بازی تلخ تکرار)p12
#part_12
نویسنده
پدره کاترین با عجله به سمت کارخونه قدم برمیداشت..چون شاید فقط و فقط نگران دخترش بود!
تنها چیزه با ارزشی که تو این دنیا براش باقی مونده بود.
وقتی درست دخترشو که بیهوش تو بغل تهیونگ دید
اسمشو فریاد زد و اونو از بغلش گرفت و روی زمین نشست
–کاترین؟عزیزم؟چشماتو باز کن
تهیونگ با پوزخند نگاش میکرد..بخاطره این مرد دخترش رو نجات نداده بود،فقط شاید بخاطره همون یه ذره انسانیتی که تو وجودش باقی مونده بود این کارو کرد
–شما دستتون سوخته
با گفتن مهم نیست از کناره مرد رد شد و سمت ماشینش رفت
راننده با تعجب به دستایی که سوختگی داشت نگاش کرد و تا خواست لب باز کنه
دستش به معنای سکوت بالا اومد و گفت : برگردیم خونه
کاترین
چشمامو آروم باز کردم..انگار وزنه های چند کیلویی به پلکام بسته بودن.
اینجا کجاست؟چرا همه جا اینقدر سفیده؟نکنه واقعا مردم؟
کم کم صداهایی به گوشم خوردن،اولیش برای پدر بود.
یه چیزی روی صورتم بود که نمیزاشت لبای خشک شدمو تکون بدم و حرف بزنم
یه صدای زنانهای گفت : به هوش اومدی؟
چشمامو چرخوندم سمت صدا،پرستار بود؟
پس نمردم هنوز
به پدرم که بعده عمری آشفته میدیدمش نگاه کردم
بخاطره من بود این به هم ریختگیش؟
اون شی مزاحمو که به نظر ماسک اکسیژن میومد رو از رو صورتم پایین آوردم که باعث سرفهی آرومی شد،گلوم هنوز میسوخت
–آب..آب میخوام
بابا دستپاچه آب ریخت برام و آورد جلوی لبام
از دستش گرفتم و سر کشیدمش
منتظر نگام میکرد انگار میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چی!
سعی کردم به سوزشگلوم بی توجه باشم و خودم شروع کردم
–آخرین دفعه تو آتیش کارخونه گیر افتاده بودم چطور اومدم بیرون؟!
–تهیونگ نجاتت داد
تعجب کردم،اون
نویسنده
پدره کاترین با عجله به سمت کارخونه قدم برمیداشت..چون شاید فقط و فقط نگران دخترش بود!
تنها چیزه با ارزشی که تو این دنیا براش باقی مونده بود.
وقتی درست دخترشو که بیهوش تو بغل تهیونگ دید
اسمشو فریاد زد و اونو از بغلش گرفت و روی زمین نشست
–کاترین؟عزیزم؟چشماتو باز کن
تهیونگ با پوزخند نگاش میکرد..بخاطره این مرد دخترش رو نجات نداده بود،فقط شاید بخاطره همون یه ذره انسانیتی که تو وجودش باقی مونده بود این کارو کرد
–شما دستتون سوخته
با گفتن مهم نیست از کناره مرد رد شد و سمت ماشینش رفت
راننده با تعجب به دستایی که سوختگی داشت نگاش کرد و تا خواست لب باز کنه
دستش به معنای سکوت بالا اومد و گفت : برگردیم خونه
کاترین
چشمامو آروم باز کردم..انگار وزنه های چند کیلویی به پلکام بسته بودن.
اینجا کجاست؟چرا همه جا اینقدر سفیده؟نکنه واقعا مردم؟
کم کم صداهایی به گوشم خوردن،اولیش برای پدر بود.
یه چیزی روی صورتم بود که نمیزاشت لبای خشک شدمو تکون بدم و حرف بزنم
یه صدای زنانهای گفت : به هوش اومدی؟
چشمامو چرخوندم سمت صدا،پرستار بود؟
پس نمردم هنوز
به پدرم که بعده عمری آشفته میدیدمش نگاه کردم
بخاطره من بود این به هم ریختگیش؟
اون شی مزاحمو که به نظر ماسک اکسیژن میومد رو از رو صورتم پایین آوردم که باعث سرفهی آرومی شد،گلوم هنوز میسوخت
–آب..آب میخوام
بابا دستپاچه آب ریخت برام و آورد جلوی لبام
از دستش گرفتم و سر کشیدمش
منتظر نگام میکرد انگار میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چی!
سعی کردم به سوزشگلوم بی توجه باشم و خودم شروع کردم
–آخرین دفعه تو آتیش کارخونه گیر افتاده بودم چطور اومدم بیرون؟!
–تهیونگ نجاتت داد
تعجب کردم،اون
- ۱۵.۸k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط