غروب روز بعد، آسمان شهر به رنگ زخم بود؛ نارنجیِ سوخته که
غروب روز بعد، آسمان شهر به رنگ زخم بود؛ نارنجیِ سوخته که کم کم به سیاه میرسید. پنتهاوس ساکت بود، اما سکوتی از جنس طناب کشیده شده تا حد پارگی. آندیا روی مبل نشسته بود، لپتاپ روی زانویش و نگاهش به دیوار. تنها علتِ آنکه از آن مرد نترسیده بود، این بود که او شوگا را با اسم کوچک صدا کرد؛ کسی که حتی در تشکیلات خودی هم جرأت نداشت این کار را بکند.
شوگا با دو فنجان قهوه آمد، یکی را جلوی او گذاشت و خودش روی لبهی مبل، روبه او، نشست.
«حرف بزن، آندیا. اون مرد چیزی گفت که حالا باید بدونی.»
آندیا فنجان را گرفت، هر دو دستش را دور آن حلقه کرد، انگار میخواست خودش را گرم کند.
«اسمش آرسن است. زمانی راستِ دست من بود… شاگرد خودم. من پیدا شد و به این تشکیلات آورده شدم که جاسوس باشم. تنها راهی که داشتم این بود که من هم شکارچی یاد بگیرم. آرسن رو من آموزش دادم؛ کد، استتار، شلیک. و سال گذشته، وقتی فهمیدم تشکیلات داره بچه فروش میکنه… رفتم به سیستم مرکزی، همهیِ پرونده ها رو پاک کردم، و با کارتهای جعلی نجاتشون دادم. آرسن از ترسِ خودش، من رو لو داد. بهانه ش هم این بود که “باید قوانین رو حفظ کنیم”.»
شوگا ساکت گوش داد. اول چیزی نگفت، خیره به یک نقطه ماند.
«چرا این رو تا حالا به من نگی؟»
اندیا لبش را گزید:
چون از بچه ها محافظت میکردم. اگه توی این تشکیلات لو میرفت، همهشون دوباره پیدا میشدن. و بعد…» نگاهش را بالا آورد و مستقیم در چشمان او نگاه کرد: «بعد تو رو دیدم، و فهمیدم که توی اینقدر احاطه، هنوز چند نفری هستن که بچه هارو فقط عدد نمیبینن. مین شوگا، یعنی پشت اون کت سیاه و اون دستای خونین، هنوز یک آدم زنده هست که میتونه براش مهم باشه یک نفر از این طعمهها نجات پیدا کنه. من به اون چیزی تکیه کردم که تو هنوز نمیدونی داریش. مثل پشیمونی.»
سنگینی حرف در فضای اتاق ماند. شوگا نگاهش را برگرداند و به قهوه نگاه کرد که بخارش رفته بود.
«باید میخواستی کمک بخوای.»
«از کی؟ از تو؟ با چه رویی؟»
«از همون رویی که الان نشستی و گفتی. من مین شوگا هستم، آندیا. یه عمر با کسی این کار رو نکردم… ولی برای این یک قضیه، گوشم و دستم و کتم و همه چیزم در اختیار توئه.»
آندیا خندید؛ خنده کوتاه و خسته، و چشماش نمناک شد:
«از مافیا بزرگ معذرت میخوام اگه این جمله رو میگم: تو توی یار کشیدن خیلی بدتری از یه خیابون… .»
ذکر خنده تمام نشده بود که لپتاپ آندیا صدای هشدار داد. آرسن پیام داده بود، اما این بار نه از طریق هک، بلکه پررو و رسمی، با یک لینک لایو و نجوا:
«تشریف بیار دوشنبهشب، بارانداز شماره چهار. دنبالت رو با ماشین پست کردم. یه نتیجه خدمتت داره. و اگه نیای، فردا صبح تمام مدارک هویت ساختگی تو پخش میشه… و اینکه بچه های مورد علاقه تو، بدون تو، توی دو روز پیدا میشن.»
آندیا بی رنگ شد. تنش از شانهها و گردنش تا نوک انگشتانش رفت، اما شوگا خیلی آرام دستش را روی دست او گذاشت. دستی که تا حالا فقط اسلحه را با آن می گرفت. با صدای پایین و تُنِ بی چون و چرا گفت:
«می ریم. و این باری که مسئولیت پخش، مسئولیت منه. جواب آرسن برای من است. برای تو نه. هر چی هم که پیش بیاد، دست تو،دست من نباشه، دستِ یه آدم آزاده که خودش انتخاب کرده… انتخاب هم از یک قمارباز باشه، هم از یک نابغه هکر، پس دوتایی می بریم و دو چی هم برنده می شیم.»
…
شوگا با دو فنجان قهوه آمد، یکی را جلوی او گذاشت و خودش روی لبهی مبل، روبه او، نشست.
«حرف بزن، آندیا. اون مرد چیزی گفت که حالا باید بدونی.»
آندیا فنجان را گرفت، هر دو دستش را دور آن حلقه کرد، انگار میخواست خودش را گرم کند.
«اسمش آرسن است. زمانی راستِ دست من بود… شاگرد خودم. من پیدا شد و به این تشکیلات آورده شدم که جاسوس باشم. تنها راهی که داشتم این بود که من هم شکارچی یاد بگیرم. آرسن رو من آموزش دادم؛ کد، استتار، شلیک. و سال گذشته، وقتی فهمیدم تشکیلات داره بچه فروش میکنه… رفتم به سیستم مرکزی، همهیِ پرونده ها رو پاک کردم، و با کارتهای جعلی نجاتشون دادم. آرسن از ترسِ خودش، من رو لو داد. بهانه ش هم این بود که “باید قوانین رو حفظ کنیم”.»
شوگا ساکت گوش داد. اول چیزی نگفت، خیره به یک نقطه ماند.
«چرا این رو تا حالا به من نگی؟»
اندیا لبش را گزید:
چون از بچه ها محافظت میکردم. اگه توی این تشکیلات لو میرفت، همهشون دوباره پیدا میشدن. و بعد…» نگاهش را بالا آورد و مستقیم در چشمان او نگاه کرد: «بعد تو رو دیدم، و فهمیدم که توی اینقدر احاطه، هنوز چند نفری هستن که بچه هارو فقط عدد نمیبینن. مین شوگا، یعنی پشت اون کت سیاه و اون دستای خونین، هنوز یک آدم زنده هست که میتونه براش مهم باشه یک نفر از این طعمهها نجات پیدا کنه. من به اون چیزی تکیه کردم که تو هنوز نمیدونی داریش. مثل پشیمونی.»
سنگینی حرف در فضای اتاق ماند. شوگا نگاهش را برگرداند و به قهوه نگاه کرد که بخارش رفته بود.
«باید میخواستی کمک بخوای.»
«از کی؟ از تو؟ با چه رویی؟»
«از همون رویی که الان نشستی و گفتی. من مین شوگا هستم، آندیا. یه عمر با کسی این کار رو نکردم… ولی برای این یک قضیه، گوشم و دستم و کتم و همه چیزم در اختیار توئه.»
آندیا خندید؛ خنده کوتاه و خسته، و چشماش نمناک شد:
«از مافیا بزرگ معذرت میخوام اگه این جمله رو میگم: تو توی یار کشیدن خیلی بدتری از یه خیابون… .»
ذکر خنده تمام نشده بود که لپتاپ آندیا صدای هشدار داد. آرسن پیام داده بود، اما این بار نه از طریق هک، بلکه پررو و رسمی، با یک لینک لایو و نجوا:
«تشریف بیار دوشنبهشب، بارانداز شماره چهار. دنبالت رو با ماشین پست کردم. یه نتیجه خدمتت داره. و اگه نیای، فردا صبح تمام مدارک هویت ساختگی تو پخش میشه… و اینکه بچه های مورد علاقه تو، بدون تو، توی دو روز پیدا میشن.»
آندیا بی رنگ شد. تنش از شانهها و گردنش تا نوک انگشتانش رفت، اما شوگا خیلی آرام دستش را روی دست او گذاشت. دستی که تا حالا فقط اسلحه را با آن می گرفت. با صدای پایین و تُنِ بی چون و چرا گفت:
«می ریم. و این باری که مسئولیت پخش، مسئولیت منه. جواب آرسن برای من است. برای تو نه. هر چی هم که پیش بیاد، دست تو،دست من نباشه، دستِ یه آدم آزاده که خودش انتخاب کرده… انتخاب هم از یک قمارباز باشه، هم از یک نابغه هکر، پس دوتایی می بریم و دو چی هم برنده می شیم.»
…
- ۶۴
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط