### پارت هشتم: طوفان درون و بیرون

### پارت هشتم: طوفان درون و بیرون

قطرات باران مثل سوزن به پوست صورتشان می‌خورد، اما هیچ‌کدام تکان نمی‌خوردند. لمسِ گرمِ انگشت‌های آرم روی گونه‌ی سرد آرتمیس، مثل یک شوک الکتریکی بود. آرتمیس برای یک ثانیه نفسش حبس شد. عادت داشت به همه‌ی دنیا چنگ بزند و از همه‌ی آدم‌ها فاصله بگیرد، اما حالا... روبه‌روی این پسرِ سرسخت و خشن، دیوارهایش داشت آوار می‌شد.

سرش را عقب کشید، دست آرم را از روی صورتش کنار زد و با صدایی که به خاطر سرما و هیجان کمی می‌لرزید، گفت:
— «به من دست نزن... من به دلسوزی یا نجات‌دهنده نیازی ندارم، آرم.»

آرم دستش در هوا معلق ماند. لبخند تلخی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که به تلخیِ بارانِ پاییز بود. دستش را پایین آورد و با همان نگاهِ عمیق و سبز و آبی‌اش به چشم‌های سیاه و براق آرتمیس دوخت:
— «کی حرف از دلسوزی زد، دختر؟ من از دلسوزی سر در نمی‌آرم... ولی می‌دونم حالِ تو، حالِ کسیه که خیلی وقت پیش مجبور شده برای زنده موندن زره بپوشه.»

کلمات آرم درست نشست وسطِ زخم‌های کهنه‌ی آرتمیس. انگار داشت درونِ ذهن و قلب او را می‌خواند. آرتمیس دندان‌هایش را روی هم فشرد تا جلوی لرزش لب‌هایش را بگیرد؛ از این که کسی این‌قدر راحت لایه‌های دفاعی‌اش را کنار بزند، هم متنفر بود و هم ترسناک به نظر می‌رسید.

صدای غرش رعد و برق بزرگی آسمان را روشن کرد. درِ پشت‌بام از پایین با ضربه‌ی محکمی تکان خورد؛ تعقیب‌کننده‌ها راهشان را پیدا کرده بودند و داشتند قفل در را می‌شکستند.

آرم نگاهی به در انداخت، بعد سرش را چرخاند و به لبه‌ی پشت‌بام خیره شد. پشت‌بام این انبار به بالکنِ یک ساختمان متروکه‌ی دیگر در کوچه‌ی پشتی وصل می‌شد؛ فاصله‌ای که فقط یک آدمِ دیوونه جرات پریدن از رویش را داشت.

آرم برگشت سمت آرتمیس، دستش را محکم گرفت و جدی گفت:
— «بازی تموم نشده... حاضری یه بار دیگه دل رو بزنی به دریا؟»

آرتمیس نگاهی به فاصله‌ی خطرناکِ بین دو ساختمان انداخت، بعد به چشم‌های محکمِ آرم خیره شد. گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ این همان هیجانی بود که روحِ سرکشش می‌خواست.
— «بزن بریم!»

و هر دو به سمت لبه‌ی پشت‌بام دویدند...
دیدگاه ها (۰)

### پارت ششم: «دود، خون و سایه‌ی پنهان»با افتادن فرمانده‌ی ت...

از دشمنان تا عاشقان

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۸: فض...

راز خون پارت ۱۲

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶تالار بزرگ، غرق در نور شمع بود. اشراف، در لباس‌های ابر...

گربه‌ای در نیمکت کناری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

پارت دوم ❤️چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظه‌ای برق‌های نرمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط