بعد از خریدن چند دست لباس برای هانا و هارو، چندتا جوراب و
بعد از خریدن چند دست لباس برای هانا و هارو، چندتا جوراب و کلاه کوچیک هم توی کیسهها جا گرفت. دستات پر شده بود ولی تهیونگ اصرار داشت خودش همه رو بگیره.
تو (با خندهی کوتاه): «میتونستی نصفشو بدی به من.»
تهیونگ سرش رو تکون داد و کیسهها رو بالاتر آورد.
«نه. تو فقط نگاه کن و انتخاب کن. من میگیرم.»
با هم از مغازه بیرون اومدید و راهتون به سمت طبقهی بالاتر کشیده شد؛ جایی که تخت و گهوارههای بچه توی ویترین میدرخشیدن.
کنار اولین فروشگاه ایستادی. نگاهت روی تختهای چوبی سفید و قهوهای ثابت موند. بعضیها با سایهبان توری، بعضیها ساده و مدرن.
نفس عمیقی کشیدی.
«اینا… خیلی قشنگن.»
کنار تختهای چوبی ایستاده بودید. یکی سفید با سایهبان توری، دیگری قهوهای تیره با نقشهای ظریف. نگاهت روی برچسب قیمت افتاد؛ چشمهایت کمی گرد شد.
تو (با مکث): «تهیونگ… اینا خیلی گرونن. لازم نیست اینقدر خرج کنیم. میشه از جای ارزونتر بگیریم.»
تهیونگ بیتفاوت به قیمت، دستش را روی لبهی تخت گذاشت و آرام تکانش داد. صدای نرم چوب در فضا پیچید. بعد مستقیم نگاهت کرد.
«اگه برای هانا و هارو باشه… مهم نیست.»
تو (با تردید): «ولی—»
او کلامت را برید، صدایش آرام اما محکم بود:
«هیچچیزی برای اونا زیادی نیست. فقط انتخاب کن کدومو بیشتر دوست داری.»
نفس گرفتی. سرت کمی پایین افتاد. زیر لب زمزمه کردی:
«تو همیشه اینقدر مطمئنی؟»
تهیونگ نیملبخندی زد، کمی نزدیکتر شد و خیلی آهسته گفت:
«وقتی پای شما سهتا وسط باشه، آره.»
چند لحظهای ساکت ماندی، انگشتت روی لبهی تخت سفید میلغزید. قیمت هنوز در ذهنت میچرخید، ولی نگاه محکم و آرام تهیونگ مثل وزنهای بود که هر اعتراضی را از زبانت میگرفت.
تو (خیلی آرام): «باشه... خودت انتخاب کن.»
چشمهای تهیونگ برق زد، انگار همین جمله برایش کافی بود. دستش را گذاشت روی شانهات و گفت:
«نه، تو انتخاب کن. فقط میخوام مطمئن باشی بهترین چیزها برای هانا و هارو باشه.»
لبخندی محو روی لبت نشست. سر تکان دادی و دستت را روی تخت سفید گذاشتی.
«این قشنگه.»
تهیونگ بدون لحظهای مکث، رو به فروشنده کرد و سفارش داد. بعد برگشت سمت تو و با همان آرامش همیشگی گفت:
«تمام شد. حالا دیگه یکی از اولین چیزهایی که برایشون خریدیم انتخاب تو بود.»
تو (با خندهی کوتاه): «میتونستی نصفشو بدی به من.»
تهیونگ سرش رو تکون داد و کیسهها رو بالاتر آورد.
«نه. تو فقط نگاه کن و انتخاب کن. من میگیرم.»
با هم از مغازه بیرون اومدید و راهتون به سمت طبقهی بالاتر کشیده شد؛ جایی که تخت و گهوارههای بچه توی ویترین میدرخشیدن.
کنار اولین فروشگاه ایستادی. نگاهت روی تختهای چوبی سفید و قهوهای ثابت موند. بعضیها با سایهبان توری، بعضیها ساده و مدرن.
نفس عمیقی کشیدی.
«اینا… خیلی قشنگن.»
کنار تختهای چوبی ایستاده بودید. یکی سفید با سایهبان توری، دیگری قهوهای تیره با نقشهای ظریف. نگاهت روی برچسب قیمت افتاد؛ چشمهایت کمی گرد شد.
تو (با مکث): «تهیونگ… اینا خیلی گرونن. لازم نیست اینقدر خرج کنیم. میشه از جای ارزونتر بگیریم.»
تهیونگ بیتفاوت به قیمت، دستش را روی لبهی تخت گذاشت و آرام تکانش داد. صدای نرم چوب در فضا پیچید. بعد مستقیم نگاهت کرد.
«اگه برای هانا و هارو باشه… مهم نیست.»
تو (با تردید): «ولی—»
او کلامت را برید، صدایش آرام اما محکم بود:
«هیچچیزی برای اونا زیادی نیست. فقط انتخاب کن کدومو بیشتر دوست داری.»
نفس گرفتی. سرت کمی پایین افتاد. زیر لب زمزمه کردی:
«تو همیشه اینقدر مطمئنی؟»
تهیونگ نیملبخندی زد، کمی نزدیکتر شد و خیلی آهسته گفت:
«وقتی پای شما سهتا وسط باشه، آره.»
چند لحظهای ساکت ماندی، انگشتت روی لبهی تخت سفید میلغزید. قیمت هنوز در ذهنت میچرخید، ولی نگاه محکم و آرام تهیونگ مثل وزنهای بود که هر اعتراضی را از زبانت میگرفت.
تو (خیلی آرام): «باشه... خودت انتخاب کن.»
چشمهای تهیونگ برق زد، انگار همین جمله برایش کافی بود. دستش را گذاشت روی شانهات و گفت:
«نه، تو انتخاب کن. فقط میخوام مطمئن باشی بهترین چیزها برای هانا و هارو باشه.»
لبخندی محو روی لبت نشست. سر تکان دادی و دستت را روی تخت سفید گذاشتی.
«این قشنگه.»
تهیونگ بدون لحظهای مکث، رو به فروشنده کرد و سفارش داد. بعد برگشت سمت تو و با همان آرامش همیشگی گفت:
«تمام شد. حالا دیگه یکی از اولین چیزهایی که برایشون خریدیم انتخاب تو بود.»
- ۲۷.۴k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط