پارت: 14 (بخش3)
پارت: 14 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
زین نگاهم کرد. میدونستم که فهمیده جا زدم. میدونستم که میبینه چطور دوباره آجرهای دیوارم رو چیدم بالا. اما هیچ فشاری نیاورد. هیچ سوالی نپرسید. فقط سرش رو آروم تکون داد. انگار میفهمید.
یهو یه نفسِ صدادار کشید، از جاش بلند شد و گردنش رو یه تقوند. انگار که از اعترافِ سنگینِ چند دقیقه پیشش پشیمون شده باشه، همون پوزخندِ کج و نیمهکارهی همیشگیش رو نشوند رو لبش. «خب... اینم از جلسهی رواندرمانیِ ورزشکارای افسردهی وست وود! فکر کنم باید ساعتی دویست دلار بابتِ این تراپی ازت بگیرم، ایوانز.»
طعنهاش مثل همیشه نبود. زهر نداشت. فقط یه تلاشِ ناشیانه بود برای اینکه همهچیز رو برگردونه به حالتِ دیفالت.
منم بطری آب رو تو دستم فشار دادم و بلند شدم. پاهام هنوز گزگز میکرد. «تو خواب ببینی یه سنت هم از من به تو برسه، استون. فاکتورش رو بفرست برای بابات.»
خندید. یه خندهی کوتاه و واقعی که صداش تو باد پیچید. «منصفانهست.»
دستهاش رو دوباره کرد تو جیبِ هودیش و شروع کرد به پایین رفتن از پلهها. وقتی رسید رو زمینِ خاکیِ پیست، مکث کرد. بدون اینکه برگرده سمتم گفت: «هی، ایوانز.»
«چیه؟»
«فردا صبح پاهات رسماً فلج میشه. کشش رو فراموش نکن. یخ هم بذار روشون.»
و بعد رفت.
من همونجا، رو همون سکوی سرد و وسطِ اون بادِ پاییزی وایسادم و رفتنش رو تماشا کردم. سایهی بلندش روی چمن کشیده شد و بالاخره تو تاریکیِ راهروی منتهی به رختکن گم شد.
بطریِ آبِ نیمهخالی هنوز تو دستم بود. پلاستیکش حالا گرم شده بود.
یه چیزی عوض شده بود. یه چیزی همونجا، روی اون سکوها، ترک خورده بود.
ما هنوز دشمن بودیم. هنوز از دو تا سیارهی متفاوت بودیم. اما امروز، برای چند دقیقهی کوتاه، ما فقط دو تا نوجوون بودیم که به طرزِ وحشتناکی از خراب کردنِ آیندهمون میترسیدیم.
و این شناختِ مشترک... این همدردیِ پنهان... نمیدونم چطور باید انکارش کنم
**زاویه دید: هیزل*
زین نگاهم کرد. میدونستم که فهمیده جا زدم. میدونستم که میبینه چطور دوباره آجرهای دیوارم رو چیدم بالا. اما هیچ فشاری نیاورد. هیچ سوالی نپرسید. فقط سرش رو آروم تکون داد. انگار میفهمید.
یهو یه نفسِ صدادار کشید، از جاش بلند شد و گردنش رو یه تقوند. انگار که از اعترافِ سنگینِ چند دقیقه پیشش پشیمون شده باشه، همون پوزخندِ کج و نیمهکارهی همیشگیش رو نشوند رو لبش. «خب... اینم از جلسهی رواندرمانیِ ورزشکارای افسردهی وست وود! فکر کنم باید ساعتی دویست دلار بابتِ این تراپی ازت بگیرم، ایوانز.»
طعنهاش مثل همیشه نبود. زهر نداشت. فقط یه تلاشِ ناشیانه بود برای اینکه همهچیز رو برگردونه به حالتِ دیفالت.
منم بطری آب رو تو دستم فشار دادم و بلند شدم. پاهام هنوز گزگز میکرد. «تو خواب ببینی یه سنت هم از من به تو برسه، استون. فاکتورش رو بفرست برای بابات.»
خندید. یه خندهی کوتاه و واقعی که صداش تو باد پیچید. «منصفانهست.»
دستهاش رو دوباره کرد تو جیبِ هودیش و شروع کرد به پایین رفتن از پلهها. وقتی رسید رو زمینِ خاکیِ پیست، مکث کرد. بدون اینکه برگرده سمتم گفت: «هی، ایوانز.»
«چیه؟»
«فردا صبح پاهات رسماً فلج میشه. کشش رو فراموش نکن. یخ هم بذار روشون.»
و بعد رفت.
من همونجا، رو همون سکوی سرد و وسطِ اون بادِ پاییزی وایسادم و رفتنش رو تماشا کردم. سایهی بلندش روی چمن کشیده شد و بالاخره تو تاریکیِ راهروی منتهی به رختکن گم شد.
بطریِ آبِ نیمهخالی هنوز تو دستم بود. پلاستیکش حالا گرم شده بود.
یه چیزی عوض شده بود. یه چیزی همونجا، روی اون سکوها، ترک خورده بود.
ما هنوز دشمن بودیم. هنوز از دو تا سیارهی متفاوت بودیم. اما امروز، برای چند دقیقهی کوتاه، ما فقط دو تا نوجوون بودیم که به طرزِ وحشتناکی از خراب کردنِ آیندهمون میترسیدیم.
و این شناختِ مشترک... این همدردیِ پنهان... نمیدونم چطور باید انکارش کنم
- ۲۴۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط