و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مرده اند، بل

و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مرده اند، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. (سوره آل عمران آیه ۱۶۹)
📆 روز سی و سوم چله‌ی شهدا

اَعمال چله :👇👇👇
▪️قرائت فاتحه‌ هدیه به روح مطهر شهید عزیز
▪️یک مرتبه زیارت عاشورا
▪️یا ۱۰۰مرتبه صلوات
▪️یا ۱۳۳ مرتبه ذکر(یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ)
را از طرف شهید منصور احیایی هدیه می‌کنیم به باب‌ الحوائج حضرت ابالفضل علیه السلام
جوانی ارتشی که حاضر نبود روی مردم اسلحه بکشد🥺❤️‍🩹

🌷شهید منصور احیائی🌷
تاریخ تولد: ۱۳۳۶
تاریخ شهادت: ۲۵ / ۶ / ۱۳۶۱
محل تولد: قم
محل شهادت: کردستان

فعالیت و زرنگی خاصی داشت، تا سال دوم راهنمایی درس خواند و پس از آن تحصیل را رها کرد و به مکانیکی روی آورد، اما به خاطر ضعف جسمانی دست از این کار کشید و سرانجام وارد ارتش شد، جزو کادر ارتش شاه بود، اما حاضر نشد روی مردم اسلحه بکشه🥺می‌گفت: چرا برادرکُشی کنیم؟! در آن روزها برای برخورد نکردن با مردم هر بار به بهانه‌ای یا در خانه می‌ماند و یا وارد عمل نمی‌شد؛🥀به بهانه‌های مختلف توی خونه می‌ماند و سرکار نمی‌رفت، تا مجبور نشه روی مردمِ کشورش اسلحه بکشه، حتی همون ایام با اینکه کادر ارتش شاه بود، شبها دوشادوش مردم توی تظاهرات علیه شاه شرکت می‌کرد✊🏻❗️
شوهر خواهرش توی تظاهرات سال ۴۲ شهید شد؛ منصور روزی سه بار به خواهرش سر می‌زد و بهش می‌گفت: ناراحت نباش! اگه امثالِ شوهرِ تو نمی‌رفتند، ما نمی‌تونستیم زندگی کنیم.❤️‍🩹منصور در مورد امام می‌گفت: ناراحت نباشید! مظلوم پیروز میشه✌️🏻
بعد از پیروزیِ انقلاب و آغازِ جنگ تحمیلی، داوطلبانه عازم کردستان شد🚌یک روز ساعت ۴ بعدازظهر بود که منصور از کردستان زنگ زد📞به مادرش گفت: مادر حلالم کن اینجا درگیری شدیده...💥و لحظاتی بعد از این تماس، گروهبان یکم "منصور احیایی" با اصابت گلوله به سینه‌اش💥در تاریخ ۲۵ شهریور ماه ۱۳۶۱ عاقبتش ختم به شهادت شد.🕊
دیدگاه ها (۱)

#چندخاطره🔸بُرش‌هایی از زندگی سردار شهید رضا ابوطالب‌زاده سرا...

#یک_خاطره 🔸ماجرای عجیب شهادت شهیده طیبه واعظی...#متن_خاطره|ب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

رمان انتقام ازدواج کامل

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 20عمارت مینهو ـ ساعت ۱۰ شب مینهو اس...

پارت شانزدهم سبز یشمی زیر باران«نایک باید ظرف چهل‌وهشت ساعت ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

غروب روز بعد، آسمان شهر به رنگ زخم بود؛ نارنجیِ سوخته که کم ...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط