قلمرو عشق پارت 6
.
ویو یونجون
میدونستم نباید بهش میگفتم قضیه ا.ت رو
الان من میتونم معذب نشم اخه برادر من چتون بود
ویو ا.ت
یونجون خیلی تو فکر بود و لبخند میزد
نکنه پای کسی وسطه؟
هیس شو ا.ت هیچی نیست هیچی نیست!
رسیدیم به اتاق یه کارت و روی در فشار داد و در باز شد
یونجون دستشو صاف برد به سمت در و گفت
یونجون: خانوما مقدمن
هردوتامون خنده ریزی کردیم
یه اتاق نسبتا کوچیک بود
با وایب کرمی شیری طور
ساعت تقریبا 8 شب بود
یونجون رفت و سمت یه مبل کنار پنجره نشست و گفت
یونجون: امشب میتونیم بریم لباس بخریم؟
ا.ت: برای چی؟
یونجون: یادت نمیاد مگه لباس هیچی نداریم
ا.ت: عه وا راس میگی
الان اماده ایم اگه کاری نمیخوای انجام بدی الان بریم؟
یونجون: اتفاقا دیرم هست
ا.ت:پس من برم پسرا رو صدا کنم
یونجون تو ذهنش: اما من میخواستم دوتایی بریم
یونجون: بزار من برم بگم
ویو یونجون
رفتم سمت اتاق و در زدم و منتظر موندم تا باز کنن
وقتی باز کردم گفتم
یونجون: ببینید ا.ت گفت صداتون کنم بریم خرید
بومگیو : عه پس بزار بیایمم
یونجون: نهه بشین سرجات قراره دوتایی بریم بهش میگم شما کپیدین
تهیون با چشمای اندازه توپ بیسبال : الان رسما خواهرمو جلوم خواستگاری کردی؟
یونجون: نه یعنی اره..نمیدونم...شاید
بومگیو: برادر اروم باش نمیخواد بزنتت که
تهیون: چرا میخوام خروس جنگی شم🤡
یونجون: اگه میخوای خواهرمو بدم به داداشت باید خواهرتو بدی
بومگیو : برادران گل مگه مبادله کالا به کالا عه اونا دوتا ادمن از کجا معلوم ا.ت تورو میخواد؟
یونجون: دهنتو ببند دایناسور عزیزم
الان میرم یوقت ا.ت شک نکنه
شبتون پر از سوسک
درو بستم رفتم پیش ا.ت
ا.ت:چیشد کجان؟
یونجون: خواب بودن * اره جون عمت* خودمون بریم؟
ا.ت: عه وا از تهیون بعیده انقدر زود بخوابه
ولی خوب بریم*معذب*
ویو ا.ت
یونجون منو برد و سورا یچی به اسم ماشین کرد*مسخره نکنید بدبختو اونجا بالای زمینه عادیه از پشت کوه اومده باشه🦖*
شبیه کالسکه های خودمون بود کارایش
ولی داخلش فرق داشت و میتونم بگم راحت ترم بود
رسیدیم اونجا یونجون پیاده شد و چون بلد نبودم درو باز کنم برام باز کرد شاید قصدش چیزه دیگه ای بوده نه؟🤭
ویو یونجون
میدونستم نباید بهش میگفتم قضیه ا.ت رو
الان من میتونم معذب نشم اخه برادر من چتون بود
ویو ا.ت
یونجون خیلی تو فکر بود و لبخند میزد
نکنه پای کسی وسطه؟
هیس شو ا.ت هیچی نیست هیچی نیست!
رسیدیم به اتاق یه کارت و روی در فشار داد و در باز شد
یونجون دستشو صاف برد به سمت در و گفت
یونجون: خانوما مقدمن
هردوتامون خنده ریزی کردیم
یه اتاق نسبتا کوچیک بود
با وایب کرمی شیری طور
ساعت تقریبا 8 شب بود
یونجون رفت و سمت یه مبل کنار پنجره نشست و گفت
یونجون: امشب میتونیم بریم لباس بخریم؟
ا.ت: برای چی؟
یونجون: یادت نمیاد مگه لباس هیچی نداریم
ا.ت: عه وا راس میگی
الان اماده ایم اگه کاری نمیخوای انجام بدی الان بریم؟
یونجون: اتفاقا دیرم هست
ا.ت:پس من برم پسرا رو صدا کنم
یونجون تو ذهنش: اما من میخواستم دوتایی بریم
یونجون: بزار من برم بگم
ویو یونجون
رفتم سمت اتاق و در زدم و منتظر موندم تا باز کنن
وقتی باز کردم گفتم
یونجون: ببینید ا.ت گفت صداتون کنم بریم خرید
بومگیو : عه پس بزار بیایمم
یونجون: نهه بشین سرجات قراره دوتایی بریم بهش میگم شما کپیدین
تهیون با چشمای اندازه توپ بیسبال : الان رسما خواهرمو جلوم خواستگاری کردی؟
یونجون: نه یعنی اره..نمیدونم...شاید
بومگیو: برادر اروم باش نمیخواد بزنتت که
تهیون: چرا میخوام خروس جنگی شم🤡
یونجون: اگه میخوای خواهرمو بدم به داداشت باید خواهرتو بدی
بومگیو : برادران گل مگه مبادله کالا به کالا عه اونا دوتا ادمن از کجا معلوم ا.ت تورو میخواد؟
یونجون: دهنتو ببند دایناسور عزیزم
الان میرم یوقت ا.ت شک نکنه
شبتون پر از سوسک
درو بستم رفتم پیش ا.ت
ا.ت:چیشد کجان؟
یونجون: خواب بودن * اره جون عمت* خودمون بریم؟
ا.ت: عه وا از تهیون بعیده انقدر زود بخوابه
ولی خوب بریم*معذب*
ویو ا.ت
یونجون منو برد و سورا یچی به اسم ماشین کرد*مسخره نکنید بدبختو اونجا بالای زمینه عادیه از پشت کوه اومده باشه🦖*
شبیه کالسکه های خودمون بود کارایش
ولی داخلش فرق داشت و میتونم بگم راحت ترم بود
رسیدیم اونجا یونجون پیاده شد و چون بلد نبودم درو باز کنم برام باز کرد شاید قصدش چیزه دیگه ای بوده نه؟🤭
- ۴.۵k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط