when silence became a scream p9
جوپ ناگهان از جایش بلند شد و دورِ میز چرخید. «برای من اهمیتی نداره حقیقت چیه. برای من، تصویری که ازت ساخته میشه مهمه. اگه میخوای اینجا بمونی، باید یاد بگیری چطور زیرِ فشارِ این نگاهها، مثل یک ستارهی بینقصِ مصنوعی، لبخند بزنی.»
یونا حس کرد چیزی در گلویش منجمد شده است. «من… من عروسک نیستم.»
جوپ به او نزدیک شد. بوی عطرِ تندش، یونا را خفه میکرد. «تو چیزی هستی که من تعیین کنم.»
بنگچان ناگهان از کنار پنجره فاصله گرفت. «قربان، یونا تازه کارآموزه. فشارِ شایعات برای شروع خیلی زیاده.»
جوپ نگاهی سرد به بنگچان انداخت. «لیدر بودن یعنی مدیریتِ اعضا، نه دفاع از کارآموزهایی که هنوز حتی یک نت هم درست نخوندن.» او دوباره به یونا نگاه کرد. «از فردا، تمریناتت با استری کیدز شروع میشه. اگر کوچکترین اشتباهی ببینم…» جوپ مکث کرد و یونا لرزشی خفیف در دستانش حس کرد. «…خودم شخصاً بهت یاد میدم چطور در کمپانی من رفتار کنی.»
وقتی یونا از دفتر بیرون آمد، بنگچان چند قدم عقبتر بود. یونا متوقف نشد، فقط با سرعت به سمت سالن تمرین رفت. او میدانست چشمانِ اعضا در راهرو او را تعقیب میکنند.آنها در سالن اصلی جمع بودند. وقتی یونا وارد شد، صحبتها قطع شد. لینو اولین کسی بود که نگاهش را به یونا دوخت. نگاهی که در آن هیچچیز نبود—نه کنجکاوی، نه خوشآمدگویی. فقط یک سردیِ محض.چانگبین که مشغول گرم کردن بود، پوزخندی زد. «خب، بالاخره اومدی.»
یونا به سمت گوشهی سالن رفت و وسایلش را گذاشت. هیچکس نزدیکش نیامد. او برای اولین بار در زندگیاش، سنگینیِ نگاهِ تنفرآمیز را از طرفِ کسانی که تا چند روز پیش بتهایش بودند، حس کرد. این دردناکتر از هر ضربهای بود که در گذشته خورده بود.بنگچان وارد شد. او سعی کرد جو را عوض کند. «خب بچهها، شروع کنیم. یونا، ما داریم روی رقصِ جدید کار میکنیم. میخوای با ما هماهنگ بشی؟»
یونا بلند شد. «بله.»موسیقی با بیسِ سنگین شروع شد. یونا واردِ دایرهی اعضا شد. در نگاه اول، آنها فکر میکردند او در رقص ضعیف است، اما به محض اینکه ضربآهنگ شروع شد، یونا مثل یک سایه تغییر کرد. حرکاتش آنقدر دقیق و با استقامت بود که حتی هیونجین ناخودآگاه سرعتش را با او تنظیم کرد.اما مشکل، اعضا نبودند. مشکل، فشاری بود که از بیرون میآمد.در میانهی تمرین، درِ سالن باز شد. یکی از دستیارانِ جوپ با چهرهای برافروخته وارد شد. «پارک یونا! بیا بیرون.»یونا با تعجب ایستاد. بنگچان بلافاصله جلو آمد. «مشکلی پیش اومده؟»
یونا حس کرد چیزی در گلویش منجمد شده است. «من… من عروسک نیستم.»
جوپ به او نزدیک شد. بوی عطرِ تندش، یونا را خفه میکرد. «تو چیزی هستی که من تعیین کنم.»
بنگچان ناگهان از کنار پنجره فاصله گرفت. «قربان، یونا تازه کارآموزه. فشارِ شایعات برای شروع خیلی زیاده.»
جوپ نگاهی سرد به بنگچان انداخت. «لیدر بودن یعنی مدیریتِ اعضا، نه دفاع از کارآموزهایی که هنوز حتی یک نت هم درست نخوندن.» او دوباره به یونا نگاه کرد. «از فردا، تمریناتت با استری کیدز شروع میشه. اگر کوچکترین اشتباهی ببینم…» جوپ مکث کرد و یونا لرزشی خفیف در دستانش حس کرد. «…خودم شخصاً بهت یاد میدم چطور در کمپانی من رفتار کنی.»
وقتی یونا از دفتر بیرون آمد، بنگچان چند قدم عقبتر بود. یونا متوقف نشد، فقط با سرعت به سمت سالن تمرین رفت. او میدانست چشمانِ اعضا در راهرو او را تعقیب میکنند.آنها در سالن اصلی جمع بودند. وقتی یونا وارد شد، صحبتها قطع شد. لینو اولین کسی بود که نگاهش را به یونا دوخت. نگاهی که در آن هیچچیز نبود—نه کنجکاوی، نه خوشآمدگویی. فقط یک سردیِ محض.چانگبین که مشغول گرم کردن بود، پوزخندی زد. «خب، بالاخره اومدی.»
یونا به سمت گوشهی سالن رفت و وسایلش را گذاشت. هیچکس نزدیکش نیامد. او برای اولین بار در زندگیاش، سنگینیِ نگاهِ تنفرآمیز را از طرفِ کسانی که تا چند روز پیش بتهایش بودند، حس کرد. این دردناکتر از هر ضربهای بود که در گذشته خورده بود.بنگچان وارد شد. او سعی کرد جو را عوض کند. «خب بچهها، شروع کنیم. یونا، ما داریم روی رقصِ جدید کار میکنیم. میخوای با ما هماهنگ بشی؟»
یونا بلند شد. «بله.»موسیقی با بیسِ سنگین شروع شد. یونا واردِ دایرهی اعضا شد. در نگاه اول، آنها فکر میکردند او در رقص ضعیف است، اما به محض اینکه ضربآهنگ شروع شد، یونا مثل یک سایه تغییر کرد. حرکاتش آنقدر دقیق و با استقامت بود که حتی هیونجین ناخودآگاه سرعتش را با او تنظیم کرد.اما مشکل، اعضا نبودند. مشکل، فشاری بود که از بیرون میآمد.در میانهی تمرین، درِ سالن باز شد. یکی از دستیارانِ جوپ با چهرهای برافروخته وارد شد. «پارک یونا! بیا بیرون.»یونا با تعجب ایستاد. بنگچان بلافاصله جلو آمد. «مشکلی پیش اومده؟»
- ۲.۳k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط