{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Dark Blood p4

مجبور شدم دنبال شون برم
ویو جیک :
وقتی از اتاق بیرون اومدم به در تیکه دادم و خیلی اتفاقی حرف هاش رو از داخل اتاق شنیدم اولش بخاطر ادا ای که دراورد خندیم اما بعدش که حرف بعدیش رو شنیدم
× حقم داره من یک سنگ دلم ( زیر لب و ناراحت )
× به خدمتکار ها بگو تا بهش خونه رو نشون بدن ( به بادیگارد )
بادیگارد : چشم قربان
بدون هیچ حرفی رفتم اتاق کارم تا کار های باقی ماندم رو تموم کنم
ویو ا/ت :
خدمتکار ها داشتن خونه رو بهم نشون می دادن اصلا چرا الان دارم دنبال شون میرم
+ اصلا چرا دارین خونه رو بهم نشون میدین بلاخره که من به زودی قراره از این جا برم زیاد نمی مونم ( به خدمتکار ها )
خدمتکار ها چیزی نگفتن و به نشون دادن خونه ادامه دادن بعد از مدتی بلاخره به سالن اصلی رسیدیم بعد از توضیح خدمتکار ها
خدمتکار ها : لطفاً بشینین سر میز شام و منتظر ارباب باشین
+ چشم حتما امر دیگه ای ندارن این اربابتون ( زیر لب و آروم )
خدمتکار ها بدون هیچ حرفی رفتن به درو برم نگاه کردم
+ ا بادیگارد ها نیستن بهتره از این فرصت طلایی استفاده کنم ( زیر لب )
و شروع کردم به گشتن یک سوراخ موشی
+ ای لعن~تی هم جایی پیدا نمیشه و هم وقت هم کمه
همین جوری در حال گشتن بودم که چیزی نظرم رو جلب کرد
+ اینا دیگه چیه
+ مثل تمام خونه های مافیا ها نیست
روی دیوار خونه ی اون فقط عکس های عادی خانوادگی بودن برای اولین بار خونه ی یک مافیا رو می دیدیم که بجای اسلحه های دستی و یا پوست های حیوانات شکار شده عکس عادی روی دیوار خونه اش هست
+ نکنه اون واقعا از مافیا های دیگه فرق میکـ ........ نه نه اگه درست یادم باشه اون چند تا خونه داشت
نمی‌دونم چرا خیلی کنجکاو بودم و شروع کردم به دیدن عکس های خانوادگیش
ویو جیک :
بعد از کلی کاغذ بازی
دستیار : قربان میتونم بیام داخل
× چیکار داری وقت ندارم
بادیگارد : مربوط به مهمون تون میشه
× بیا
دستیارم اومد داخل
دستیار : یکی از دستیار های آقای لی زنگ زدن و شروع کردن به تهدید کردن ما
× خب
دستیار : اونا گفتن که اگه خانم کیم رو با روی خوش بهشون تحویل ندیم خودشون میاین و زوری از ما میگیرن شون
× تو چی بهشون گفتی
دستیار : چیزی نگفتن و اومدم تا ببینم شما چه دستوری میدین
× سوال داره ، دیگه بهشون زنگ نزن و وقتی هم زنگ زدن جواب نده به بادیگارد های دیگه هم بگو به هیچ عنوانه به تماس های ناشناس جواب ندن
× اگه می خوان جنگ به پا کنن پس ما هم همراهی شون می کنیم
دستیار : چشم
دستیار : قرار جنگ بزرگی برپا بشه ( توی ذهنش )
دستیارم بیرون رفت و من هم تصمیم گرفتم برم سر میز شام
پرش زمانی ........
به همراه یکی از بادیگارد هام وارد سالن شدم وقتی وارد سالن شدم دیدم داره عکس های روی دیوار رو نگاه میکنه و یکی از عکس های خانوادگی من دستشه
× دوست داری راجب شون بدونی ( با ا/ت )
ا/ت : وقتی دیدمش هول کردم و عکس توی دستم افتاد زمین و شکست
+ آخ ( خیلی آروم )
وقتی عکس افتاد زمین با سرعت به سمتش رفتم و خیلی ناخداگاه دستش رو گرفتم
× حالت خوبه چیزیت که نشده ( با نگرانی )
+ من خوبم
و دستمو پس زد
× ماریا ( خدمتکار )
ماریا : اومدم ارباب
ماریا : خانم حالتون خوبه
+ آره خوبم به منم نگو خانم
ماریا : آخهـ ......
× ماریا تو دیگه میتونی بری
ماریا : چشم ارباب ، لطفاً شما بفرمایید سر میز شام تا غذا رو سرو کنیم
× مطمئنی خوبی ( با ا/ت )
ا/ت : چیزی نگفتم و رفتم سر میز نشستم
وقتی رفت نشست سر میز من هم به دنبالش سر میز نشستم
× دیگه میتونید غذا ها رو بیارین
بعد از اینکه غذا ها رو روی میز گذاشتن من شروع کردم به خوردن اما اون نمی‌خورد
× چرا نمی‌خوری اگه خوشت نیومده بگم یک چیز دیگه برات درست کنن
+ دنبال چی ای
× سکوت ...... ( منظور سکوت اینکه جیک سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت )
+ پس خودتم نمیدونی دنبال چی هستی ، باشهه ....... پس ولم کن
+ نمی خوای که تا آخر عمرت منو اینجا زندانی کنی
ا/ت : چیزی نمی گفت و فقط داشت نادیدم می گرفت
+ چرا چیزی نمیگی
+ اشکالی نداره چیزی نداری که بهم بگی بهت حق میدم
بادیگارد : الان ارباب باید بخاطر این گستاخیش سرش داد بزنه و سفره رو بهم بزنه یا تنبیه اش کنه و بندازدش داخل انباری چون ارباب از دختر های گستاخ خوشش نمیاد و کلا با دختر ها نمیتونه رابطه خوبی برقرار کنه ( با خودش )
جیک : با دستمال دهنم رو پاک کردم و از سر میز پاشدم
× شب خوبی داشته باشی
+ ای عو~ضیه رو مخ
وقتی رفت می خواستم از این فرصت که نیست استفاده کنم و از اونجا فرار کنم که منو اونجا تنها نذاشت و یک نفر رو دنبالم فرستاد ........

ادامه پارت بعد 🥰❤️✨

درخواستی = کامنت 😁✨
دیدگاه ها (۹)

سناریو بونتن پارت۵

سناریو میتسویا پارت ۲

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

سناریو ران پارت یک

عشق بی پایان

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط