شروع رمان: "شرابی از جنس نفرت"

یه توضیح کوچیک برا کسایی که نمیشنانسشون:
اوسامو دازای: 22ساله، شغل قبلیش مافیا بود و به خاطر حرفای اخر صمیمی ترین دوستش به مافیا خیانت کرد و از اونجا بیرون اومد و ادم خوبی شد و الان عضو اژانس کاراگاهی مصلح هستش. موهبت: خنثی سازی

ناکاهارا چویا: 22ساله، شغل فعلی اون مافیا هستش و قوی ترین رزمی کار مافیای بندره ولی قبلا تو گروه کوچیکی به اسم گوسفند کار میکرد، البته تمام اعضا نوجون بودن و چویا به نام شاه گوسفند شناخته میشه. موهبت: کنترل جاذبه


موری اوگای: رییس بزرگترین و قوی ترین و ترسناکترین باند مافیای ژاپن. اون قبلا دکتر مافیای بندر بود ولی وقتی رییس صابق مریض شد موری اون رو کشت و اون قتل رو به صورتی صحنه سازی مرد که انگار بخواطر بیماری مرده و اخرین حرفاش این بود که "موری اوگای جانشنین من بعد مرگمه"و تنها شاهد این قضیه دازای بود.

چندتا از افراد پر تکرار تو سناریو از اژانس کاراگاهی: یوسانو، رانپو، کنیکیدا، اتسوشی، کنجی

چندتا از افراد پر تکرار از مافیای بندر: تاچیهارا، اکوتاگاوا، گین، هیگوجی.
_____
نام رمان: شرابی آغشته به خون
-پارت یک

ویو دازای:
مثل همیشه داشتم زیر لب یه شعر میخوندم و سمت اژانس میرفتم...
وقتی رسیدم از رو عادت همیشگی اول سمت کنیکیدا رفتم ولی، چشماش... دیگه اون کنیکیدای غرغرو نبود، سرد بود.
تا منو دید ساکت شد. راستش همه ساکت شدن و با نفرت نگاهم میکردن.
تعجب کردم و پرسیدم:
«چی شده؟چرا همه‌ شما اینجوری نگاهم میکنین؟»
که یهو... رییس اومد و با عصبانیت گفت:
«دازای!اینجا چه غلطی میکنی؟گمشو برو با همون سازمانی که براش جاسوسی میکنی!»
یهو کنیکیدا ادامه داد:
«از همون اول هم مشخص بود تو فقط جاسوس مافیای بندر هستی!چرا همه یه اسرار اژانس رو به تو گفتیم که بزاری کف دست اونا؟»
شوکه شدم... من کاری نکرده بودم ولی... اخه اینا چرا اینکارو میکنن؟
تا اومدم حرفی بزنم یوسانو و رانپو همزمان با داد گفتن:
«گمشو دازای!همین الان!»
ناخواسته یه قدم عقب رفتم... تاحالا ندیدم اونا ازم اینقدر عصبی بشن... دیگه نمیتونستم حرفی بزنم و فقط خیلی اروم از در بیرون رفتم ولی فهمیدم همین سکوتم باعث شد بیشتر بهم شک کنن که واقعا جاسوسم... ولی من اینکارو نکردم.
اروم سمن پارکی رفتم که همیشه میرفتم، نمیدونستم چیکار باید بکنم پس رو یه نیمکت نشستم و گوشیم رو دراوردم و به چویا پیام دادم:«سلام،هی میگم چویا هستی؟دلم میخواد ببینمت...اینبار شوخی درکار نیست...»
واقعا هم امیدی به قبول کردن درخواستم توسط چویا نداشتم ولی به نظـ...(صدای دینگ جواب پیام)
پیام چویا:«واقعا چطوری روت میشه بعد اینکه بهمون خیانت کردی و نقطه ضعف های مافیا رو به اژانس گفتی بهم پیام بدی و بگی میخوام ببینمت؟»
چی؟ حتی چویا هم همینطور؟
جواب دادم:«چی داری میگی چویا؟من همچین کاری نکردم!»
چویا:«مثل همیشه به جای خون تو رگات دروغ درجریانه...حتی کاری که کردی رو هم گردن نمیگیری،عوضی تر از تو، تو عمرم ندیدم...دیگه بهم پیام نده»
و با یه جمله کاری کرد هیچ جواب نتونم بهش بدم... حتی اگه میتونستم چویا به من اعتماد نداره که حرفمو باور کنه.
اگه مدیر اجرایی میدونه حتما رییس هم میدونه... پس حتی مافیای بندر هم تردم کرد؟
اما من هیچکاری نکردم... کی اینارو بهشون گفته و باعث این اتفاق شده؟ اخه چی بهش میرسه؟
____
پایان پارت یک...
چطوره؟
دیدگاه ها (۱۸)

یک سگ زیادی ولگرد

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان ح...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

با من بمان *بعد از پیدا کردن رانپو و جمع و جور کردن خودشون ر...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

"تجزیه و تحلیل گذشته شخصیت ها"پارت سهشخصیت: موری اوگایولی مو...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط