... ص•۳•...
... ص•۳•...
اه همین رو کم داشتم...
سرم داشت منفجر میشد....
تولی نکشید که آتشنشانی و آمبولانس از راه رسیدن...
به طرز عجیبی همه قایق هایی که من چند دقیقه بیش کنارشان ایستاده بودم داشتند در آتش می سوختند و بسختی میشد خاموش شان کرد..
آتش سرخ از میان طوفان و باران سیل آسا زبانه میکشید...
طوفان از خشم و قدرت فریاد میزد...
و من بی شک و با اطمینان می توانم زیر این طراحی متضاد را به نام
«جنگ خونین طبیعت» امضاء کنم..
دلم میخواست بنشینم و لذت ببرم
ولی از سرما بدنم میلرزید و هجوم مردم نیز منظره زیبایم را خراب کرده بود...
قبل از اینکه کسی من را ببیند از جمعیت اندک فرار کردم...
با کلافگی و سردر بی هدف به راه افتادم و بی اختیار خود را کنا خانه ام یافتم...
داخل رفتم و روی تختم بیهوش شدم.
........
........
بین آسمان و زمین معلق بودم که به یاد حرف های اخر برادرم «وِرسیوس» افتادم...
▪️اولین و تنها قانون واجبی که همیشه و همیشه همراهت تنهایه ....
«اصلا و به هیچ وجه در حضور هیچ انسانی حاضر نشو...»
.......
«آرسیوس»
ـــ پوزخندی روی لبم نشست... از کیه که تو برای من محدوده عمل مشخص میکنی داداش کوچیکه...
بال های سیاه رنگم رو بستم و لحظه ای وجودم را آرام کردم و به آشوبی که من باعثش شدم خیره ماندم....
برای خودم شاه کای خلق کرده بودم...
به بالا نگاه کردم....
طوفانی که من از آن بر زمین فرود آمدم بدوم، در آسمان سرگردان بود...
و من در میان انبوهی از درختان جنگلی تاریک، تنها نبودم.... هزاران هزار شبح و شیطان به حضر من امده بودند تا از ارباب عزیز شان استقبال کنند....
در پس تک تک درختان جنگل پر از سایه خبیث و اجنه و خناس های سرخ بود...
جنگل غرق در طوفان بود من تنها ناظر بر حقیقت این لحظه بودم....
و تنها کسی که شنونده زوزه ها ضجه های وحشیانه انها خواهد بود...
هزاران چشم سرخ درمیان انبوه شاخه های درختان در انتظار اولین ماموریت خود منتظر اشاره ای از من بودند...
اولین ماموریت شان آشوبی کوتاه ولی مخرب بود....
این هم یکی از مراحل ماموریت من در این دنیا ست... ولی در اصل جشن آمدن من در میان شیاطین زمینی خواهد بود..
ماموریتی به برنامه ریزی بزرگان که به وسیله برادرم به دست من رسیده بود...
و من مثل همیشه از آن سرپیچی خواهم کرد...
لبخندی بر لبانم ظاهر شد که بر زد خاسته حضار سایه گرد جنگل بود...
تا نیتم را فهمیدن که به معنای لغو جشن شان بود...
فریاد و جیغ اعتراض جنگل را در هم کوبید...
خشمی از نافرمانی شانس وجودم را پر کرد و بال های سیاهم نمایان شد و در یک حرکت از زمین فاصله گرفتم...
همه حیرت کردن و از ترس زمزمه و وزوز میکردند...
صد ها تن از وراجان شان را با اشاره دستی تکه تکه کردم...
چرخی در آسمان زدم و با چشمان تهدید به هر یک نگاهی انداختم...
تاکنون مکانی را ندید بدم که از چند هزار آشوب گر پر شده باشد ولی در عین حال چنین غرق در سکوت باشند....
تا اجازه رفت را ساده کردم به ثانیه نکشید که جنگل از وجودشان خالی شد...
یعنی من به این اندازه برایشان ترسناک بودم...
آه افسوسی از حقارت بی ارزشی همراهانم کشیدم و لحظه ای هر چند کوتاه را از نبودشان لذت بردم...
اه همین رو کم داشتم...
سرم داشت منفجر میشد....
تولی نکشید که آتشنشانی و آمبولانس از راه رسیدن...
به طرز عجیبی همه قایق هایی که من چند دقیقه بیش کنارشان ایستاده بودم داشتند در آتش می سوختند و بسختی میشد خاموش شان کرد..
آتش سرخ از میان طوفان و باران سیل آسا زبانه میکشید...
طوفان از خشم و قدرت فریاد میزد...
و من بی شک و با اطمینان می توانم زیر این طراحی متضاد را به نام
«جنگ خونین طبیعت» امضاء کنم..
دلم میخواست بنشینم و لذت ببرم
ولی از سرما بدنم میلرزید و هجوم مردم نیز منظره زیبایم را خراب کرده بود...
قبل از اینکه کسی من را ببیند از جمعیت اندک فرار کردم...
با کلافگی و سردر بی هدف به راه افتادم و بی اختیار خود را کنا خانه ام یافتم...
داخل رفتم و روی تختم بیهوش شدم.
........
........
بین آسمان و زمین معلق بودم که به یاد حرف های اخر برادرم «وِرسیوس» افتادم...
▪️اولین و تنها قانون واجبی که همیشه و همیشه همراهت تنهایه ....
«اصلا و به هیچ وجه در حضور هیچ انسانی حاضر نشو...»
.......
«آرسیوس»
ـــ پوزخندی روی لبم نشست... از کیه که تو برای من محدوده عمل مشخص میکنی داداش کوچیکه...
بال های سیاه رنگم رو بستم و لحظه ای وجودم را آرام کردم و به آشوبی که من باعثش شدم خیره ماندم....
برای خودم شاه کای خلق کرده بودم...
به بالا نگاه کردم....
طوفانی که من از آن بر زمین فرود آمدم بدوم، در آسمان سرگردان بود...
و من در میان انبوهی از درختان جنگلی تاریک، تنها نبودم.... هزاران هزار شبح و شیطان به حضر من امده بودند تا از ارباب عزیز شان استقبال کنند....
در پس تک تک درختان جنگل پر از سایه خبیث و اجنه و خناس های سرخ بود...
جنگل غرق در طوفان بود من تنها ناظر بر حقیقت این لحظه بودم....
و تنها کسی که شنونده زوزه ها ضجه های وحشیانه انها خواهد بود...
هزاران چشم سرخ درمیان انبوه شاخه های درختان در انتظار اولین ماموریت خود منتظر اشاره ای از من بودند...
اولین ماموریت شان آشوبی کوتاه ولی مخرب بود....
این هم یکی از مراحل ماموریت من در این دنیا ست... ولی در اصل جشن آمدن من در میان شیاطین زمینی خواهد بود..
ماموریتی به برنامه ریزی بزرگان که به وسیله برادرم به دست من رسیده بود...
و من مثل همیشه از آن سرپیچی خواهم کرد...
لبخندی بر لبانم ظاهر شد که بر زد خاسته حضار سایه گرد جنگل بود...
تا نیتم را فهمیدن که به معنای لغو جشن شان بود...
فریاد و جیغ اعتراض جنگل را در هم کوبید...
خشمی از نافرمانی شانس وجودم را پر کرد و بال های سیاهم نمایان شد و در یک حرکت از زمین فاصله گرفتم...
همه حیرت کردن و از ترس زمزمه و وزوز میکردند...
صد ها تن از وراجان شان را با اشاره دستی تکه تکه کردم...
چرخی در آسمان زدم و با چشمان تهدید به هر یک نگاهی انداختم...
تاکنون مکانی را ندید بدم که از چند هزار آشوب گر پر شده باشد ولی در عین حال چنین غرق در سکوت باشند....
تا اجازه رفت را ساده کردم به ثانیه نکشید که جنگل از وجودشان خالی شد...
یعنی من به این اندازه برایشان ترسناک بودم...
آه افسوسی از حقارت بی ارزشی همراهانم کشیدم و لحظه ای هر چند کوتاه را از نبودشان لذت بردم...
- ۵.۳k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط