پرنسس من ۴

ا/ت : « ولم کن هر=زه ی عوضی آشغال مرتیکه ی.....






جونگ‌کوک ناگهان ایستاد. سکوتی که برقرار شد، از تمام







فریادهای قبلی‌اش ترسناک‌تر بود. او به آرامی به سمت







ا/ت چرخید. رگ‌های دستش که مچ ا/ت رو چنگ زده بود،







کاملاً برجسته شده بود. خشم در چشمانش به یک سردیِ






مطلق تبدیل شده بود؛ از آن نوع سردی که قبل از طوفانِ




می‌آید.






او با یک حرکت سریع و بی‌رحمانه، ا/ت رو به سمت دیوار






راهرو کوبید و دستانش رو دو طرف سر او به دیوار کوبید






تا راه فراری نداشته باشه. صورتش رو جلو آورد، آنقدر






نزدیک که گرمای نفس‌های عصبی‌اش به پوست ا/ت




می‌خورد.




جونگ کوک : «دهنت رو ببند...»





او این کلمات رو نه با فریاد، بلکه با صدایی بسیار بم و





لرزان از خشم گفت.






«انگار یادت رفته کی هستی و من کی‌ام. تو فقط یه






برده‌ای که با پول خریده شدی. فکر کردی این کلمات به






من آسیب می‌زنه؟ نه... این‌ها فقط باعث می‌شه من از







زجر دادن تو لذت بیشتری ببرم. تو با هر کلمه‌ای که از اون






دهنِ بی‌چاک و دهنت بیرون می‌آد، داری حکم شکن٫جه‌ی







خودت رو امضا می‌کنی.»





او دستش رو بالا آورد و با انگشت شستش، لب پایین




ا/ت رو با فشارِ دردناکی لمس کرد:



«حیفِ این صورت که قراره به خاطر زبونِ تلخش، رنگِ




آرامش رو نبینه. حالا که انقدر دوست داری به من توهین




کنی، منم بهت نشون می‌دم که یه "آشغال" واقعی چطوری



با اموالش رفتار می‌کنه.»



او ناگهان ا/ت رو از روی زمین بلند کرد و روی شونه‌اش




انداخت، بدون اینکه به ضربه‌های مشت یا دست‌وپا



زدن‌های او اهمیتی بده.



جونگ کوک : «امشب خبری از خوابیدن نیست. می‌برمت




به انبارِ غله. اونجا انقدر کار برای انجام دادن هست که




وقتی صبح شد، حتی نایِ باز کردنِ دهنت رو هم نداشته



باشی، چه برسه به فحش دادن!



جونگ‌کوک با بی‌رحمی تمام ا/ت رو به سمت انبار می‌بره.



ا/ت :« ولم کن اشغالل »




جونگ‌کوک که انگار دیگر هیچ بویی از انسانیت نبرده بود،



با شنیدن دوباره‌ی این کلمه، پوزخندی عصبی زد. او بدون



اینکه ذره‌ای از سرعت قدم‌هایش کم کند، با دست دیگرش



پاهای ا/ت را محکم‌تر گرفت تا مانع از دست‌وپا زدن‌های



او شود.



وقتی به درِ سنگین و چوبی انبار رسید، با لگد در را باز کرد.



بوی کاه خشک و خاک فضای سنگین انبار را پر کرده بود.




او ا/ت را با بی‌رحمی تمام روی توده‌ای از کاه‌های خشک و



زبر پرتاب کرد.

ا/ت قبل از اینکه بتواند بلند شود، جونگ‌کوک را بالای



سرش دید که مثل یک سایه‌ی شوم روی او سنگینی



می‌کرد. او خم شد، یقه‌ی لباس ا/ت را گرفت و او را کمی



بالا کشید تا در چشم‌های لرزانش زل بزند.

جونگ کوک : هنوز هم داری واق‌واق می‌کنی؟



صدایش حالا به طرز عجیبی آرام شده بود، اما لرزشِ خشم




در آن موج می‌زد. او دستش را به سمت طنابی که از تیرک




سقف آویزان بود برد و آن را پایین کشید.




«انگار کلمات روی تو اثری ندارن. شاید باید از روش‌های



قدیمی‌تر استفاده کنم تا بفهمی وقتی یه "آشغال" ازت



چیزی می‌خواد، باید بگی چشم. تو امشب رو اینجا




می‌مونی، دست‌بسته! و تا زمانی که یاد نگیری چطور با



من صحبت کنی، رنگ خورشید رو نمی‌بینی.»



او با خونسردیِ ترسناکی شروع کرد به گره زدن انتهای


طناب:

جونگ کوک : بگو... باز هم می‌خوای امتحانم کنی؟ باز هم




می‌خوای ببینی چقدر می‌تونم پست و عوضی باشم؟ چون




من تازه دارم گرم می‌شم، ا/ت



ادامه دارد.....

حمایت یادتون نره .
راستی چون پارت قبلی حمایت کم کردید این دفعه شرط میزارم هم بخاطر حمایت کم هم بخاطر اینکه این دفعه زیاد نوشتم 😁😁😂😂😂🤌🏻🥰 ❤️


شرط = ۲۰ لایک + ۱۵ کامنت + ۳ بازنشر
دیدگاه ها (۲۲)

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

💜 تک‌پارتی: به بی‌تی‌اس توهین نکن!ژانر: مافیا، کمدی، اکشن | ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط