(بازی تلخ تکرار)p3
#part_3
کاترین
جالب بود که گذاشت تنها بزنم بیرون،در حالی نبودم که به دلیلش فکر کنم پس با خیال راحت راهی بدونه مقصد رو در پیش گرفتم
قدمای کوچیکی برمیداشتم،بازم داشتم فکر میکردم!
جونهه هنوزم برام گنگ بود،دلیلش چی بود…
کاش حداقل بهم میگفت.
میگفت که چی بشه؟! تا بیشتر فکر کنم راجبشو از خودم بدم بیاد؟
حتی با خودمم رو راست نبودم.
به آسمونی که ابری بود نگاهی انداختمو ناخودآگاه لبخندی رو لبام اومد
دنیای بیرون از اون عمارت واقعا قشنگ بود..خیلی قشنگ
یه گوشه یه پارکی پیدا کردمو رو نیمکته خالی نشستم،هرکس کسیو کنارش داشت،یکی پارتنر یکی دوست یکی با بچههاش،یکی مادر…اما من تک و تنها نشسته بودم رو نیمکت…نه مادری،نه دوستی هیچی،اطرافم خالی از آدمایی بود که الان بهشون احتیاج داشتم
استرسه ناخودآگاهی اومد سراغم،تکون دادن پام و بازی کردن با انگشتای دستمو عرق سرده کف دستام…بی دلیل!
چندتا نفس عمیق کشیدمو چشم رو هم گذاشتم
–حالت خوبه؟
صدای دختری که این سوالو کرد باعث شد چشمامو باز کنم و نگاش کنم
سریع یه بطری آب بالا آورد و جلوی چشمام تکونش داد
–آب میخوری؟اصلا لب نزدم بهش
دستامو آروم بردم سمت بطری و از دستش گرفتم
–ممنونم
سرشو تکون داد و لبخنده مهربونی زد
یکمی از آب خوردم
–الان بهتری؟
–آره..آره خوبم
با لبخنده دندون نمایی گفتم :از اولم چیزیم نبود یهو فقط…
موندم،یهو فقط چی؟!
دختره لبخندی بهم زد و حرفمو ادامه داد
–فقط یکم مظطربی
کاترین
جالب بود که گذاشت تنها بزنم بیرون،در حالی نبودم که به دلیلش فکر کنم پس با خیال راحت راهی بدونه مقصد رو در پیش گرفتم
قدمای کوچیکی برمیداشتم،بازم داشتم فکر میکردم!
جونهه هنوزم برام گنگ بود،دلیلش چی بود…
کاش حداقل بهم میگفت.
میگفت که چی بشه؟! تا بیشتر فکر کنم راجبشو از خودم بدم بیاد؟
حتی با خودمم رو راست نبودم.
به آسمونی که ابری بود نگاهی انداختمو ناخودآگاه لبخندی رو لبام اومد
دنیای بیرون از اون عمارت واقعا قشنگ بود..خیلی قشنگ
یه گوشه یه پارکی پیدا کردمو رو نیمکته خالی نشستم،هرکس کسیو کنارش داشت،یکی پارتنر یکی دوست یکی با بچههاش،یکی مادر…اما من تک و تنها نشسته بودم رو نیمکت…نه مادری،نه دوستی هیچی،اطرافم خالی از آدمایی بود که الان بهشون احتیاج داشتم
استرسه ناخودآگاهی اومد سراغم،تکون دادن پام و بازی کردن با انگشتای دستمو عرق سرده کف دستام…بی دلیل!
چندتا نفس عمیق کشیدمو چشم رو هم گذاشتم
–حالت خوبه؟
صدای دختری که این سوالو کرد باعث شد چشمامو باز کنم و نگاش کنم
سریع یه بطری آب بالا آورد و جلوی چشمام تکونش داد
–آب میخوری؟اصلا لب نزدم بهش
دستامو آروم بردم سمت بطری و از دستش گرفتم
–ممنونم
سرشو تکون داد و لبخنده مهربونی زد
یکمی از آب خوردم
–الان بهتری؟
–آره..آره خوبم
با لبخنده دندون نمایی گفتم :از اولم چیزیم نبود یهو فقط…
موندم،یهو فقط چی؟!
دختره لبخندی بهم زد و حرفمو ادامه داد
–فقط یکم مظطربی
- ۱۴.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط