?!My girl

#استری_کیدز
#چند_پارتی
p5

(دوستان برای اطلاعاتتون میگم..ا/ت قبلا از سوک هیون خوشش میومده ولی سوک هیون نه..بهش اعتراف کرد و از همون موقع قلدری هاش شروع شد)

ذهنش رو از این ها دور کرد و خواست بخوابه که با صدای پیام های پی در پی دیگری سریع گوشیش رو برداشت.
«تو منو میشناسی..همو توی مدرسه میبینیم..به نفعته یادت بیاد من کیم..»
با دست های لرزون تایپ کرد:
+سوک هیون؟
«افرین…میبینم عقلت هنوز کار میکنه..سر امتحان فیزیک اینجوری نبودی!»
+تو چرا قراره بیای گرمی؟
«یاااااا!میخوام ببینمت..دلم برات تنگ شد!»
+مرتیکه!تو منو زجر میدی،می رنجونی و بعد میگی میخوام ببینمت؟دام برات تنگ شد؟
«این اصلا طرز حرف زدن قشنگی نیست بیب..»
گوشی رو گذاشت کنار و سعی کرد فقط بخوابه.
۷:۳۰
رسید به مدرسه..برنامه اس این بود که امروز زودتر بیاد مدرسه تا کمی مدرسه بهش حس خونه بده..رفت داخل کلاسش ولی با دیدن سه پسر که با چشم های خونی نگاهش میکردن خون توی رگ هاش منجمد شد.
+ش..شما ها..
سوک هیون:گفتم این طرز حرف زدن قشنگ نیست!
سوک هون:میدونی که…امروز قراره روز خوبی برای پدرت بشه..امروز دلم نمیاد بزنمت..نمیخوام پدرتو ناراحت کنم.
پوزخند تلخی زد.چی داشت میگفت؟
+فکر کنم اشتباه متوجه شدی(زیر لب)
هه جون:چی گفتی؟
+با شما نبودم…
همون لحظه بقیه بچه ها به همراه معلم اومدن که باعث شد بشینن سر جاهاشون.
بریم اتاق تمرین اعضا:
چان داشت سعی می‌کرد به جونگین یه تیکه از دنس رو که باعث میشد پاهاش بگیره رو کار می‌کرد و این فرصت بهترین فرست برا بقیه بود تا به ا/ت زنگ بزنن.
لینو گوشیش رو برداشت و شماره«جوجه کوچولو»رو گرفت و گذاشت رو اسپیکر،و صداش رو کم کرد.
مدرسه:
معلم ریاضی داشت راجب فرمول ها توضیح میداد که یهو یه معاون اومد تو.
٪ببخشید خانم کیم!بنگ ا/ت توی این کلاسه؟
ا/ت با تردید دستش رو بالا برد.
+م..منم.
٪یه نفر می‌خواد باهات صحبت کنه.
+با من؟
٪بله لطفا بیا چون اینجوری تایم کلاس معلم میره.
ا/ت سریع به سمت اتاق مدیر رفت و تعظیم کرد.
^نمیخواد دخترم بشین.
^گوشی رو میدم دستت سعی کن زیاد حرف نزنی به خاطر درست میگم.
+چشم،ممنونم.
مدیر از اتاق رفت بیرون و ا/ت گوشی رو برد سمت گوشش.
+سلام!؟
سونگمین:ااااااا/تتتتتتتتتت.
+سونگمین اوپا؟
چانگبین:ما رو یادت نره!
+چانگبین اوپا؟
لینو:دختر هممون زنگ زدیم ببینیم حالت چطوره،تو مدرسه اذیتت نمیکنن که؟!
+اگه بکنن میای میکشیشون؟
به شوخی گفت..ولی از پشت گوشی میشد حس تلخ بودن قضیه رو حس کرد.
هیونجین:هی!یه شوخی بود دیگه؟





دوستان اگه لایک هارو به ۱۰ و کامنت هارو به ۱۵ برسونین امروز دو پارت میزارم(حالا خود دانید😌😕)
دیدگاه ها (۳۹)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

عشق بی پایان

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط