love is important not age

سوآ:بابا این چیزیه که من میخوام!
پدر:چیزی که تو میخوای اینه که با یه نفر که 12 سال ازت بزرگتره باشی؟
سوآ:سن یه عدده بابا، مهم علاقه اینه که من به سونگمین دارم و اونم به من علاقه داره
پدر:اینکه خیلی ازت بزرگتره رو بذاریم کنار، سهامدار شرکت منه رو بذاریم کنار، تو خودت میدونی که چقدر خطرناکه! شغل اصلی اون زندگی واقعیش خیلی خطرناکه و من اصلا اجازه نمیدم با این کار خودتو بدبخت کنی
سوآ:من دوسش دارم پدر همه چیزش رو قبول میکنم، خطرات زندگیش رو شغلشو همه چیشو
پدر:من نمیتونم اجازه بدم.
سوآ:بابااااا
پدر:از خونه بیرون نمیری تا من از شرکت برگردم! فکر سونگمین رو هم از سرت بیرون کن
باباش از خونه خارج شد و نذاشت هیچ مخالفتی از سمت دخترش شنیده بشه. پشت سرش هم در خونه رو قفل کرد که مطمعن بشه دخترش از خونه بیرون نمیاد. از اونجایی که خونه شون با زمین ارتفاع زیادی داشت و توی طبقه ی پنجم یه برج زندگی میکرد قطعا سوآ نمیتونست از پنجره فرار کنه. بعد از رفتن باباش،سوآ رفت توی اتاقش تا با گوشیش به سونگمین زنگ بزنه ولی گوشیش سر جاش نبود پس یعنی باباش حتی گوشیش رو هم برده بود. ناامید خودشو روی تخت انداخت ولی یهو یادش افتاد که یه بار سونگمین شماره ی دفترش رو براش نوشته بود که اگر کار ضروری داشت و گوشیش در دسترس نبود با اون شماره به سونگمین زنگ بزنه. سریع از توی کشو از زیر وسایلش اون کارت که شماره روش بود رو برداشت و رفت سر وقت تلفن خونه. شماره رو گرفت و منتظر شد جواب بده. منشی سونگمین تلفن رو جواب داد
منشی:بفرمایید؟
سوآ:من با رئیس کیم کار داشتم اگر میشه بهش بگی سوآ ام کارم واجبه
منشی:چشم چند لحظه صبر کنید
بعد از چند دقیقه صبر سونگمین جواب داد
سونگمین:سوآ چی شده به دفترم زنگ زدی؟خوبی؟
سوآ:بابام گوشیمو با خودش برده در رو هم روم قفل کرده
سونگمین:چرا؟
سوآ:میگه با تو بودن اشتباهه و نمیذاره من با تو باشم
سونگمین:هیشش عزیزم گریه نکن من همه چی رو درست میکنم نگران نباش
سوآ:خیلی دوستت دارم
سونگمین:منم دوستت دارم دختر کوچولو. مراقب خودت باش
سوآ:تو هم همینطور
بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کرد و منتظر موند تا باباش برگرده
از اونور سونگمین  بعد قطع کردن تماس کتش رو برداشت و از دفترش خارج شد. راه شرکت لی رو در پیش گرفت تا با پدر سوآ درباره ی زندگیشون صحبت کنه، صحبتی ملایم با چاشنی تهدید شاید. وقتی رسید به منشی شرکت لی گفت که میخواد با رئیس شون ملاقات کنه. خوشبختانه رئیس لی تازه از جلسه برگشته بود پس سونگمین رفت تا یه گپ کوچیکی با پدرزن اینده اش بزنه.
سونگمین:چرا مخالف بودن من با دخترتی؟
رئیس لی: تو 12 سال ازش بزرگتری و از همه مهم تر این که تو مافیایی و زندگیت خیلی خطرناکه. نمیتونم همینجوری دخترم بفرستم توی یه زندگی پر خطر
سونگمین:تو خودت میدونی کاملا قدرت محافظت از دخترت رو دارم. اگر هم شغلم خیلی برای سوآ خطرناک بشه مثل خودت از مافیا بودن دست میکشم
رئیس لی:دختر من همش 18 سالشه چرا جای این نمیری با یه کسی تقریبا همسن خودت ازدواج کنی؟!
سونگمین:وای وای رئیس لی من عاشق سوآ هستم پس بذار ما دوتا با هم باشیم.
همینطور که حرفای اخرش رو میزد سمت در رفت که ازش خارج بشه
سونگمین:یا قبول میکنی یا به خودت میای و میبینی دیگه دخترت توی خونه نیست
رئیس لی:تو حق نداری بدزدیش فهمیدی؟
سونگمین:حق دارم، قدرت دارم، توانایشم دارم. به نظرم قبول کنی بهتره حداقل میتونی دخترتو ببینی ولی اگر خودم ببرمش دیگه نمیذارم ببینیش
سونگمین از دفتر رئیس لی خارج شد. رئیس لی دیگه نمیتونست مخالفتی نشون بده چون همونطور که خودت سونگمین هم اشاره کرده بود قدرت و توانایی دزدیدن سوآ رو از خونه داره. اونشب رئیس لی با کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره قبول کرد که سوآ با سونگمین باشه و باهاش ازدواج کنه
چند ماه بعد مراسم باشکوه عروسیشون هم برگزار شد و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن(سعی در کوتاه کردن فیک دارم وگرنه اونقدرام عجله برای عروسی نداشتن😂)

#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
دیدگاه ها (۲)

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

معرفی اولین فیکمون

Why Did I Fall in Love with You?P³ویو جونگکوکصبح زود وارد شر...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

intertwined fate of two enemies-part 14

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

#سناریو_استری_کیدزاسمت تو گوشیشون چی سیوه(به عنوان دوست دختر...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط