{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا کپشن رو بخونید...

لطفا کپشن رو بخونید...
آقا جان چای اش را هُرتی کشید و گفت :« تلفن که نداشتیم، مجبور بودیمیکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شود
شانس آوردیم تلفن آن ها به راه بود
نوبت به ما که میرسید از استرس سکه‌ مگر در آن خط باریک می افتاد
به زور و صلوات می انداختیم تو
و شماره را میگرفتیم ،
هی سلام و صلوات که خدایا به حقِ پنج تن خودش بردارد
بعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت
که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!
قطع میکردیم دوباره میگرفتیم
این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بود
شیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند .. »
وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت
ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زد
و ادامه داد :
« خودش گوشی را برداشت
مادر بزرگت را میگویم
بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم :
ماه مُنیر جان می آیم ها
بخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ،
ماه منیر جان نروی ها...
او هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت
منتظریم. بی شما که نمیشود...
بعد پدرش یک هو سر میرسید و قطع میکرد...
دوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعد
میبینی که آخرش هم مال خودمان شد ..
به قول خودش بی ما که نمیشود ، بی او هم نمیشد ! »
خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زد
که معلوم بود قند در دلش آب شده ،
آقا جان گفت : « ماه منیر آنجا کنار پنجره یک بسته داری دامنِ گلدار..
از همان ها که دوست داری ، بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه ..»
« آقا جان لبخندی به من زد و گفت:
قِلقِ دوست داشتنش را بلدم ..
راستی ، دختر جان ، قربانِ شکلِ ماهت ..
تو هم خواستی عاشق شوی ، پای اش بمانی ها.... الکی که نیست ...
بی او نمیشود ....
#مریم_قهرمانلو
دیدگاه ها (۱۶)

لبخندی که بوی آرامش می‌داد...تصویری از لبخند شهید مرتضی لاری...

پارت ۶۶ صدای شلیک هنوز در ایستگاه می‌پیچید.آریانا خودش را به...

قسمت ۲۸ — «صدایی از پنج سال قبل» 🖤ات هنوز گوشی را کنار گوشش ...

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی ...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

پارت ۲۸آماده‌سازی — آخرین تلاش برای نجاتهفته تمام، رزا با یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط