عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

که چگونه درین مدت که فکر میکردم متاهل است از دور نگاهش میکردم ... بعد هم انچه که از خصوصیت های اخلاقیش می دانستم برایش گفتم...

پریسا تو به نظر من دخنر کنجکاو ی هستی که برای دانستن تلاش میکنی  تعصب نداری . زیباترین خصوصیت تو این است که انسانیت را زندگی میکنی به انچه می دانی درست است عمل میکنی بر روی وجدانت پا نمیگذاری  نقاب نداری  مرز بین عزت نفس و غرور را میدانی . دروغ نمیگویی خودت را زندگی میکنی ...
برای پریسا گفتم از وقتی تو را دیدم نگاهم به زندگی تغییر کرد  یک انسان دیگر شدم و حالا که کسی در زندگیت نیست دوست دارم  بیشتر در کنارت یاد بگیرم
پریسا لبخندی زد و گفت (مرسی حرفات ارومم کرد ) 
دوست دارم از نقاط ضعفم بگویی و دعوت کرد تا میدان انقلاب با هم قدم بزنیم ...

گفتم نقطه ضعفی نمی بینم __مگر میشود عاشق بود و نقطه ضعف دید __
اگر از من بپرسند میگویم زیباترین خاطره  تمام عمرم همان روز است که با پریسا تا میدان انقلاب قدم زدم ...
موقع خدا حافظی پریسا رفت ولی قلب مرا باز با خودش برد ....
ولی اینبار امیدوارتر از پیش بودم

دوباره احساس زندگی داشتم . درس می خواندم مطالعه میکردم ورزش کلاس رقص کلاس گیتار  به دنبال سوال جدیدی بودم تا از پریسا بپرسم استاد بود و من به شاگردیش افتخار میکردم  اخلاقش از تدریسش بهتر
از پریسا شهامت را یاد کرفتم دروغ نمیگفتم . نمی ترسیدم
دیدگاهم را راحت بیان میکردم  به خاطر ترس یا احترام بی جا سکوت نمیکردم  قد کشیدن  و جوان شدن خودم را میدیدم ...فاصله ام با ارزوهایم هر  روز کمتر میشد ... تمام تلاشم بود تا ابرو و اعتبارم  پیش پریسا بیشتر شود ....
میخواستم پریسا جز من کسی را نبیند و تنها تکیه گاه و مرد زندگیش من باشم .... از فردای ان روز  فاصله ام را با ازاده حفط کردم . گغتم شما نامزد داری ! گفت هنوز  عقد نکرده ایم جدی نیست  ! گفتم اگر جدی نبود جواب رد  به خاستگار نمیدادی ...کمنر با ازاده حرف میزدم  و تمام ذهنم را روی پریسا متمرکز کردم  و در طول ترم یک بار هم به  خانه رفتم ... تمام گذشته ام را کم کم فراموش میکردم ... برای خودم تولد گرفنم  دهم مهر ماه  روزی که برای اولین بار پریسا را دیدم ... پریسا با رغتارش مرا تربیت میکرد و این برایم لذت بخش بود ... یقین داشتم که به همه ارزوهایم می رسم ....
تا اینکه  ترم تمام شد و به شهرمان رفتم ولی

تالع بی شقفت بین که درین کار چه  کرد ....

پایان فصل اول ..
دیدگاه ها (۶)

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

چند پارتی بازیچه

چند پارتی

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

رمان انفجار و امید

برده عمارت جئون

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط