آن طرف دریاچه : p14 s2
( دو هفته بعد . روز قبل از هاگوارتز )
*دیروز یکم خونه رو مرتب کردم ، اشپرخونه رو تمیز کردم و یکم رنگ و رو به خونه دادم … کم پیش میومد نظافت خونه با من باشه ، همیشه با چارلی بود … هنوز هیچ خبری ازش نبود ، دلم براش تنگ شده بود و فقط دعا میکردم سالم باشه یا حداقل زنده باشه ! تقریبا هر دو روز ی بار دراکو میومد سر میزد یا باهم میرفتیم بیرون ، دیروز رفتیم و وسایل سال جدیدمونو خریدیم .
_ساعت 12:30 شب
*نگاهی به خودم تو اینه میکنم ، موهام خیلی بلند شده بود ، کشوی کنار میزمو باز میکنم و قیچی رو از توش بر میدارم ، چند روزی بود دلم میخواست کوتاهشون کنم ، تاحالا خودم موهامو کوتاه نکرده بودم ، یکم استرس داشتم که ممکنه خراب کنم ، نفس عمیقی میکشم و موهامو به دو قسمت مساوی تقسیم میکنم ، اول سمت راست و بعد سمت چپ رو تا سر شونه هام کوتاه میکنم … دستی به موهام میکشم و یکم مرتبشون میکنم ، موی کوتاه خیلی بیشتر بهم میومد ! موهای دو طرفمو کنار هم میزارم تا ببینم هم اندازست یا نه و خوشبختانه میشد گفت هم اندازه کوتاه کرده بودم … میرم سراغ کمدم و چمدونمو از توش در میارم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلم …
_ساعت 2 شب
*اتاقمو که مرتب کردم و چمدونمو آماده کردم روی تختم میشینم … میشد با ی نگاه فهمید چقدر خستم … چراغ رو خاموش میکنم و دراز میکشم ، هر شب رو به امید اینکه فردا با غم بیدار نشم سر میکردم …
اونقدر خسته بودم که وقتی چشمامو بستم خوابم میبره …
_ ساعت 8 صبح
*چشمامو باز میکنم … کنار تختم هیرو نشسته بود …
دارلا : مراقب خونه باش ! باشه ؟
*انگار که حرفمو نشنیده بود ، البته حقم داشت ، اصلا چرا ی جغد باید حرفای منو گوش کنه … از رو تختم بلند میشم و سمت اشپزخونه میرم و نون تست و تخم مرغ برمیدارم … تو فکرم بود امروز تست فرانسوی درست کنم ، شاید این آخرین باری باشه که صبحونه درست میکنم ، شاید دفعه بعد که تو این خونه از خواب بیدار میشم چارلی آشپزی کنه …
_ ساعت 9:18
*از خونه خارج میشم و در رو قفل میکنم … باید با اتوبوس ماگلا تا ایستگاه قطار میرفتم ، به ایستگاه اوتوبوس میرسم ، اتوبوس داشت حرکت میکرد ، سریع میرم سمت اتوبوس و دعا میکنم درش بسته نشه ! خوشبختانه به موقع میرسم چون اگه یکم دیرتر میرسیدم در کامل بسته شده بود … جایی برای نشستن نبود چون همه صندلی ها پر بود ، میله ی بالای سرمو مثل بقیه کسایی که براشون جا نبود میگیرم ، اکثرا میگفتن که کجا پیاده میشن ،
دارلا : ایستگاه قطار لندن لطفا …
_ساعت 9:40
*ایستگاه قطار خیلی شلوغ نبود تا وقتی که وارد ایستگاه کینگزکراس شدم و دیدم مثل همیشه اونقدر شلوغه که به زور میشه خودمو از جمعیت رد کنم … بالاخره به زور وارد قطار میشم … چمدونمو تحویل میدم و دنبال کارولین میگردم … کارولین همیشه زودتر از بقیه میرسید … همه کوپه هارو چک میکنم تا عاقبت کارولینو میبینم که داره با بلیز دعوا میکنه ،
دارلا : کارولین !
*متوجه حضورم میشه ، چشماش برقی میزنه و سریع بغلم میکنم …اونقدری محکم که داشتم له میشدم …
کارولین : دلم برات ی ذره شده بود … خیلی عوضی که جواب نامه هارو نصفه میدی …!
*کم کم از هم جدا میشیم
دارلا (لبخند میزنم ) : خب چیز خاصی برای گفتن نداشتم !
کارولین : هیچوقت نداری
*یکم بهم نگاه میکنه ، انگار دنبال چیزی بود …
کارولین : دارلا موهاتو کوتاه کردی ؟
دارلا : خوب شده ؟
کارولین ( میخنده ) : شبیه قارچ شدی !
*دستی به موهام میکشم
دارلا ( پوزخند میزنم ) : واقعا ؟
کارولین : شوخی کردم ولی مشخصه خودت کوتاه کردی نه ؟
دارلا ( میخندم ) : اره …
بلیز (نیشخندی میزنه ) : مثل اینکه من اینجا اضافیم نه !
*دیروز یکم خونه رو مرتب کردم ، اشپرخونه رو تمیز کردم و یکم رنگ و رو به خونه دادم … کم پیش میومد نظافت خونه با من باشه ، همیشه با چارلی بود … هنوز هیچ خبری ازش نبود ، دلم براش تنگ شده بود و فقط دعا میکردم سالم باشه یا حداقل زنده باشه ! تقریبا هر دو روز ی بار دراکو میومد سر میزد یا باهم میرفتیم بیرون ، دیروز رفتیم و وسایل سال جدیدمونو خریدیم .
_ساعت 12:30 شب
*نگاهی به خودم تو اینه میکنم ، موهام خیلی بلند شده بود ، کشوی کنار میزمو باز میکنم و قیچی رو از توش بر میدارم ، چند روزی بود دلم میخواست کوتاهشون کنم ، تاحالا خودم موهامو کوتاه نکرده بودم ، یکم استرس داشتم که ممکنه خراب کنم ، نفس عمیقی میکشم و موهامو به دو قسمت مساوی تقسیم میکنم ، اول سمت راست و بعد سمت چپ رو تا سر شونه هام کوتاه میکنم … دستی به موهام میکشم و یکم مرتبشون میکنم ، موی کوتاه خیلی بیشتر بهم میومد ! موهای دو طرفمو کنار هم میزارم تا ببینم هم اندازست یا نه و خوشبختانه میشد گفت هم اندازه کوتاه کرده بودم … میرم سراغ کمدم و چمدونمو از توش در میارم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلم …
_ساعت 2 شب
*اتاقمو که مرتب کردم و چمدونمو آماده کردم روی تختم میشینم … میشد با ی نگاه فهمید چقدر خستم … چراغ رو خاموش میکنم و دراز میکشم ، هر شب رو به امید اینکه فردا با غم بیدار نشم سر میکردم …
اونقدر خسته بودم که وقتی چشمامو بستم خوابم میبره …
_ ساعت 8 صبح
*چشمامو باز میکنم … کنار تختم هیرو نشسته بود …
دارلا : مراقب خونه باش ! باشه ؟
*انگار که حرفمو نشنیده بود ، البته حقم داشت ، اصلا چرا ی جغد باید حرفای منو گوش کنه … از رو تختم بلند میشم و سمت اشپزخونه میرم و نون تست و تخم مرغ برمیدارم … تو فکرم بود امروز تست فرانسوی درست کنم ، شاید این آخرین باری باشه که صبحونه درست میکنم ، شاید دفعه بعد که تو این خونه از خواب بیدار میشم چارلی آشپزی کنه …
_ ساعت 9:18
*از خونه خارج میشم و در رو قفل میکنم … باید با اتوبوس ماگلا تا ایستگاه قطار میرفتم ، به ایستگاه اوتوبوس میرسم ، اتوبوس داشت حرکت میکرد ، سریع میرم سمت اتوبوس و دعا میکنم درش بسته نشه ! خوشبختانه به موقع میرسم چون اگه یکم دیرتر میرسیدم در کامل بسته شده بود … جایی برای نشستن نبود چون همه صندلی ها پر بود ، میله ی بالای سرمو مثل بقیه کسایی که براشون جا نبود میگیرم ، اکثرا میگفتن که کجا پیاده میشن ،
دارلا : ایستگاه قطار لندن لطفا …
_ساعت 9:40
*ایستگاه قطار خیلی شلوغ نبود تا وقتی که وارد ایستگاه کینگزکراس شدم و دیدم مثل همیشه اونقدر شلوغه که به زور میشه خودمو از جمعیت رد کنم … بالاخره به زور وارد قطار میشم … چمدونمو تحویل میدم و دنبال کارولین میگردم … کارولین همیشه زودتر از بقیه میرسید … همه کوپه هارو چک میکنم تا عاقبت کارولینو میبینم که داره با بلیز دعوا میکنه ،
دارلا : کارولین !
*متوجه حضورم میشه ، چشماش برقی میزنه و سریع بغلم میکنم …اونقدری محکم که داشتم له میشدم …
کارولین : دلم برات ی ذره شده بود … خیلی عوضی که جواب نامه هارو نصفه میدی …!
*کم کم از هم جدا میشیم
دارلا (لبخند میزنم ) : خب چیز خاصی برای گفتن نداشتم !
کارولین : هیچوقت نداری
*یکم بهم نگاه میکنه ، انگار دنبال چیزی بود …
کارولین : دارلا موهاتو کوتاه کردی ؟
دارلا : خوب شده ؟
کارولین ( میخنده ) : شبیه قارچ شدی !
*دستی به موهام میکشم
دارلا ( پوزخند میزنم ) : واقعا ؟
کارولین : شوخی کردم ولی مشخصه خودت کوتاه کردی نه ؟
دارلا ( میخندم ) : اره …
بلیز (نیشخندی میزنه ) : مثل اینکه من اینجا اضافیم نه !
- ۷.۶k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط