پارت ۱۱
از زبان جونکوک:
هرروز و هرشب تو فکر لیا بودم فراموش کردنش واسم سخت بود هروقت بهش فکر میکردم انگار با بدن تیکه پاره و زخمی افتادم تو استخر آبلیمو هرشب میرفتم بار و مست میکردم ولی اون دختر اینهمه سال باهام بود چطور عاشقش نشدم ولی حالا که به اون یونگی لعنتی فروختمش عاشقش شدم
ولی آخه من چجوری لیا رو از دست اون یونگی نجات بدم هرکسی که تو جنگ با مین یونگی وارد شده سالم نمونده آه فاک به من حالا باید گندی رو که خودم زدم جمعش کنم ولی خب الان لیا کجاست داری چیکار میکنه ینی اون یونگی بیخیالش شده یا شایدم فرار کرده باشه
از زبان لیا:
به شدت افسرده بودم لعنت به اون جونکوک روزی هزار بار به اون جونکوک لعنت میفرستادم از وقتی برگشتم خونه همش میشستم یه گوشه و به دیوار خیره میشدم گاهی وقتا هم گریم میگرفت و تا چند ساعت همینجوری گریه میکردم یه روز یجی که یکی از دوستای صمیمیم بود بهم زنگ زد (علامت دوستش &)
& الو لیا کجایی یه مدت که ازت خبری نبود چیکار میکنی
_هیچی بابا خب تو چیکار میکنی دلم واست تنگ شده
&منم دلم واست خیلییی تنگ شده راستی امشب قراره با بچه ها بریم بار (اکیپ لیا و دوستاش) میای بریم؟؟
_خب...نمیدونم
خیلی داغون بودم ولی واقعا از این خسته شده بودم که بشینم و به در و دیوار خیره بشم واسه همین قبول کردم که باهاشون برم
بلند شدم و رفتم جلوی میز آرایشم نشستم یه لاک مشکی آوردم و ناخن های بلندم رو لاک زدم بعد هم موهام رو اتو زدم یه کم کرم پودر زدم و یه خط چشم دارک و خفن کشیدم با یه رژ لب قرمز بعد هم لباسام رو پوشیدم استایلم خیلی خفن بود طوری که خودمم رو خودم کراش زده بودم خخخخ (عکس استایل لیا رو میزارم) رفتیم و با دوستام رسیدیم بار وقتی وارد شدم دیدم جونکوک هم رو یه صندلی نشسته و داره مست میکنه اگه منو ببینه شاید یه وقت به یونگی بگه من الان به دوستام چی بگم آخه چه بهونه ای بیارم که از اینجا برم رفتم و یه گوشه پشت به جونکوک نشستم تا منو نبینه
.......................
هرروز و هرشب تو فکر لیا بودم فراموش کردنش واسم سخت بود هروقت بهش فکر میکردم انگار با بدن تیکه پاره و زخمی افتادم تو استخر آبلیمو هرشب میرفتم بار و مست میکردم ولی اون دختر اینهمه سال باهام بود چطور عاشقش نشدم ولی حالا که به اون یونگی لعنتی فروختمش عاشقش شدم
ولی آخه من چجوری لیا رو از دست اون یونگی نجات بدم هرکسی که تو جنگ با مین یونگی وارد شده سالم نمونده آه فاک به من حالا باید گندی رو که خودم زدم جمعش کنم ولی خب الان لیا کجاست داری چیکار میکنه ینی اون یونگی بیخیالش شده یا شایدم فرار کرده باشه
از زبان لیا:
به شدت افسرده بودم لعنت به اون جونکوک روزی هزار بار به اون جونکوک لعنت میفرستادم از وقتی برگشتم خونه همش میشستم یه گوشه و به دیوار خیره میشدم گاهی وقتا هم گریم میگرفت و تا چند ساعت همینجوری گریه میکردم یه روز یجی که یکی از دوستای صمیمیم بود بهم زنگ زد (علامت دوستش &)
& الو لیا کجایی یه مدت که ازت خبری نبود چیکار میکنی
_هیچی بابا خب تو چیکار میکنی دلم واست تنگ شده
&منم دلم واست خیلییی تنگ شده راستی امشب قراره با بچه ها بریم بار (اکیپ لیا و دوستاش) میای بریم؟؟
_خب...نمیدونم
خیلی داغون بودم ولی واقعا از این خسته شده بودم که بشینم و به در و دیوار خیره بشم واسه همین قبول کردم که باهاشون برم
بلند شدم و رفتم جلوی میز آرایشم نشستم یه لاک مشکی آوردم و ناخن های بلندم رو لاک زدم بعد هم موهام رو اتو زدم یه کم کرم پودر زدم و یه خط چشم دارک و خفن کشیدم با یه رژ لب قرمز بعد هم لباسام رو پوشیدم استایلم خیلی خفن بود طوری که خودمم رو خودم کراش زده بودم خخخخ (عکس استایل لیا رو میزارم) رفتیم و با دوستام رسیدیم بار وقتی وارد شدم دیدم جونکوک هم رو یه صندلی نشسته و داره مست میکنه اگه منو ببینه شاید یه وقت به یونگی بگه من الان به دوستام چی بگم آخه چه بهونه ای بیارم که از اینجا برم رفتم و یه گوشه پشت به جونکوک نشستم تا منو نبینه
.......................
- ۳۸.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط