برادر سختگیر و وحشی من...

p1_f2

ای نا ویو
همه بی خبر آمدن و همه بی خبر برگشتن...منم الان میام که بشم هم خونه ا.ت!حیح فعلا که یه هفته مونده تا برم
...
هانا ویو
تو شک بودم ا.ت به تهیونگ اعتراف کرده؟یعنی الان چیکار میکنن نکنه ا.ت دوباره افسردگیش برگرده!نمیخوام بازم رفیقم دوباره گول بخوره
...
کوک ویو
صبحی ا.ت گفت میره که سهمشو بده بره منم فکر کردم که این تهیونگ چقدر عوضیه که دار و ندار خواهرمو ازش گرفت بعد عصری پیام داده ما رفتیم تو رابطه!واقعا نگرانم که اینبار جون خواهرمو بگیره...مثل داستان اون کافه لعنتی[بچها ا.ت و کوک صفر تا صد زندگیشونو به هم میگن اگر من جایی ننوشتم خودتون بدونید که همه اخبار همو دارن]
...

ا.ت ویو
غرق بوسه‌ای تهیونگ بودم قافل از همه چیز این عالم...قافل از دردایی که دیدم و قافل از بدی‌هاش...درسته عشق آدم رو کور میکنه اما میتونه مشکلی که باعث شده سالها عذاب بکشم رو حل کنه؟میتونه کاری کنه که بوسه ای که همین بین فکر کردن رو لبام نشست رو قبول کنه؟من هنوز ضربه روحیم مونده بود

تهیونگ ویو
آدمی که الان توی بغلم بود تمام دنیای من شده بود با فکر اون چیزی برا خواستن نبود...حضوری که الان داشت عاشقانه و لایت بود نه شیطنتانه و لذت بخش...حالم خوب شده دقیقا از همین چند ساعت پیش که متوجه شدم دنیا رو تو به آدم تو بغلم دارم....من دیگه تهیونگ دیروز نبودم و امیدوارم ا.ت هم دیگه ا.ت شکسته دیروز نباشه

رویداد ماه ها گذشت ا.ت و تهیونگ تو یه خونه با هم زندگی میکردن و حالا که ای‌نا هم آمده بود سئول ا.ت موقعی که تهیونگ سر کار بود تنها نبود...همه چیز خوب بود تهیونگ حس میکرد روز به روز..ثانیه به ثانیه بیشتر شیفته ا.ت میشه عین کسی که جادو شده باشه تهیونگ ا.ت رو میپرستید و همه این اتفاقات برای ا.ت هم افتاده بود اون دیگه تحمل ذوقایی که بخاطر پسر شیطونش میکرد رو نداشت قلبش این حجم از ضعف کردن رو نداشت...اونا دعوا کردن..خیلی زیاد اما مثل همیشه نمیتونستن مانع حس درونشون بشن
اوضاع برای هان پیچیده شده بود احساس می‌کرد داره اتفاقی برای خواهرش میفته...روز به روز حال هانا بدتر میشد و حالا که پدر و مادرش از هم طلاق گرفته بودن خواهر برادری تو یه خونه زندگی میکردن...هان چند بار خواهرشو پیش دختر برد اما دکترا فقط یچیز میگفتن(بیماری خون داره و باعث میشه تو طولانی مدت ایتخوناش پوک بشه)حرفای دکترا زیاد بود ولی خبری از روش درمان نبود...ا.ت چند بار میلیون ها میلیون خرج دوستی کرد که عین خواهرش بود تا خونشو کامل عوض کنن اما اون خون جدید هم دو هفته بیشتر دووم نمی‌آورد و دوباره هانا له هم میریخت تا اینکه یک روز وقتی کوک و ا.ت با رفته بودن بیرون دوتایی بگردن گوشی ا.ت زنگ میخوره
دیدگاه ها (۰)

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت ۱ :ویو ا/ت : سلام من ا/ت هستم دختر یه خانواده ی پولدار ...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love①⑥ا/ت: نه... نه! محاله... امکان نداره بچه‌ای و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط