{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p20

بنگچان نیم‌نگاهی به پنجره انداخت. هوای خنکِ عصرگاهی، خشمِ درونی‌اش را نسبت به کسی که یونا را ترسانده بود، کمی کاهش داد. «می‌خوای از اینجا بریم بیرون؟»یونا با تردید به او نگاه کرد. برای اولین بار، آن نگاهِ پر از ترسش به بنگچان، جای خود را به یک حسِ مبهم از اعتمادِ ناچاری داده بود. او به آرامی سرش را به نشانه مثبت تکان داد.آن‌ها از عمارت خارج شدند. هوای جنگل، مرطوب و معطر از بوی کاج بود. بنگچان با قدم‌های بلند راه می‌رفت و یونا کمی عقب‌تر، با پاهای ضعیفش سعی می‌کرد پابه‌پای او بیاید. بنگچان یک‌جا ایستاد، برگشت و بدون اینکه منتظر اجازه باشد، یونا را با یک حرکتِ ماهرانه روی کولش گرفت.یونا کمی تکان خورد: «چیکار می‌کنی؟ بذارم زمین!»بنگچان با لحنی که هیچ جای بحثی نداشت، گفت: «ساکت باش کوچولو. اگه پیاده بیای تا شب هم نمیتونیم به خونه برگردیم. فقط آروم بگیر.»یونا سرش را روی شانه‌های پهن و محکمِ بنگچان گذاشت. گرمای بدنِ او، در میانِ خنکای جنگل، آرامش‌بخش بود. یونا که از صبح به خاطرِ اضطرابِ شدید، انرژی‌اش تخلیه شده بود، پلک‌هایش سنگین شد. صدایِ برخوردِ کفش های بنگچان با برگ‌های خشک، مثل یک لالاییِ ناخوشایند اما کارساز بود. چند دقیقه بعد، یونا در خوابی عمیق فرو رفت.وقتی به حیاطِ عمارت رسیدند، ماشینِ مینهو پارک شده بود. مینهو به محض دیدنِ آن‌ها، با چشمانی که از نگرانی و شوک گشاد شده بود، از پله‌های عمارت پایین دوید. وقتی دید یونا بی‌حال روی کولِ بنگچان خوابیده، صورتش برای لحظه‌ای سیاه شد، اما وقتی فهمید یونا آرام است، نفسی عمیق کشید.مینهو به سمت آن‌ها آمد و یونا را با احتیاط از روی کولِ بنگچان گرفت. وزنِ یونا برای مینهو هیچ بود؛ او را طوری در آغوش گرفت که انگار شکننده‌ترین چینیِ دنیاست.مینهو زیر لب به بنگچان گفت: «ممنونم… نمی‌دونم تو جنگل چیکار کردی، ولی… ممنون که مراقبش بودی.»بنگچان فقط سری تکان داد و به یونا خیره ماند. مینهو یونا را به اتاقش برد، او را زیر پتو گذاشت و با دلسوزیِ تمام، موهایش را از روی صورتش کنار زد.نیم ساعت بعد، مینهو در حالی که یقه‌ی پیراهنش را باز کرده بود، به اتاق نشیمن برگشت. بنگچان کنارِ شومینه ایستاده بود.مینهو پرسید: «چی شد که اون بیرون بودید؟»بنگچان بدون مقدمه گوشی یونا را روی میز گذاشت: «یه شماره ناشناس. چیزایی رو گفت که فقط کسی که از گذشته‌ی یونا خبر داره می‌تونه بدونه. یه چیزایی در مورد اتاق زیرشیرونی عمو و زنعمو گفت… قطعش کردم.»
دیدگاه ها (۰)

p19

p18

p15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط