🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 20
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 20
عمارت مینهو ـ ساعت ۱۰ شب مینهو اسلحهاش رو برداشت و کت مشکیاش رو پوشید. لونا جلوش ایستاد. لونا: «فکر نکنی میتونی منو توی عمارت حبس کنی و تنهایی بری.» مینهو: «لونا، ممکنه خطرناک باشه.» لونا: «پس چرا فکر میکنی فقط جون تو ارزش نجات دادن داره؟» مینهو چند لحظه نگاهش کرد. بعد دستش رو گرفت و به انگشتر توی دستش خیره شد. مینهو: «باشه. ولی یه قول بده؛ هر اتفاقی افتاد، ازم دور نشی.» لونا: «به شرطی که تو هم دیگه چیزی رو ازم پنهون نکنی.» انبار متروکه ـ ساعت ۱۲ شب ماشین جلوی ساختمون قدیمی ایستاد. وقتی وارد شدن، صدای مردی از تاریکی بلند شد. مرد: «بالاخره اومدی، مینهو.» مینهو با دیدن چهرهاش خشکش زد. مینهو: «عمو...؟» عموی مینهو از تاریکی بیرون اومد؛ مردی که سالها همه فکر میکردن از کشور فرار کرده. عمو: «بزرگ شدی، پسر برادرم.» مینهو: «تو پشت مرگ مادرم بودی؟» عمو با خندهای سرد جواب داد: «من کاری کردم همه فکر کنن پدرت مقصره. مادرت چیزهایی میدونست که نباید میفهمید.» لونا: «پس چرا خانوادههای ما رو مجبور کردین با هم ازدواج کنیم؟» عمو نگاهش رو به لونا دوخت. عمو: «چون پدرت و پدر مینهو تنها کسانی بودن که میتونستن امپراتوری من رو نابود کنن. میخواستم شما دو نفر رو به هم وابسته کنم تا از همین نقطهضعف علیهتون استفاده کنم.» مینهو دست لونا رو محکمتر گرفت. مینهو: «اشتباهت همین بود. فکر کردی ازدواج اجباری ما باعث میشه ضعیف بشیم.» لونا: «اما ما خودمون انتخاب کردیم کنار هم بمونیم.» عمو با عصبانیت اسلحهاش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه کاری بکنه، صدای قدمهای نگهبانها از پشت سرش پیچید. مینهو از قبل همهچیز رو پیشبینی کرده بود و پلیس هم در راه بود. چند دقیقه بعد، عموی مینهو دستگیر شد. سالها دروغ و خیانت بالاخره تموم شده بود. سه ماه بعد ـ سئول مینهو کنار پنجره ایستاده بود و به لونا نگاه میکرد که با روپوش سفید پزشکی از پلهها پایین میاومد. مینهو: «خانم دکتر، امروز هم قراره منو با مریضهات عوض کنی؟» لونا لبخند زد. لونا: «اونا حداقل بیدلیل اخم نمیکنن.» مینهو: «من فقط برای تو اخم نمیکنم.» لونا: «چه افتخاری!» مینهو خندید؛ همون مرد سردی که روزی حتی اجازه نمیداد کسی بهش نزدیک بشه، حالا با شنیدن صدای خندهی لونا آروم میشد. روی میز، یک جعبهی کوچیک قرار داشت. لونا با تعجب بازش کرد. داخلش حلقهای ظریف بود. لونا: «این دیگه چیه؟» مینهو: «میدونم اولین ازدواجمون انتخاب خودمون نبود. میخوام این بار، جلوی همه، ازت بخوام همسرم بمونی؛ نه به خاطر خانوادههامون، نه به خاطر قرارداد... فقط چون دوستت دارم.» لونا چند لحظه ساکت موند و بعد دستش رو جلو برد. لونا: «جوابم همونه که توی اون کلبه بود.» مینهو حلقه رو دستش کرد و پیشونیاش رو به پیشونی لونا تکیه داد. مینهو: «دوستت دارم، کیم لونا.» لونا: «منم دوستت دارم، لی مینهو.» این بار هیچ تهدیدی پشت در نبود، هیچ قراردادی بینشون قرار نداشت و هیچکس نمیتونست برای آیندهشون تصمیم بگیره. پایان بعضی عشقها با یک نگاه شروع نمیشن؛ گاهی از دل نفرت و اجبار به وجود میان، اما وقتی دو نفر آزادانه همدیگه رو انتخاب میکنن، دیگه هیچ غروری نمیتونه بینشون دیوار بکشه. 🖤
عمارت مینهو ـ ساعت ۱۰ شب مینهو اسلحهاش رو برداشت و کت مشکیاش رو پوشید. لونا جلوش ایستاد. لونا: «فکر نکنی میتونی منو توی عمارت حبس کنی و تنهایی بری.» مینهو: «لونا، ممکنه خطرناک باشه.» لونا: «پس چرا فکر میکنی فقط جون تو ارزش نجات دادن داره؟» مینهو چند لحظه نگاهش کرد. بعد دستش رو گرفت و به انگشتر توی دستش خیره شد. مینهو: «باشه. ولی یه قول بده؛ هر اتفاقی افتاد، ازم دور نشی.» لونا: «به شرطی که تو هم دیگه چیزی رو ازم پنهون نکنی.» انبار متروکه ـ ساعت ۱۲ شب ماشین جلوی ساختمون قدیمی ایستاد. وقتی وارد شدن، صدای مردی از تاریکی بلند شد. مرد: «بالاخره اومدی، مینهو.» مینهو با دیدن چهرهاش خشکش زد. مینهو: «عمو...؟» عموی مینهو از تاریکی بیرون اومد؛ مردی که سالها همه فکر میکردن از کشور فرار کرده. عمو: «بزرگ شدی، پسر برادرم.» مینهو: «تو پشت مرگ مادرم بودی؟» عمو با خندهای سرد جواب داد: «من کاری کردم همه فکر کنن پدرت مقصره. مادرت چیزهایی میدونست که نباید میفهمید.» لونا: «پس چرا خانوادههای ما رو مجبور کردین با هم ازدواج کنیم؟» عمو نگاهش رو به لونا دوخت. عمو: «چون پدرت و پدر مینهو تنها کسانی بودن که میتونستن امپراتوری من رو نابود کنن. میخواستم شما دو نفر رو به هم وابسته کنم تا از همین نقطهضعف علیهتون استفاده کنم.» مینهو دست لونا رو محکمتر گرفت. مینهو: «اشتباهت همین بود. فکر کردی ازدواج اجباری ما باعث میشه ضعیف بشیم.» لونا: «اما ما خودمون انتخاب کردیم کنار هم بمونیم.» عمو با عصبانیت اسلحهاش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه کاری بکنه، صدای قدمهای نگهبانها از پشت سرش پیچید. مینهو از قبل همهچیز رو پیشبینی کرده بود و پلیس هم در راه بود. چند دقیقه بعد، عموی مینهو دستگیر شد. سالها دروغ و خیانت بالاخره تموم شده بود. سه ماه بعد ـ سئول مینهو کنار پنجره ایستاده بود و به لونا نگاه میکرد که با روپوش سفید پزشکی از پلهها پایین میاومد. مینهو: «خانم دکتر، امروز هم قراره منو با مریضهات عوض کنی؟» لونا لبخند زد. لونا: «اونا حداقل بیدلیل اخم نمیکنن.» مینهو: «من فقط برای تو اخم نمیکنم.» لونا: «چه افتخاری!» مینهو خندید؛ همون مرد سردی که روزی حتی اجازه نمیداد کسی بهش نزدیک بشه، حالا با شنیدن صدای خندهی لونا آروم میشد. روی میز، یک جعبهی کوچیک قرار داشت. لونا با تعجب بازش کرد. داخلش حلقهای ظریف بود. لونا: «این دیگه چیه؟» مینهو: «میدونم اولین ازدواجمون انتخاب خودمون نبود. میخوام این بار، جلوی همه، ازت بخوام همسرم بمونی؛ نه به خاطر خانوادههامون، نه به خاطر قرارداد... فقط چون دوستت دارم.» لونا چند لحظه ساکت موند و بعد دستش رو جلو برد. لونا: «جوابم همونه که توی اون کلبه بود.» مینهو حلقه رو دستش کرد و پیشونیاش رو به پیشونی لونا تکیه داد. مینهو: «دوستت دارم، کیم لونا.» لونا: «منم دوستت دارم، لی مینهو.» این بار هیچ تهدیدی پشت در نبود، هیچ قراردادی بینشون قرار نداشت و هیچکس نمیتونست برای آیندهشون تصمیم بگیره. پایان بعضی عشقها با یک نگاه شروع نمیشن؛ گاهی از دل نفرت و اجبار به وجود میان، اما وقتی دو نفر آزادانه همدیگه رو انتخاب میکنن، دیگه هیچ غروری نمیتونه بینشون دیوار بکشه. 🖤
- ۱۰۸
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط