردا( بغض)
_ اره
× چرا فردا اصلا چرا انقدر زود
_ پدر بزرگم گفته
× میشه ازت یک خواهشی کنم
_ اره
× میشه باهام به یک جایی بیای
_ کجا ؟
× بهت میگم
_ باشه پس آماده شو که بریم
× ممنون
× لباس هامو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و به سمت جونکوک رفتم
× من امادم
_ بریم
× ممنون
ویو تو راه ات:
× سکوت سنگینی بینمون بود من از سکوت خوشم نمیاد واسه همین شروع کردم به حرف زدند
× جونکوک میشه بریم عروسک فروشی
_ مگه بچه ای ( تعجب )
× نه برو میفهمی
_ ای بابا باشه
× مرسییی
×رسیدیم عروسک فروشی خییلی بزرگ بود شروع کردم برداشتن عروسک راستش اگه بخواین بدونید من همیشه به بچه ها پرورشگاه کمک میکنم یک نفر تو پرورشگاه هست که با دنیا عوضش نمیکنم اونو خیلی دوست دارم آخرین باری که دمش شب قبل از اینکه برم خونه جونکوک و زندگی نکبتم شروع بشه بود .( جلو تر میفهمید اون چه کسی هست ) .
× خوب تمام شد ( با دستای پر حالت کیوت)
_ این همه عروسک نکنه برای خودته کوچولو
× یااا من کوچولو نیستم ولی برای چند کوچولو هست
_ بچه داری ( تعجب و عصبی )
× معلومه که نه میفهمی اصلا چقدر سوال میکنی اَه ( خنده) .
_ معلوهم که میفهمم کوچولو
× معلومه که میفهمم کوچولو ( ادا جونکوک رو در میاره )
_ ( خنده) اولین بار بود یکی منو میخندون نه من نباید اینجوری بشم سری لبخندم رو جمع کردم ولی ات با ذوق شروع کرد حرف زدن
× تو الان خندیدی
_ نه من نخندیدم
× چرا خودم دیدم آقای قول سنگی
_ من نخندیم یک بار دیگه بگی خندیدم تنبه هت میکنم
× اصلا به من چه اصلا نخند انقدر نخند که دلت بپوسه
_ خوب بریم
× باش
_ آدرس بده
×........( آدرس پرورشگاه رو میده )
_ اینجا که پرورشگاهه
× میدونم
_ خوب چرا میخوای بریم
× من به یکی قول دادم میرم دیدنش
_ تو پرورشگاه ؟
× اره
_ اوک
× راه افتاد به سمت پرورشگاه اسم پرورشگاه اونجا قاصدک بود خیلی اسم قشنگیه بچه ها با ادبی هم داره
_ خوب رسیدیم
× آخ جون ( با ذوق )
× رسیدیم پرورشگاه قاصدک خیلی اینجارو دوست دارم من عاشق بچه هام واسه همین همیشه به اینجا سر میزدم تا یک روز با یکی اینجا آشنا شدم اون بچه تنها بود هیچ کس رو نداشت پدر و مادرش تو تصادف میمیرند و خانواده مادری اونو رو به پرورشگاه میارند وقتی اولین بار به اینجا اومدم او بچه رو دیدم که داشت گریه میکرد و اسم پدر و مادرش رو صدا میکرد از اون روز باهاش دوست شدم و اونم با من دوست شد
خانم پرستار: سلام ات حالت خوبه
× سلام خانم جولی ممنون خوبم
خانم جولی : چرا این مدت نیومدی به دوست پسرت سر بزنی ( خنده)
× الان اینجام تا بهش سر بزنم ( خنده)
_ دوست پسرر( عصبانی )
× میفهمی
خانم جولی: ات ایشون رو معرفی نمیکنی
× خوب چیزه .... اع
_ من شوهرشم
خانم جولی : او مبارکه ات چرا نگفتی
× ببخشید
خانم جولی: میدونی دوست پسرت اعصبانی میشه( خنده)
× بله که میدونم خوب من باید برم بهش سر بزنم شما این عروسکا رو به بچه ها بدید
خانم جولی: چشم دخترم تو برو که خیلی بی قراری میکنه کوچولو ما برای شما
× باشه مامان جولی
× جونکوک بیا بریم
_ اوهوم ( سرد )
× اتفاقی افتاده؟
_ دوست پسر اره
× ( خنده ) بیا خودت میبینش
_ ات اگه پسر باشه میکشمت
× باشه حالا بیا
× رسیدم به اتاق تهیون بله درست فهمیدی تهیون یک پسر کوچولو کیوته ولی با همون کیوتیش زبون دار نگم براتون وارد اتاق شدم که با تهیون که به پنجره نگاه میکرد مواجه شدم دلم براش خیلی تنگ شده بود سریع صداش کردم که چرخید طرفم
تهیون: اتتتتتتتتتتت خودتی چرا دست دخترم نیومدی دیدنم
× ببخشید کار داشتم
تهیون : این دفعه رو میبخشم این آقای کیه ...
ادامه دارد💞
همش جا نشد تو این پارت منتظر پارت بعد باشید تنکیو بای بای 😘
- ۴۸.۲k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط