رمان گناهکار قسمت نهم (715)
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
از لحن بامزش خندم گرفت در عین حال که مغرور بود میتونست مهربونم باشه.
دیگه چیزی نگفتم از مغازه که اومدیم بیرون گفت اون نقره ای رو واسه عروسی بپوش
رک گفتم ولی من از سفیده بیشتر خوشم اومد.
نقره ای واسه جشن امیر مناسبه لااقل به شال روش می خوره
نگران شالش نباش با به حریر سفید ستش می کنم.
دلارام با من یکی به دو نکن می گم نقره ای بگو چشم
مگه قرار نیست من بپوشم؟ خب منم میگم سفیده خوشگل تره و اگه قرار بود نقره ای رو بپوشم چرا اون یکی رو هم باهاش خریدی؟
چون دیدم ازش خوشت اومد ولی جای اون لباس توی این عروسی نیست.
پس کجاست؟!
جوابمو نداد و گفت تو این بار به سلیقه ی من لباس بپوش دفعه ی بعد به عهده ی خودت باشه؟
به کم فکر کردم خیلی اصرار می کرد. خب حرفی نیست اونم شوهرمه و جا داره توی بعضی موارد نظرشو بگه ولی تحمیل نکنه گرچه دلیل مصر بودنشو نمی فهمیدم اما از پیشنهادش بدمم نیومد. فقط سرمو تکون دادم اطرفشو نگاه کرد و گفت: طبقه ی پایین به رستوران
هست. ناهار و همون جا می خوریم.
باشه، فقط پری و امیر چی؟
نگران اونا نباش حتما تا الان به جا سرشون گرم شده.
رفتیم تو رستوان نشستیم و هر دومون سفارش کباب دادیم؛ بعد از چند دقیقه سفارشمونو آوردن وای چه لیمو ترشای درشتی، آب دو wai
WW دستم که از آب لیمو ترش شده بود و زبون زدم و ابروهام از مزه ی ترشش جمع شد وای آرشام من میمیرم واسه آب لیموی تازه
تاشو روی غذام خالی کردم.
آرشام دلارام داری چکار می کنی؟
ظرف لیمو رو از جلوم برداشت و گفت با شکم خالی ضعف می کنی، نخورا
ته مونده ی لیمو رو با ولع زیر نگاه سنگین آرشام خوردم بو و ظاهر کبابا وسوسه برانگیز بود. با اینکه گرستم بود ولی نمی دونم چرا تا اولین قاشقو گذاشتم دهنم حس کردم دل و رودم داره از حلقم میزنه بیرون و قبل از هر چیز جلوی دهنمو گرفتم و از پشت میز بلند
شدم.
از همون اول که اومدیم تو رستوران از روی تابلویی که سمت چیمون بود فهمیده بودم دستشویی کجاست سریع دویدم سمتش و در رو
بستم.
این قدر به صورتم آب زدم تا از حالت تهوعم کم شد. آرشام از پشت در صدام میزد با یه نفس عمیق درو باز کردم چشماش که به
صورت رنگ پریدم افتاد با نگرانی اخماشو جمع کرد و گفت: دلارام چت شد یهو؟
فقط آروم گفتم خوبم دست راستشو دور کمرم حلقه کرد. جلو مردم صورت خوشی نداشت ولی آرشام تموم حواسش به من بود که از زور
بی حالی نقش زمین نشم. گرچه بهتر شده بودم. اما حس تو تنم نبود.
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
از لحن بامزش خندم گرفت در عین حال که مغرور بود میتونست مهربونم باشه.
دیگه چیزی نگفتم از مغازه که اومدیم بیرون گفت اون نقره ای رو واسه عروسی بپوش
رک گفتم ولی من از سفیده بیشتر خوشم اومد.
نقره ای واسه جشن امیر مناسبه لااقل به شال روش می خوره
نگران شالش نباش با به حریر سفید ستش می کنم.
دلارام با من یکی به دو نکن می گم نقره ای بگو چشم
مگه قرار نیست من بپوشم؟ خب منم میگم سفیده خوشگل تره و اگه قرار بود نقره ای رو بپوشم چرا اون یکی رو هم باهاش خریدی؟
چون دیدم ازش خوشت اومد ولی جای اون لباس توی این عروسی نیست.
پس کجاست؟!
جوابمو نداد و گفت تو این بار به سلیقه ی من لباس بپوش دفعه ی بعد به عهده ی خودت باشه؟
به کم فکر کردم خیلی اصرار می کرد. خب حرفی نیست اونم شوهرمه و جا داره توی بعضی موارد نظرشو بگه ولی تحمیل نکنه گرچه دلیل مصر بودنشو نمی فهمیدم اما از پیشنهادش بدمم نیومد. فقط سرمو تکون دادم اطرفشو نگاه کرد و گفت: طبقه ی پایین به رستوران
هست. ناهار و همون جا می خوریم.
باشه، فقط پری و امیر چی؟
نگران اونا نباش حتما تا الان به جا سرشون گرم شده.
رفتیم تو رستوان نشستیم و هر دومون سفارش کباب دادیم؛ بعد از چند دقیقه سفارشمونو آوردن وای چه لیمو ترشای درشتی، آب دو wai
WW دستم که از آب لیمو ترش شده بود و زبون زدم و ابروهام از مزه ی ترشش جمع شد وای آرشام من میمیرم واسه آب لیموی تازه
تاشو روی غذام خالی کردم.
آرشام دلارام داری چکار می کنی؟
ظرف لیمو رو از جلوم برداشت و گفت با شکم خالی ضعف می کنی، نخورا
ته مونده ی لیمو رو با ولع زیر نگاه سنگین آرشام خوردم بو و ظاهر کبابا وسوسه برانگیز بود. با اینکه گرستم بود ولی نمی دونم چرا تا اولین قاشقو گذاشتم دهنم حس کردم دل و رودم داره از حلقم میزنه بیرون و قبل از هر چیز جلوی دهنمو گرفتم و از پشت میز بلند
شدم.
از همون اول که اومدیم تو رستوران از روی تابلویی که سمت چیمون بود فهمیده بودم دستشویی کجاست سریع دویدم سمتش و در رو
بستم.
این قدر به صورتم آب زدم تا از حالت تهوعم کم شد. آرشام از پشت در صدام میزد با یه نفس عمیق درو باز کردم چشماش که به
صورت رنگ پریدم افتاد با نگرانی اخماشو جمع کرد و گفت: دلارام چت شد یهو؟
فقط آروم گفتم خوبم دست راستشو دور کمرم حلقه کرد. جلو مردم صورت خوشی نداشت ولی آرشام تموم حواسش به من بود که از زور
بی حالی نقش زمین نشم. گرچه بهتر شده بودم. اما حس تو تنم نبود.
- ۱.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط