پارت ۱۹۱
ات بدون هیچ اخطاری از روی کول جونگکوک پرید.
هر دو دستشو روی سرش گذاشت و با تمام زورش فشار داد.
— «برو زیر آب!»
— «ات، نکن—»
اما جملهی جونگکوک نصفه موند.
چون یک لحظه بعد کامل زیر آب رفت.
ات با پیروزی خندید و سریع برگشت سمت لبهی استخر.
— «اینم از جرأت نداشتن!»
اما هنوز دو قدم بیشتر دور نشده بود که صدای آب پشت سرش بلند شد.
ات همون لحظه فهمید اوضاع خرابه.
— «نه...»
سرشو برگردوند.
جونگکوک با سرعت داشت نزدیک میشد.
— «جونگکوک، منطقی باش.»
— «خیلی دیر شده.»
— «ببین میتونیم صحبت کنیم.»
— «نه.»
— «مذاکره؟»
— «نه.»
— «آتشبس؟»
— «هرگز.»
دو ثانیه بعد جونگکوک مچ دستش رو گرفت.
ات جیغ کشید و سعی کرد فرار کنه.
— «ولم کن!»
— «حالا یاد فرار افتادی؟»
قبل از اینکه ات فرصت دفاع پیدا کنه، جونگکوک خم شد و یه گاز محکم از لپش گرفت.
— «آخخخ!»
ات با ناباوری دستشو روی لپش گذاشت.
— «وحشی!»
— «خودت شروع کردی.»
— «من فقط سرتو بردم زیر آب!»
— «و من فقط لپتو گاز گرفتم.»
— «این فقط بود؟!»
جونگکوک جواب نداد.
فقط یه لبخند زد و لحظهی بعد ات رو دوباره هل داد داخل آب.
ات با صدای بلندی افتاد توی استخر.
اما این بار جونگکوک خودش بیرون موند.
آروم رفت روی لبهی استخر نشست.
یکی از ظرفهای میوه رو باز کرد.
یه تکه سیب برداشت و مشغول خوردن شد.
چند ثانیه بعد ات از زیر آب بیرون اومد.
موهاش به صورتش چسبیده بود.
دستهاشو روی لبهی استخر گذاشت اما بیرون نیومد.
فقط همونجا موند و اخم کرد.
جونگکوک ظرف میوه رو جلوی صورتش گرفت.
— «بخور.»
— «باهات قهرم.»
— «باشه. پس سیب نمیدم.»
ات بدون معطلی یه تکه سیب برداشت.
جونگکوک پوزخند زد.
— «قهر خیلی کوتاهی بود.»
— «من با سیب قهر نیستم.»
جونگکوک خندید.
چند دقیقه بعد هردوشون مشغول خوردن میوه شدن.
ات هنوز داخل آب بود و چونهش روی لبهی استخر قرار داشت.
جونگکوک هم کنار ظرف نشسته بود.
بعد از چند لحظه سکوت، ات گفت:
— «اون محمولهای که هفتهی پیش گیر کرده بود چی شد؟»
جونگکوک یه تکه هلو برداشت.
— «بالاخره ردش کردیم.»
— «بدون دردسر؟»
— «نه.»
— «پس؟»
— «سه ساعت تمام داشتم با یه آدم احمق سر یه امضا بحث میکردم.»
ات خندید.
— «آخرش امضا کرد؟»
— «آخرش فهمید یا باید امضا کنه یا شغلشو از دست بده.»
— «روش مدیریتی فوقالعادهای داری.»
— «کار میکنه.»
ات سرشو تکون داد.
— «یه روز همه ازت فرار میکنن.»
— «تو که هنوز فرار نکردی.»
ات یه لحظه ساکت شد.
بعد یه تکه انگور برداشت و پرت کرد سمتش.
انگور خورد به شونهی جونگکوک.
— «پررو نشو.»
جونگکوک انگورو برداشت و خورد.
— «اسراف خوب نیست.»
ات چشمهاشو چرخوند.
بعد خودش گفت:
— «منم امروز تقریباً چهار ساعت صرف درست کردن اشتباه یکی از برنامهنویسام کردم.»
— «همونی که هفتهی پیش سرور رو خوابوند؟»
— «آره.»
— «هنوز اخراجش نکردی؟»
— «همهی آدمای اشتباهکارو اخراج کنم، باید خودم تنهایی کار کنم.»
— «ایدهی بدی نیست.»
— «تو دو روز بعد از حجم کار فرار میکنی.»
— «من فرار نمیکنم.»
— «جونگکوک، تو برای فرار کردن از جلسهها به آدمات زنگ میزنی که بگن کار فوری پیش اومده.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
— «این اطلاعات محرمانه بود.»
ات زد زیر خنده.
جونگکوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
باد خنکی از روی آب رد شد.
فضای حیاط دوباره آروم شد.
و برای اولین بار بعد از مدتها، حرفهایی که بینشون رد و بدل میشد نه دربارهی خطر بود، نه مشکل، نه مرگ.
فقط دو نفر بودن که کنار هم نشسته بودن، میوه میخوردن و از روزهای خستهکنندهی زندگیشون غر میزدن.
هر دو دستشو روی سرش گذاشت و با تمام زورش فشار داد.
— «برو زیر آب!»
— «ات، نکن—»
اما جملهی جونگکوک نصفه موند.
چون یک لحظه بعد کامل زیر آب رفت.
ات با پیروزی خندید و سریع برگشت سمت لبهی استخر.
— «اینم از جرأت نداشتن!»
اما هنوز دو قدم بیشتر دور نشده بود که صدای آب پشت سرش بلند شد.
ات همون لحظه فهمید اوضاع خرابه.
— «نه...»
سرشو برگردوند.
جونگکوک با سرعت داشت نزدیک میشد.
— «جونگکوک، منطقی باش.»
— «خیلی دیر شده.»
— «ببین میتونیم صحبت کنیم.»
— «نه.»
— «مذاکره؟»
— «نه.»
— «آتشبس؟»
— «هرگز.»
دو ثانیه بعد جونگکوک مچ دستش رو گرفت.
ات جیغ کشید و سعی کرد فرار کنه.
— «ولم کن!»
— «حالا یاد فرار افتادی؟»
قبل از اینکه ات فرصت دفاع پیدا کنه، جونگکوک خم شد و یه گاز محکم از لپش گرفت.
— «آخخخ!»
ات با ناباوری دستشو روی لپش گذاشت.
— «وحشی!»
— «خودت شروع کردی.»
— «من فقط سرتو بردم زیر آب!»
— «و من فقط لپتو گاز گرفتم.»
— «این فقط بود؟!»
جونگکوک جواب نداد.
فقط یه لبخند زد و لحظهی بعد ات رو دوباره هل داد داخل آب.
ات با صدای بلندی افتاد توی استخر.
اما این بار جونگکوک خودش بیرون موند.
آروم رفت روی لبهی استخر نشست.
یکی از ظرفهای میوه رو باز کرد.
یه تکه سیب برداشت و مشغول خوردن شد.
چند ثانیه بعد ات از زیر آب بیرون اومد.
موهاش به صورتش چسبیده بود.
دستهاشو روی لبهی استخر گذاشت اما بیرون نیومد.
فقط همونجا موند و اخم کرد.
جونگکوک ظرف میوه رو جلوی صورتش گرفت.
— «بخور.»
— «باهات قهرم.»
— «باشه. پس سیب نمیدم.»
ات بدون معطلی یه تکه سیب برداشت.
جونگکوک پوزخند زد.
— «قهر خیلی کوتاهی بود.»
— «من با سیب قهر نیستم.»
جونگکوک خندید.
چند دقیقه بعد هردوشون مشغول خوردن میوه شدن.
ات هنوز داخل آب بود و چونهش روی لبهی استخر قرار داشت.
جونگکوک هم کنار ظرف نشسته بود.
بعد از چند لحظه سکوت، ات گفت:
— «اون محمولهای که هفتهی پیش گیر کرده بود چی شد؟»
جونگکوک یه تکه هلو برداشت.
— «بالاخره ردش کردیم.»
— «بدون دردسر؟»
— «نه.»
— «پس؟»
— «سه ساعت تمام داشتم با یه آدم احمق سر یه امضا بحث میکردم.»
ات خندید.
— «آخرش امضا کرد؟»
— «آخرش فهمید یا باید امضا کنه یا شغلشو از دست بده.»
— «روش مدیریتی فوقالعادهای داری.»
— «کار میکنه.»
ات سرشو تکون داد.
— «یه روز همه ازت فرار میکنن.»
— «تو که هنوز فرار نکردی.»
ات یه لحظه ساکت شد.
بعد یه تکه انگور برداشت و پرت کرد سمتش.
انگور خورد به شونهی جونگکوک.
— «پررو نشو.»
جونگکوک انگورو برداشت و خورد.
— «اسراف خوب نیست.»
ات چشمهاشو چرخوند.
بعد خودش گفت:
— «منم امروز تقریباً چهار ساعت صرف درست کردن اشتباه یکی از برنامهنویسام کردم.»
— «همونی که هفتهی پیش سرور رو خوابوند؟»
— «آره.»
— «هنوز اخراجش نکردی؟»
— «همهی آدمای اشتباهکارو اخراج کنم، باید خودم تنهایی کار کنم.»
— «ایدهی بدی نیست.»
— «تو دو روز بعد از حجم کار فرار میکنی.»
— «من فرار نمیکنم.»
— «جونگکوک، تو برای فرار کردن از جلسهها به آدمات زنگ میزنی که بگن کار فوری پیش اومده.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
— «این اطلاعات محرمانه بود.»
ات زد زیر خنده.
جونگکوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
باد خنکی از روی آب رد شد.
فضای حیاط دوباره آروم شد.
و برای اولین بار بعد از مدتها، حرفهایی که بینشون رد و بدل میشد نه دربارهی خطر بود، نه مشکل، نه مرگ.
فقط دو نفر بودن که کنار هم نشسته بودن، میوه میخوردن و از روزهای خستهکنندهی زندگیشون غر میزدن.
- ۱۵.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط