debt (part 3)
اما جونگکوک ھنگام عبور از اتاق، پایش به میز خورد.
میز افتاد.
صدای بلندی ایجاد شد.
و درست ھمان لحظه پلیس ھا وارد ساختمان شدند.
ـ «ایست! »
جونگکوک فرار کرد.
راھرو.
پله ھا.
طبقه دوم.
جونگکوک نفس نفس میزد.
صدای قدم ھای پلیس پشت سرش نزدیکتر میشد.
ـ «ایست! »
وارد اتاقی شد و در را بست.
اما پنجره بسته بود.
راه خروجی نداشت.
ـ «نه... نه... »
دستگیره تکان خورد.
جونگکوک عقب رفت.
در باز شد.
اما پلیس پشت آن نبود.
ھمان مردی بود که باعث مرگ سه نفر شده بود ،
ایستاده بود.
جونگکوک با وحشت اسلحه ای را که ھمراھش داشت بیرونکشید.و رو به مرد نشانه گرفت .
مرد نگاه کوتاھی به آن انداخت.
ـ «اسلحھتو بیار پایین. »
ـ «تو کی ھستی؟»
ـ «وقت نداریم. »
ـ «تو اون مرد رو کشتی.»
ـ «درسته. »
جونگکوک نفسش بند آمد.
ـ «پس منو ھم میکشی؟»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «اگه میخواستم، الان زنده نبودی. »
صدای پلیس از پشت در آمد.
ـ «اتاقھا رو بگردید! »
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «میخوای زنده بمونی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «پس دنبالم بیا. »
ـ «چرا باید بھت اعتماد کنم؟»
تھیونگ نزدیکتر شد.
ـ «نیازی نیست. »
بعد ناگھان دست جونگکوک را گرفت و او را به سمت کمد
کشید.
جونگکوک مقاومت کرد.
ـ «ولم کن! »
ـ «ساکت. »
در کمد باز شد.
فضای باریکی پشت آن وجود داشت.
مرد جونگکوک را داخل ھل داد و خودش ھم وارد شد.
درست چند ثانیه بعد پلیس وارد اتاق شد.
مرد دستش را روی دھن جونکوک گذاشت.
جونگکوک در تاریکی نفسش را حبس کرده بود.
مرد آنقدر نزدیک بود که گرمای بدنش را حس میکرد.
ھر دو در تاریکی زیر نگاه دیگری در حال ذوب شدن بودند.
پلیس ھا اتاق را گشتند.
یکی گفت:
ـ« اینجا نیست. »
قدم ھا دور شدند.
مرد صبر کرد.
بعد در مخفی را باز کرد.
ـ «بیا. »
جونگکوک بیرون آمد.
اما ھنگام پایین رفتن از راه مخفی، پایش روی یک تکه چوب
لغزید.
بدنش به سمت پایین پرت شد.
تھیونگ بازویش را گرفت.اما ھمزمان صدای شلیک از پایین
آمد.
گلوله از کنار جونگکوک رد شد.
تھیونگ او را کشید.
ـ «بدو! »
ھر دو از راه مخفی خارج شدند.
به زیرزمین رسیدند.
جونگکوک نفس نفس میزد.
ـ «تو چرا منو نجات میدی؟»
تھیونگ جواب نداد.
جونگکوک بازویش را گرفت.
ـ «جواب بده. »
تھیونگ برگشت.
نگاھش سرد بود.
ـ «چون به دردت میخورم. »
ـ «چی؟»
مرد آرام گفت:
ـ «و تو ھم به درد من میخوری. »
آنھا از تونل زیرزمین خارج شدند.
باران ھمچنان میبارید.
جونگکوک تازه متوجه شد که پایش زخمی شده.
مرد ماشینش را روشن کرد.
ـ «سوار شو. »
ـ «نه. »
ـ «پلیس پنج دقیقه دیگه اینجا رو محاصره میکنه. »
جونگکوک به خیابان نگاه کرد.صدای آژیرھا نزدیک بود.
....
میز افتاد.
صدای بلندی ایجاد شد.
و درست ھمان لحظه پلیس ھا وارد ساختمان شدند.
ـ «ایست! »
جونگکوک فرار کرد.
راھرو.
پله ھا.
طبقه دوم.
جونگکوک نفس نفس میزد.
صدای قدم ھای پلیس پشت سرش نزدیکتر میشد.
ـ «ایست! »
وارد اتاقی شد و در را بست.
اما پنجره بسته بود.
راه خروجی نداشت.
ـ «نه... نه... »
دستگیره تکان خورد.
جونگکوک عقب رفت.
در باز شد.
اما پلیس پشت آن نبود.
ھمان مردی بود که باعث مرگ سه نفر شده بود ،
ایستاده بود.
جونگکوک با وحشت اسلحه ای را که ھمراھش داشت بیرونکشید.و رو به مرد نشانه گرفت .
مرد نگاه کوتاھی به آن انداخت.
ـ «اسلحھتو بیار پایین. »
ـ «تو کی ھستی؟»
ـ «وقت نداریم. »
ـ «تو اون مرد رو کشتی.»
ـ «درسته. »
جونگکوک نفسش بند آمد.
ـ «پس منو ھم میکشی؟»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «اگه میخواستم، الان زنده نبودی. »
صدای پلیس از پشت در آمد.
ـ «اتاقھا رو بگردید! »
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «میخوای زنده بمونی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «پس دنبالم بیا. »
ـ «چرا باید بھت اعتماد کنم؟»
تھیونگ نزدیکتر شد.
ـ «نیازی نیست. »
بعد ناگھان دست جونگکوک را گرفت و او را به سمت کمد
کشید.
جونگکوک مقاومت کرد.
ـ «ولم کن! »
ـ «ساکت. »
در کمد باز شد.
فضای باریکی پشت آن وجود داشت.
مرد جونگکوک را داخل ھل داد و خودش ھم وارد شد.
درست چند ثانیه بعد پلیس وارد اتاق شد.
مرد دستش را روی دھن جونکوک گذاشت.
جونگکوک در تاریکی نفسش را حبس کرده بود.
مرد آنقدر نزدیک بود که گرمای بدنش را حس میکرد.
ھر دو در تاریکی زیر نگاه دیگری در حال ذوب شدن بودند.
پلیس ھا اتاق را گشتند.
یکی گفت:
ـ« اینجا نیست. »
قدم ھا دور شدند.
مرد صبر کرد.
بعد در مخفی را باز کرد.
ـ «بیا. »
جونگکوک بیرون آمد.
اما ھنگام پایین رفتن از راه مخفی، پایش روی یک تکه چوب
لغزید.
بدنش به سمت پایین پرت شد.
تھیونگ بازویش را گرفت.اما ھمزمان صدای شلیک از پایین
آمد.
گلوله از کنار جونگکوک رد شد.
تھیونگ او را کشید.
ـ «بدو! »
ھر دو از راه مخفی خارج شدند.
به زیرزمین رسیدند.
جونگکوک نفس نفس میزد.
ـ «تو چرا منو نجات میدی؟»
تھیونگ جواب نداد.
جونگکوک بازویش را گرفت.
ـ «جواب بده. »
تھیونگ برگشت.
نگاھش سرد بود.
ـ «چون به دردت میخورم. »
ـ «چی؟»
مرد آرام گفت:
ـ «و تو ھم به درد من میخوری. »
آنھا از تونل زیرزمین خارج شدند.
باران ھمچنان میبارید.
جونگکوک تازه متوجه شد که پایش زخمی شده.
مرد ماشینش را روشن کرد.
ـ «سوار شو. »
ـ «نه. »
ـ «پلیس پنج دقیقه دیگه اینجا رو محاصره میکنه. »
جونگکوک به خیابان نگاه کرد.صدای آژیرھا نزدیک بود.
....
- ۵.۶k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط