Part 33

Part 33



همینکه میخواست صورتش رو برگردونه اما با گذاشته شدن دستمال رویه دهنش تعادلش رو از دست داد
و از هوش رفت
تهیونگ ات رو براید استایل بغل کرد و گذاشت تو ماشین نگاهی به ات کرد یعنی واقعا یه دختر تا این حد می‌تونه خوشگل باشه
تهیونگ : تو ماله منی و ماله من میمونی
تهیونگ سوار ماشین شد و حرکت کرد
درحین رانندگی همش نگاهش سمته ات بود با خودش فکر میکرد اگه ات بفهمه که تهیونگ دزدیدتش چی میگه
رسیدن به مقصد شون تهیونگ از ماشین پیاده شد و رفت ات رو براید استایل بغل کرد ات تویه بغل تهیونگ که بود کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد
ات وقتی تهیونگ رو دید خیلی شکه بهش نگاه میکرد
تهیونگ ات رو خیلی آروم رویه زمین گذاشت صورته ات طرفه تهیونگ بود
تهیونگ با دستاش چشمای ات رو بست
ات : دیونه شدی تهیونگ چیکار داری میکنی
تهیونگ : هیسسس فقط با من بیا
تهیونگ ات رو چند قدمی برد
و ایستاد تهیونگ خیلی آروم دستاشو از چشمای ات برداشت ات با دیدن اون جای قشنگی که تهیونگ درست کرده بود شکه شد ات با چشمای درشت اش همه جا رو آنالیز کرد ات تا حالا همچین جای ندیده بود خیلی قشنگ بود باورش نمیشد که یکی براش همچین کاری کرده بود
دختری که از طرف مادر و پدرش ترک شده بود یعنی لیاقت همچین جای رو داشت
اسلاید 2 جای که تهیونگ ات رو برد
ات چشماش پر از اشک شدن با همون چشمای پر از اشکش نگاهش رو به چشمای تهیونگ دوخت
ات دستاشو دوره گردنه تهیونگ حلقه کرد و سفت بغلش کرد و با بغض گفت
ات : ت تهی ..... تهیونگ
تهیونگ دستاش رو دوره کمره ات حلقه کرد و به خودش نزدیکش کرد
ات : تهی ... تهیونگ.. این جا خیلی خوشگله
تهیونگ : دنیا رو میریزم به پات تو فقط خوشحال باش
تهیونگ ات رو از بغلش درآورد و صورتش رو با دستاش قاب کرد با انگشت شصتش اشکای ات رو پاک کرد و تویه چشماش زول زد
تهیونگ : اون چشمای قشنگت رو تر نکن عشقم
ات : اوهم باشه
تهیونگ دست ات رو گرفت و رفتن نشستن
ات : اینجا خیلی قشنگه
تهیونگ : نه به اندازه چشمای تو
ات خنده ای کرد و گفت
ات : واسه امروز من
با گذاشته شدن انگشت تهیونگ رویه لب هایش
ات حرفش‌ قط شد تهیونگ نزدیک ات شد درحدیکه نفساشون به هم میخوردن
تهیونگ انگشت اش رو از رویه لب های ات برداشت و لب هایش رو گذاشت رویه لب های ات
ات ای که داشت بوسه اولش رو تجربه میکرد
و تهیونگی که از طعم لبای عشقش لذت میبرد
اون لحظه اون زمان برای هردو ایستاده بود هیچی مانع شون نبود طولانی ترین بوسه ای رو داشتن .....
دیدگاه ها (۶)

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

چند پارتی تهیونگ

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

سناریو تهیونگ

Last leaves/رمان جیمین

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط