father. p2
***
با اضطراب قدم میزد، ضربان قلبش روی هزار بود، حتی نمیتوانست برای یک لحظه یک جا بایستد یا همزمان به هزاران چیز فکر نکند، اگر همسرش موفق نمیشد چی؟ آیا عشقش درد زیادی رو تحمل میکرد؟ خب، جواب این سوال از صدای جیغ و گریه های داخل اتاق مشخص بود. آرزو میکرد کاش میتوانست کمی از درد عشقش را بگیرد یا تسکین ببخشد. آن مرد
التماس مادرش کرده بود تا اجازه دهد در اتاق پیش همسرش بماند، اما او با جمله ی "تو نمیزاری ما کارمون رو درست انجام بدیم" مرد را از اتاق بیرون کرده بود.
اصلا کار مادر میان سالش یا اون خدمتکار هایی که تمام زندگیشان کاری جز ظرف شستن و غذا پختن انجام نداده بودن به اندازه کافی خوب بود؟ اگر همسرش، کسی که بیشتر از هرچیزی برایش ارزش داشت، آسیب میدید چی؟ اگر یکی از آن ها را از دست میداد چی؟ نه اون نمیتونست... نمیتونست بدون حتی یکی از آن دو زندگی کند...
اما در همان لحظه، رشته تمام این افکار با صدای گریه ی نوزادی که در سرتاسر عمارت پیچید، از بین رفت.
دیگر نمیتوانست دوری را تحمل کند، با شدت در را باز کرد و با همسر خسته اش که روی تخت دراز کشیده بود و کودک کوچکی که در دست های یکی از خدمتکار ها، دست و پا میزد مواجه شد.
*تبریک میگم پسرم.. دختر کوچولوت به دنیا اومد.
زن گفت و آن ها را تنها گذاشت.
اشک بود که در چشمان مرد حلقه میزد هنگامی که خدمتکار، نوزاد کوچک که در پارچه ای پیچیده شده بود را توی بغلش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
دیگر فقط آن دو نفر در اتاق بودند.. یا حالا بهتر است گفت آن سه نفر.
+چان...بزار بچمو ببینم.
زن نفس نفس زنان گفت زیرا هنوز بعد از آن ساعات سخت، خستگی و درد زیادی رو تحمل میکرد.
مرد کودک کوچک را آرام روی سینه همسرش گذاشت.
_عزیزم... موفق شدی... ثمره عشقمون رو به این دنیا آوردی.. ازت ممنونم، بابت همه چیز ازت ممنونم...
مرد گفت و آرام بوسه ای روی پیشانی همسرش و دختر تازه به دنیا آمده اش گذاشت.
زن فرزندش را در آغوش کشید و با صدای ضعیفی لب زد
+ما موفق شدیم... تمام این مدت تنها چیزی که باعث میشد به نفس کشیدن ادامه بدم فکر کردن به تو بود..
با شنیدن این حرف ها، قطره اشکی از چشم های مرد سر خورد و روی دست های کوچک دخترش افتاد. مرد آرام موهای همسرش را از روی صورتش کنار زد و با صدایی لرزان گفت
_دوستت دارم... هر دوتون رو دوست دارم... بهت قول میدم، قسم میخورم تا آخر عمرم از هردوتون مراقبت کنم، نمیزارم حتی یک چیز کوچیک اذیتتون کنه، بهت قول میدم...
دیگر نزدیک صبح بود، هوا روشن شده بود و صدای آواز پرندگان در آن جا میپیچید. برف همچنان میبارید و روی درخت ها مینشست. آن شب، فقط یک کودک متولد نشد، والدینی متولد شدند که میدانستند راه طولانی اما پر عشقی، برای مراقبت از فرزند عزیز تر از جانشان دارند.
با اضطراب قدم میزد، ضربان قلبش روی هزار بود، حتی نمیتوانست برای یک لحظه یک جا بایستد یا همزمان به هزاران چیز فکر نکند، اگر همسرش موفق نمیشد چی؟ آیا عشقش درد زیادی رو تحمل میکرد؟ خب، جواب این سوال از صدای جیغ و گریه های داخل اتاق مشخص بود. آرزو میکرد کاش میتوانست کمی از درد عشقش را بگیرد یا تسکین ببخشد. آن مرد
التماس مادرش کرده بود تا اجازه دهد در اتاق پیش همسرش بماند، اما او با جمله ی "تو نمیزاری ما کارمون رو درست انجام بدیم" مرد را از اتاق بیرون کرده بود.
اصلا کار مادر میان سالش یا اون خدمتکار هایی که تمام زندگیشان کاری جز ظرف شستن و غذا پختن انجام نداده بودن به اندازه کافی خوب بود؟ اگر همسرش، کسی که بیشتر از هرچیزی برایش ارزش داشت، آسیب میدید چی؟ اگر یکی از آن ها را از دست میداد چی؟ نه اون نمیتونست... نمیتونست بدون حتی یکی از آن دو زندگی کند...
اما در همان لحظه، رشته تمام این افکار با صدای گریه ی نوزادی که در سرتاسر عمارت پیچید، از بین رفت.
دیگر نمیتوانست دوری را تحمل کند، با شدت در را باز کرد و با همسر خسته اش که روی تخت دراز کشیده بود و کودک کوچکی که در دست های یکی از خدمتکار ها، دست و پا میزد مواجه شد.
*تبریک میگم پسرم.. دختر کوچولوت به دنیا اومد.
زن گفت و آن ها را تنها گذاشت.
اشک بود که در چشمان مرد حلقه میزد هنگامی که خدمتکار، نوزاد کوچک که در پارچه ای پیچیده شده بود را توی بغلش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
دیگر فقط آن دو نفر در اتاق بودند.. یا حالا بهتر است گفت آن سه نفر.
+چان...بزار بچمو ببینم.
زن نفس نفس زنان گفت زیرا هنوز بعد از آن ساعات سخت، خستگی و درد زیادی رو تحمل میکرد.
مرد کودک کوچک را آرام روی سینه همسرش گذاشت.
_عزیزم... موفق شدی... ثمره عشقمون رو به این دنیا آوردی.. ازت ممنونم، بابت همه چیز ازت ممنونم...
مرد گفت و آرام بوسه ای روی پیشانی همسرش و دختر تازه به دنیا آمده اش گذاشت.
زن فرزندش را در آغوش کشید و با صدای ضعیفی لب زد
+ما موفق شدیم... تمام این مدت تنها چیزی که باعث میشد به نفس کشیدن ادامه بدم فکر کردن به تو بود..
با شنیدن این حرف ها، قطره اشکی از چشم های مرد سر خورد و روی دست های کوچک دخترش افتاد. مرد آرام موهای همسرش را از روی صورتش کنار زد و با صدایی لرزان گفت
_دوستت دارم... هر دوتون رو دوست دارم... بهت قول میدم، قسم میخورم تا آخر عمرم از هردوتون مراقبت کنم، نمیزارم حتی یک چیز کوچیک اذیتتون کنه، بهت قول میدم...
دیگر نزدیک صبح بود، هوا روشن شده بود و صدای آواز پرندگان در آن جا میپیچید. برف همچنان میبارید و روی درخت ها مینشست. آن شب، فقط یک کودک متولد نشد، والدینی متولد شدند که میدانستند راه طولانی اما پر عشقی، برای مراقبت از فرزند عزیز تر از جانشان دارند.
- ۲۱.۴k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط