{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من — قسمت ۱۸

مافیای من — قسمت ۱۸
چیزی بیشتر از یک راز
مرد روبه‌روی جونگکوک ایستاده بود.
— بالاخره بعد از پنج سال دوباره همدیگه رو دیدیم، جونگکوک.
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی آن‌قدر سرد که حتی ات هم ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
مرد لبخند کجی زد.
— هنوز همون‌قدر ساکتی؟
جونگکوک آرام گفت:
— تو هنوز همون‌قدر پرحرفی.
ات بین آن دو نگاه کرد.
واضح بود که این دو نفر گذشته‌ای داشتند که او هیچ چیزی از آن نمی‌دانست.
مرد نگاهش را روی ات گذاشت.
— پس این همون دختریه که—
جونگکوک حرفش را قطع کرد:
— اسمش رو نیار.
ات با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خندید.
— جالبه...
جونگکوک:
— چی؟
— هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو برای کسی این‌طور واکنش نشون بدی.
چشم‌های جونگکوک کمی تنگ شد.
— اشتباه فکر کردی.
ات آرام پرسید:
— منظورتون چیه؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— هیچی.
ات با حرص گفت:
— من اینجا ایستادم و همه دارن درباره‌ی من حرف می‌زنن، ولی هیچ‌کس حاضر نیست به خودم چیزی بگه!
جونگکوک برگشت سمتش.
— چون لازم نیست همه‌چیز رو بدونی.
ات اخم کرد.
— شما همیشه همینو می‌گید.
— چون هنوز هم جواب همینه.
ات خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای بلندی از بیرون ساختمان آمد.
جونگکوک فوراً حالتش تغییر کرد.
— پشت سر من.
ات متعجب گفت:
— چی؟
— گفتم پشت سر من.
این بار ات بحث نکرد.
جونگکوک دستش را کمی بالا آورد و به افرادش علامت داد.
چند ثانیه بعد همه‌چیز دوباره ساکت شد.
مرد ناشناس از فرصت استفاده کرد و عقب رفت.
جونگکوک برگشت تا دنبالش برود، اما قبل از آن نگاهی کوتاه به ات انداخت.
— حالت خوبه؟
ات برای لحظه‌ای جا خورد.
این اولین بار بود که جونگکوک با آن لحن، واقعاً درباره‌ی حال او سؤال می‌کرد.
— آره...
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
— خوبه.
و دوباره همان چهره‌ی سرد همیشگی برگشت.
اما ات متوجه چیزی شده بود.
جونگکوک نگران شده بود.
خیلی کوتاه.
خیلی نامحسوس.
ولی شده بود.
آن شب، ات در ماشین نشسته بود.
جونگکوک روبه‌رویش بود و به خیابان نگاه می‌کرد.
ات بالاخره سکوت را شکست.
— چرا من؟
جونگکوک:
— چی؟
— چرا اون آدم به من علاقه‌مند شده؟
— علاقه‌مند نیست.
— پس چی می‌خواد؟
جونگکوک جواب نداد.
ات نگاهش کرد.
— از شما می‌ترسه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک گفت:
— خیلی‌ها از من می‌ترسن.
ات آرام پرسید:
— من باید بترسم؟
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.
— نه.
ات کمی متعجب شد.
— چرا؟
جونگکوک نگاهش را برگرداند.
— چون اگه قرار بود از من بترسی، خیلی وقت پیش فرار کرده بودی.
ات لبخند خیلی کوچکی زد.
— شاید هنوز فرصت نکردم.
برای یک لحظه، گوشه‌ی لب جونگکوک تقریباً نامحسوس تکان خورد.
ات فوراً متوجه شد.
— دیدم!
جونگکوک بلافاصله دوباره بی‌حالت شد.
— چی رو؟
— لبخند زدی!
— نه.
— زدی!
— اشتباه دیدی.
ات خندید.
— بالاخره یه روز ثابتش می‌کنم.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما این بار...
واقعاً نتوانست جلوی آن لبخند خیلی کوتاه را بگیرد.
و ات نفهمید چرا دیدن همان لبخند کوچک، قلبش را کمی به تپش انداخت.
خودش هم سریع نگاهش را از جونگکوک گرفت.
هیچ‌کدام هنوز اسم این حس را نمی‌دانستند.
و شاید بهتر بود فعلاً ندانند.
چون درست همان لحظه، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
او پاسخ داد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— رئیس... درباره‌ی ات یه چیز پیدا کردیم.
چهره‌ی جونگکوک فوراً جدی شد.
— چی؟
— گذشته‌ی خانوادگی اون دختر...
مرد مکث کرد.
— با پرونده‌ی شما ارتباط داره.
جونگکوک بی‌حرکت ماند.
نگاهش آرام به ات افتاد.
و برای اولین بار...
خودش هم نمی‌دانست باید از حقیقتی که تازه پیدا کرده بودند بترسد...
یا از اینکه این حقیقت ممکن است ات را از او دور کند.

حمایتتتت کن تروخداااا🎀
دیدگاه ها (۱)

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط