{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Rival’s Embrace🍂✨️

The Rival’s Embrace🍂✨️
Part⁷


صبح روز بعد، هنوز کافئین کامل نرسیده بود به مغزم، که جیمین پشت در کلاس با مشت به بازوم زد.

جیمین: "هی. آماده‌ای؟"
ا/ت: "برای چی؟"
جیمین چشم‌هاش رو گرد کرد: "برای عملیات نزدیک‌سازی عاشقان خاموش!"

به‌زور نخندیدم.
جونگ‌کوک چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود. دست‌ها توی جیب، نگاهش روی زمین… و به شکل غیرمعمولی عصبی.

ا/ت: "جونگ‌کوک… هنوز مطمئنی می‌خوای این کارو انجام بدی؟"
جونگ‌کوک حتی نگاه نکرد.
جونگ‌کوک: "نه."
جیمین: "عالیه! چون وقتشه."

ما سه تا مثل مأمورهای مخفی وارد کلاس شدیم.
یونا، دقیقاً وسط ردیف دوم، نشسته بود و داشت با خودکارش بازی می‌کرد.
چهره‌ش خسته بود. انگار دیشب زیاد فکر کرده بود.

من آهسته گفتم: "اینه لحظه‌ت. برو."

جونگ‌کوک قدم برداشت…
یک قدم…
دو قدم…
سه قدم…

و درست جلوی یونا، یهو وایستاد.
همون‌جا قفل کرد.
مثل سیستم هنگ کرده.

یونا سرش رو بالا آورد.
نگاهشون قفل شد.
هیچ‌کدوم حرف نزدند.

پنج ثانیه.
ده ثانیه.
پونزده ثانیه.

جیمین زیر لب گفت: "یعنی ما باید اینا رو هل بدیم یا خودشون حرکت می‌کنن؟"

من از حرص پوف کردم.
رفتم جلو، آروم به جونگ‌کوک گفتم: "چیزی بگو. هرچیزی. همین الان."

جونگ‌کوک لباش رو باز کرد…
و گفت:

"خودکارت داره می‌افته."

یونا: "… چی؟"

جونگ‌کوک با جدیت به خودکار توی دستش اشاره کرد.
درحالی‌که کاملاً محکم توی دست یونا بود و اصلاً قرار نبود بیفته.

من با دست به پیشونیم زدم.
جیمین زیرلب خندید: "احسنت قهرمان."

یونا، گیج اما مهربون، گفت: "مرسی… فکر نکنم…؟"

جونگ‌کوک که دید خراب کرد، سریع به صندلی ردیف سوم عقب‌نشینی کرد و نشست.
گوش‌هاش سرخ شده بود.

من و جیمین کنار هم روی صندلی نشستیم.
جیمین آهسته گفت:

"اگه بخوایم با این سرعت پیش بریم، تا سال آینده هم بهم نمی‌رسن."

ا/ت: "نذار ناامید بشه. اولین باره تلاش می‌کنه."

ولی راستش… یه نقشه‌ی بهتر لازم بود.
نه… یه نقشه‌ی *بزرگ‌تر*.

وقتی کلاس تموم شد، یونا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد.
جونگ‌کوک نگاهش می‌کرد اما جرأت نزدیک شدن نداشت.

من آروم گفتم:
"وقت مرحله‌ی دومه."

جیمین لبخند شیطانی زد:
"دقیقاً همینی که می‌خواستم بشنوم."

ما حرکت کردیم.
نقشه واضح بود:

**باید اونا رو مجبور کنیم تنها بمونن.**

جیمین رفت سمت یونا.
ا/ت رفتم سمت جونگ‌کوک.

هم‌زمان.

جیمین: "یوناااا، امروز وقت داری با هم بریم سالن تمرین؟"
یونا: "آره—"
ا/ت: "جونگ‌کوک، می‌تونی بیای یه لحظه بیرون؟ یه چیز ضروریه."
جونگ‌کوک: "چی شده؟"
ا/ت: "تو فقط بیا."

وقتی همه‌مون بیرون بودیم، جیمین با مهارت تمام گفت:
"ببین… من نمی‌تونم today بیام سالن. تلفنم داره زنگ می‌خوره!"
درحالی‌که کاملاً *زنگ نمی‌خورد*.
خیلی بد بازی می‌کرد.
افتضاح.

یونا: "اِه؟"
جیمین: "آره… یه مشکل خانوادگی… باید برم."
سپس یونا رو رو به روی جونگ‌کوک رها کرد و فرار کرد.

و من هم عقب رفتم—مثل اینکه واقعاً کار دارم.
اما…

همه‌چیز خیلی خوب داشت می‌رفت که—

دَرِ سالن ناگهان باز شد و یک گروه رقص وسط حرفشون وارد شد.

سالن… پر شد.
شلوغ.
پر سر و صدا.
شلوغ‌ای که هیچ مکالمه‌ی رمانتیکی داخلش شکل نمی‌گرفت.

جونگ‌کوک آه گفته‌نگفته، دست‌ها داخل جیب:
"فکر کنم… اینم خراب شد."

یونا نگاهش کرد.
برای اولین بار… بی‌واسطه، بدون نقش بازی کردن، بدون سوءتفاهم.

یونا: "می‌خوای… بریم بیرون از سالن؟ فقط قدم بزنیم؟"

جونگ‌کوک سرش رو سریع بالا آورد.
چشم‌هاش برق خیلی ظریفی زد—همون برقی که من و جیمین هفته‌ها منتظرش بودیم.

جونگ‌کوک: "آره. می‌خوام."

و وقتی هر دو بیرون رفتند…

من و جیمین پشت ستون قایم شده بودیم و نگاه می‌کردیم.
جیمین زمزمه کرد:
"فکر کنم… عملیات عشق‌بازی شماره‌ی یک موفق بود."

من لبخند زدم.
"این فقط شروعشه."

و واقعاً… فقط شروع بود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁸هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁹صبحِ روز بعد، آفتاب حضورش رو با ل...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁶برای چند لحظه‌ای طولانی، فقط صدای...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁵احساس کردم قلبم داره تند می‌زنه. ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط