وقتی یک اتفاقی برات افتاده بهش نگفتی

تک پارتی
شخصیت : سانزو
بریم ...
شروع
.
.
.
از زبان ا.ت :
یک مدت هاروچیو نیومده خونه دلم براش تنگ شده ولی بهم گفت امروز میاد پیشم منم میخوام براش سنگ تموم بزارم و غذا های مورد علاقش رو بپزم تا حسابی خستگی اش در بره بعد هم بتونم راجب اون موضوع باهاش درد و دل کنم تازه احتمالا اونم نیاز به درد ودل داره آخه این چند وقته خیلی اذیت شده هی ماموریت میگیره از یک طرف هم نگرانه منه که یک وقت گروه دشمن نیاد من رو گروگان بگیره ولی بهش قول دادم مراقب خودم هستم
ا.ت : پس این نمک کجاست هرچی میگردم نیستتتتتت
ا.ت : آها پیداش کردم
نمک رو ریختم توی غذا و مشغول پختن شدم
خب فعلا باید بجوشه تا ۱ ساعت دیگه آماده میشه
ا.ت : ساعت چنده ؟
ا.ت : ساعت ۸:۰۰ تا ساعت ۹ یا ۱۰ دیگه برمیگرده
.
یک ساعت بعد
.
خب آمادس
حالا باید منتظر هارو بمونم
.
نیم ساعت بعد
.
ا.ت : حوصلم سر رفته چرا هارو نمیاددددددد
ولش کن تا اون بیاد برم فیلم آماده کنم اومد با هم ببنیم
رفتم و فیلم مورد علاقه سانزو رو دانلود کردم توی تلویزیون ولی خیلی طول کشید تا دانلود بشه
ساعت ۱۱:۰۰ شده غذا از دهن افتاد برم بزارم دوباره گرم بشه تا غذا گرم بشه خودم هم چند تا دسر که هاروچیو دوست داره درست کنم
رفتم غذا رو گرم کردم و چند تا دسر توت فرنگی و کاراملی درست کردم
ساعت ۱۱:۳۰ شده خیلی خوابم گرفته ولی می خوام با سانزو حرف بزنم پس بیدار میمونم
.
نیم ساعت بعد
.
بالاخره ساعت ۱۲ صدا کلید در اومد
سریع رفتم جلو و خودم در رو باز کردم و با هاروچیو مواجه شدم که خسته و کوفته داره به من نگاه میکنه
ا.ت : سلام خوش اومدی
هاروچیو : سلام
و اومد داخل و در رو بست
ا.ت : برات غذا درست کرد..
ادامه حرفم با حرف سانزو قطع شد
سانزو : فقط خفه شو الان حوصله هیچ چیزی رو ندارم
ا.ت : که اینطور... باشه هرطور راحتی
هارو نشست رو مبل و دستش رو روی سرش گذاشت
ا.ت : گرسنه ات نیست ؟
هاروچیو : نه
ا.ت : باشه....میخوای فیلم ببینیم
هاروچیو : مگه نگفتم خفه شو (با داد )
ا.ت در ذهن : پس امشب هم نمیتونم حرف دلم رو بزنم و با کسی درد و دل کنم
ا.ت بغض اش رو قورت داد و با لبخندی تلخ گفت :
ا.ت : باشه اگر گرسنه ات شد غذا برات آماده کردم برو بخور من هم فعلا میل ندارم میرم بخوابم شب بخیر
هاروچیو : باشه فقط برو بخواب و جلوی چشمم نباش
ا.ت با غم سنگینی از پله ها بالا رفت و رفت توی اتاق خودش روی تخت دراز کشید
ویو سانزو:
اصلا حوصله هیچی رو ندارم فقط میخوام رک دقیقه یک جا بشینم امروز هم بزور اومدم خونه مایکی هی ماموریت جدید بهم میده خیلی خسته شدم
گرسنه ام شده ا.ت گفت غذا پخته برم ببینم چی درست کرده
رفتم توی آشپز خونه و دیدم ا.ت یک میز پر از غذا های خوشمزه چیده وقتی نگاهم افتاد به میز یاد
حرف هام افتادم خیلی باهاش بد صحبت کردم نباید باهاش اون مدلی صحبت می‌کردم دلش رو شکستم باید از دلش در بیارم
رفتم بالا توی اتاق خودم و ا.ت دیدم ا.ت نیست رفتم توی اتاق خودش دیدم تنها یک بالش رو بغل کردن و آروم گریه میکنه
رفتم بغلش کردم و بهش گفتم
هاروچیو : ببخشید ا.ت ببخشید نباید اون طوری باهات حرف میزدم شرمنده من معذرت میخوام این چند وقت توی سر کار خیلی خسته شده بودم ببخشید نباید اونطوری رفتار می‌کردم حالا بیا باهم شام بخوریم
ا.ت : موضوع...این نیست( نقطه ها گریه آن )
سانزو : پس چیشده
ا.ت : پدر مادرم.. فهمیدن با تو ازدواج کردم.... و بهم میگن هر.زه آخه خودشون.... میخوان من با یک پسر دیگه ازدواج کنم
سانزو : نگران نباش عزیزم فقط اسم پسر هرو بهم بگو
ا.ت :میخوای... چیکار کنی ؟
سانزو : فقط اسمش رو بگو
ا.ت : مثلا اسمش رو گفت
سانزو : باشه حالا گریه نکن از این به بعد هم هر حرفی داشتی به خودم بگو باشه حالا بیا باهم بریم شام بخوریم و فیلم ببینیم
ا.ت : با..شه
.
و اون شب ا.ت و سانزو حسابی خوش گذروندن و فردای اون روی سانزو اون پسری که قرار بود با ا.ت ازدواج کنه رو کشت و پدر مادر ا.ت رو تهدید کرد که حق ندارن اون رو از ا.ت جدا کنن مگر اینکه خود ا.ت بخواد
.
پایان •
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تا بعد جانه ♡
دیدگاه ها (۱۴)

سناریو سانزو پارت ۱

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

سناریو سانزو پارت 3

سرنوشت پارت (۱۲)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

سناریو مایکی پارت ۵

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط