عطر شب های پاریس
پارت 23
هرچه بیشتر میرقصیدند، فاصلهی بینشان کمتر میشد. نگاههایشان در هم قفل بود و انگار تنها زبان مشترکشان، همین رقص بیکلام بود. جونگ کوک، با همان آرامش و وقار خاصش، به آرامی به ا/ت نزدیکتر شد. نفسهایشان با هم درآمیخت. ا/ت حس کرد گونههایش از هیجان گل انداخته است.
و سپس، در اوج موسیقی، در میانهی چرخش، جونگ کوک به آرامی صورتش را جلو آورد. لبهایشان به هم رسید. بوسهای نرم، گرم و عمیق. این بوسه، چیزی فراتر از یک تماس لب بود. طعمی از شیرینی اشتیاق، حس آشنایی رؤیاها، و وعدهی آیندهای روشن را داشت. انگار که تمام احساسات سرکوبشدهی سالها، در این لحظه فوران کرده بود. لبهایشان با لطافت به هم فشار داده میشدند، گویی که همدیگر را میشناختند و در آغوش میگرفتند. این بوسه، هم شروعی بود و هم ادامهی داستانی که از پیش نوشته شده بود.
مهمانی با تمام هیاهو و خاطرات شیرینش به پایان رسیده بود. نورهای پاریس از پنجرهی ماشین جونگ کوک، خیابانها را نقاشی میکردند و سکوت دلنشینی بینشان حکمفرما بود. در طول مسیر، دست راست جونگ کوک، گهگاه با نرمی، ران ا/ت را نوازش میداد؛ لمسهایی کوتاه اما پر از معنی که شعلهی درونی ا/ت را بیشتر میکرد. ا/ت با کمی تردید، اما قلبی که بیتابانه به سمت جونگ کوک کشیده میشد، دعوت او را پذیرفته بود.
وقتی به عمارت باشکوه جونگ کوک رسیدند، هوای پاریس خنکتر به نظر میرسید، اما گرمای وجود جونگ کوک، تمام وجود ا/ت را فرا گرفته بود. جونگ کوک با آغوشی باز، او را به داخل خانه هدایت کرد و سپس اتاقی را نشان داد که به نظر میرسید برای راحتی ا/ت آماده شده است. همانطور که ا/ت قصد داشت قدم به درون اتاق بگذارد، جونگ کوک به آرامی دستش را گرفت.
ادامه دارد......
هرچه بیشتر میرقصیدند، فاصلهی بینشان کمتر میشد. نگاههایشان در هم قفل بود و انگار تنها زبان مشترکشان، همین رقص بیکلام بود. جونگ کوک، با همان آرامش و وقار خاصش، به آرامی به ا/ت نزدیکتر شد. نفسهایشان با هم درآمیخت. ا/ت حس کرد گونههایش از هیجان گل انداخته است.
و سپس، در اوج موسیقی، در میانهی چرخش، جونگ کوک به آرامی صورتش را جلو آورد. لبهایشان به هم رسید. بوسهای نرم، گرم و عمیق. این بوسه، چیزی فراتر از یک تماس لب بود. طعمی از شیرینی اشتیاق، حس آشنایی رؤیاها، و وعدهی آیندهای روشن را داشت. انگار که تمام احساسات سرکوبشدهی سالها، در این لحظه فوران کرده بود. لبهایشان با لطافت به هم فشار داده میشدند، گویی که همدیگر را میشناختند و در آغوش میگرفتند. این بوسه، هم شروعی بود و هم ادامهی داستانی که از پیش نوشته شده بود.
مهمانی با تمام هیاهو و خاطرات شیرینش به پایان رسیده بود. نورهای پاریس از پنجرهی ماشین جونگ کوک، خیابانها را نقاشی میکردند و سکوت دلنشینی بینشان حکمفرما بود. در طول مسیر، دست راست جونگ کوک، گهگاه با نرمی، ران ا/ت را نوازش میداد؛ لمسهایی کوتاه اما پر از معنی که شعلهی درونی ا/ت را بیشتر میکرد. ا/ت با کمی تردید، اما قلبی که بیتابانه به سمت جونگ کوک کشیده میشد، دعوت او را پذیرفته بود.
وقتی به عمارت باشکوه جونگ کوک رسیدند، هوای پاریس خنکتر به نظر میرسید، اما گرمای وجود جونگ کوک، تمام وجود ا/ت را فرا گرفته بود. جونگ کوک با آغوشی باز، او را به داخل خانه هدایت کرد و سپس اتاقی را نشان داد که به نظر میرسید برای راحتی ا/ت آماده شده است. همانطور که ا/ت قصد داشت قدم به درون اتاق بگذارد، جونگ کوک به آرامی دستش را گرفت.
ادامه دارد......
- ۱۰.۸k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط