ادامه سناریو عاشق شدن چویا
♕{پارت ۳}♕
𝑪𝒉𝒖𝒚𝒂:
یک هفته بعد از اعتراف چویا به تو میگذره و بارون نمنم روی آسفالت میخورد و خیابونهای یوکوهاما زیر نور چراغها میدرخشیدن. تو داشتی زیر پلی که صدای ماشینها از بالاش رد میشدن منتظر میموندی، همونجا که همیشه قرار میذاشتید. دستات یخ کرده بود، ولی قبل از اینکه حتی فکر کنی از سرما میلرزی، صدای قدمهای محکم و سریعش رو شنیدی.
➖➖➖➖➖➖
چویا با اون کت بلند و موهای نارنجیِ همیشه نامرتبش از دل تاریکی بیرون اومد.
لبخند کجی زد و زیر لب غر زد:
«ا/ت… چرا بدون من اومدی؟ میخوای مریض شی؟»
بهت نزدیک شد، دستاتو گرفت و بین دستای گرم خودش قفل کرد. لحظهای بدون حرف بهت خیره شد. بارون روی شونههاش میریخت و بخار نفسش جلوی صورتت محو میشد.
«میدونی…» صدای آرومش با اون طنین خستهکنندهی همیشه مغرورش نرم شده بود. «همهی روز داشتم به این لحظه فکر میکردم. به اینکه بیام اینجا و ببینمت.»
➖➖➖➖➖➖
انگشتش رو روی گونهت کشید، اونقدر ظریف که انگار فکر میکرد ممکنه با لمسش بشکنی.
ولی نگاهش؟ نگاهش پر از شدت و احساس بود.
«تو… تنها کسی هستی که وقتی میبینمت، حتی جنگیدن هم از یادم میره.»
یک قدم ازش فاصله گرفتی، نه برای دور شدن… برای اینکه بهتر نگاهش کنی.
چویا مکث کرد، و انگار یک لحظه کنترلش رو از دست داد. دستش رو پشت کمرت گذاشت و کشیدت جلو—جوری که قلبتون تقریباً به هم برخورد کرد.
«ا/ت… بذار فقط امشب… همه چیز رو فراموش کنم. فقط تو و من.»
➖➖➖➖➖➖
بارون شدیدتر شد، ولی کسی اهمیت نمیداد.
لبخندت باعث شد نفسش بند بیاد.
چویا خم شد، پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند و با صدایی گرفته گفت:
«تو… نقطهی آرامش منی.»
𝑪𝒉𝒖𝒚𝒂:
یک هفته بعد از اعتراف چویا به تو میگذره و بارون نمنم روی آسفالت میخورد و خیابونهای یوکوهاما زیر نور چراغها میدرخشیدن. تو داشتی زیر پلی که صدای ماشینها از بالاش رد میشدن منتظر میموندی، همونجا که همیشه قرار میذاشتید. دستات یخ کرده بود، ولی قبل از اینکه حتی فکر کنی از سرما میلرزی، صدای قدمهای محکم و سریعش رو شنیدی.
➖➖➖➖➖➖
چویا با اون کت بلند و موهای نارنجیِ همیشه نامرتبش از دل تاریکی بیرون اومد.
لبخند کجی زد و زیر لب غر زد:
«ا/ت… چرا بدون من اومدی؟ میخوای مریض شی؟»
بهت نزدیک شد، دستاتو گرفت و بین دستای گرم خودش قفل کرد. لحظهای بدون حرف بهت خیره شد. بارون روی شونههاش میریخت و بخار نفسش جلوی صورتت محو میشد.
«میدونی…» صدای آرومش با اون طنین خستهکنندهی همیشه مغرورش نرم شده بود. «همهی روز داشتم به این لحظه فکر میکردم. به اینکه بیام اینجا و ببینمت.»
➖➖➖➖➖➖
انگشتش رو روی گونهت کشید، اونقدر ظریف که انگار فکر میکرد ممکنه با لمسش بشکنی.
ولی نگاهش؟ نگاهش پر از شدت و احساس بود.
«تو… تنها کسی هستی که وقتی میبینمت، حتی جنگیدن هم از یادم میره.»
یک قدم ازش فاصله گرفتی، نه برای دور شدن… برای اینکه بهتر نگاهش کنی.
چویا مکث کرد، و انگار یک لحظه کنترلش رو از دست داد. دستش رو پشت کمرت گذاشت و کشیدت جلو—جوری که قلبتون تقریباً به هم برخورد کرد.
«ا/ت… بذار فقط امشب… همه چیز رو فراموش کنم. فقط تو و من.»
➖➖➖➖➖➖
بارون شدیدتر شد، ولی کسی اهمیت نمیداد.
لبخندت باعث شد نفسش بند بیاد.
چویا خم شد، پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند و با صدایی گرفته گفت:
«تو… نقطهی آرامش منی.»
- ۶.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط